شب غریبیه.حتما صبح میشه ولی معلوم نیست من جزء افرادی باشم که صبح فردا رو میبینه یا نه.صبحی که ممکن بود با یه بیت شعر شروع بشه و روز خوبی باشه به همین سادگی.شعری که ممکن بود مصرع اولش حتی یادم بره طبق معمول ولی حس قشنگ خوندنش واسه اولین بار هیچ وقت فرآموش شدنی نباشه:" که غوغا میکند در سر خیال خواب دوشینم".

هیچ تضمینی نیست.هیچ چیز هیچ تضمینی نداره.فکر کردن بهش هم هیچ فایده ای نداره.اصلا حرف حساب من چیه؟زور که نیست.همینه که هست.میخوای بخواه نمیخوای نخواه.همینه که هست.هیچم زور نمیتونی بگی."من که گفته بودم".

عصبانیت و دوست داشتن و حتی شاید نفرت عجب مخلوط ضد خوابی!

یه بار دیگه بذار به شاملو پناه ببریم البته نه واسه اینکه خوابمون بگیره، نه واسه اینکه بحث کنیم که آیا آیدا ...؟ یا اینکه آیدا به کیا چیا گفته.

گاهی وقتا فال شاملو هم میگیرم:

اکنون که مسلک

خاطره ای بیش نیست

یا کتابی در کتاب دان:

و دوست

نردبانی ست

که نجات از گودال را

پا بر گرده ی او می توان نهاد:

و کلمه ی انسان

طلسم احضار وحشت است و

اندیشه ی آن

کابوسی که به رویای مجانین می گذرد:-

ای شمایان!

حکایت شادکامی خود را

من

رنج مایه ی جان ناباورتان می خواهم!