چند وقتی ست که زندگی حالش خوب نیست.به سر گیجه های مداوم مبتلا ست.راه که میرود تعادل ندارد.سرش روی گردن سنگینی میکند و افتان و خیزان،گم و گیج،بی هدف پرسه میزند.گاهی پلکهایش سنگینی می کنند و در حالتی تشنج گونه روی پیاده رو نقش زمین می شود.بعد در حالتی رعشه وار به خود میپیچد و کف بالا میاورد و دوباره در حالتیکه سیاهی چشمانش محو شده و سفیدی چشمانش پر خون است دستش را به دیوار میگیرد و با حالتی وحشت انگیز بر میخیزد.دور و برش را نگاه می کند و باز در همان حالت رعب انگیز شروع میکند به راه رفتن.شاید زیاد نوشیده. شاید هم زیاد نوشیده هم در قمار پسِ مستی همه چیزش را بر باد داده.شاید هم بعدش بد مستی کرده و عربده کشی و بعد هم با کسی گلاویز شده و چند ضربه ی کاری چاقو هم در گرده اش فرو رفته باشد.نمی دانم. اما همچنان در همان حالت نا هوشیاری که خون از هیکلش میچکد و کف از دهان و بینی اش بیرون میزند خودش را توی پیاده روی نیمه شب کشان کشان جلو میبرد و نمیدانم به کجا....
حال آدمها هم تعریفی ندارد.همه جای دنیا آدمها خسته شده اند.بی حوصله،خسته و تنها.آدمها همه جای دنیا تنها شده اند.تنها به قهو ه خانه ها میروند. قهوه ی تلخ سفارش میدهند.سیگار میکشند و از دردهاشان مینویسند.با هم حرف نمیزنند.خالی ومبهم به هم نگاه میکنند.گاهی با ترس.تنها زاییده میشوند.تنها زندگی میکنند.تنها جان میکنند. تنها بسکتبال بازی میکنند و تنها و تنها و تنها.بعد هر از چند گاهی یکیشان که از شنیدنهای مداوم سکوت به جنون میافتد میرود یک اسلحه ی نه میلیمتری و یک قطار فشنگ میخرد و میرود توی کلاس دانشگاهش و همه را به گلوله میبندد و بعد هم فشنگ آخری را توی شقیقه ی خودش میچکاند و تمام....

ماجرای تصویر را در اخبار یاهو بخوانید