به یاد پیوندها و دوستیها

 

به دور و برم که نگاه میکنم زیادند. تصادفهایی که روزگار در گذارش همراهمان کرده.اما آن روزها...آن روزها دورند که از شوق شکفتن دانه ای آدمها شاعر می شدند...

 از خیال خشکیده ی نشاها- با خود رو راست تر که باشم،از توهم وجود نشاها امید گندمزار نمیتوان داشت.آنکه میبینم سراب است.فریب گند زاران....ایمان می آورم دیگر.اینجا صحرا ست....

برای دوستی به معنای کامل که از من دور است.اما خاطره اش همیشه با من.برای پویان:

شعر از الفرد لرد تنیسون(۱۸۹۲-۱۸۰۹

برگردان:فرزاد

 

یادواره

خانه ای سیاه،که بار دیگر در کنارش می ایستم

اینجا در خیابان نا مطلوب ممتد

درگاههایی که قلبم بر آستانشان عادت به تپیدن کرده بود

چنان به سرعت،در انتظار دستی،

دستی که دیگر نمیتوان گرفت-

مرا نظاره کن،که نمیتوانم به خواب روم

و بسان موجودی شرمناک میخزم

هر سحرگاهی بر درگاه.

او اینجا نیست:در دور دستهاست

قیل و قال زندگی دوباره آغاز میشود

و هولناک از میان نم نم باران

روز تهی روی خیابان عریان میشکند.