|
به مناسبت روز معلم دعوتمان کردند، بردند از خلوص در نماز و ایمان واقعی و تولد علی بن ابیطالب و کشته شدن حسن بن علی به دست زنش و واقعه ی عظیم کربلا و مطهری که اولین کسی بوده که به ما یاد داده چگونه با همسرمان رفتار کنیم و همان که به ما یاد داده اگر دختر سه ساله مان یک سوال سخت فلسفی پرسید چگونه جوابش را بدهیم و اینکه به دانشجو نباید بیخود نمره داد و نرخ بیکاری و فارغ التحصیلان بیکار دانشگاهها و روشهای تقلب دانشجویان و خیلی چیزهای دیگر که به لطف سرویس پیام کوتاه نشنیدم برایمان گفتند و گفتند و گفتند و هر چقدر هم حسن اکلیلی با آن یکی دیگر که اسمش را فراموش کردم زور زدند نتوانستند از آن حال که بعد از سخنرانیهای بی امان بزرگواران پیدا کرده بودیم درمان بیاورند.قرآن جایزه گرفتیم و مورد تقدیر و ستایش واقع شدیم و شام خوردیم که البته بهترین قسمت برنامه بود! و بعد هم غر و لند کنان راهی منزل شدیم.اما جالب ترین اتفاق امشب برای من دیدن دیوانه ای بود در اتوبوس که میزد و میرقصید و آواز میخواند!خودش را نمره ی بیست همه ی خوانندگان دنیا میدانست. ازعینک من پرسید و اینکه فرد کناری من اصالتن لُر است و چه سبیل خوشگلی دارد و نوشابه تعارفمان کرد و برایم گفت که توی عروسیها میبرندش که برقصد و میگویند که چون از زحمت بالا خانه راحت است خوب میتواند برقصد! و می خندید و چه خنده های جانانه ای و میخواند:"بیا پیشم، بیا پیشم"!بعد هم پیاده شد و به راننده گفت که دفعه ی بعد بلیتش را خواهد داد! و من از خنده هایش احساس کردم گویی چیزی ته دلم وول میخورد!احساس سر خوشی میکردم و فکر کردم چه دنیایی دارد دیوانگی! |