فانوس

کیشلوفسکی به روایت کیشلوفسکی

عشق من به لهستان، کمی شبیه ازدواج‌های ریشه‌دار و قدیمی‌ست که در آن زن و شوهر، دیگر همه‌چیز را درباره‌ی همدیگر می‌دانند و در عین حال، کمی هم از دست یکدیگر خسته شده‌اند. اما وقتی یکی از آن‌ها می‌میرد دیگری به سرعت به او می‌پیوندد. برای من هم زندگی بدون لهستان بی‌معنی‌ست. برایم خیلی سخت است که در غرب (جایی که در حال حاضر در آن زندگی می‌کنم) جایی برای خودم پیدا کنم. گرچه شرایطِ زندگی عالی‌ست، راننده‌ ها معمولاً ملاحظه‌ی آدم را می‌کنند و مردم در فروشگاه‌ها می‌گویند: «صبح به خیر.» 
به‌هرحال وقتی به آینده فکر می‌کنم فقط می‌توانم خودم را در لهستان تصور کنم. نمی‌توانم احساس کنم که شهروند دنیا هستم. هنوز احساس می‌کنم لهستانی‌ام. در حقیقت هر چیزی که بر لهستان اثر می‌گذارد به صورت مستقیم مرا هم تحت تاثیر قرار می‌دهد. احساس نمی‌کنم آن‌قدر از کشورم فاصله گرفته باشم که همه‌چیز برایم علی‌السویه باشد. دیگر مدت‌هاست به هیچ‌کدام از بازی‌های سیاسی علاقه ندارم ولی هنوز خود لهستان را دوست دارم. این دنیایی‌ست که من از آن آمده‌ام و بدون شک همان دنیایی‌ست که در آن خواهم مُرد. 

وقتی از لهستان دورم احساس می‌کنم فقط به اندازه‌ای که در سفر هستم از آن فاصله گرفته‌ام. حتی اگر یکی دو سال از آن دور باشم احساس می‌کنم موقتی به سفر رفته‌ام. به عبارتی دیگر رفتن به لهستان برایم با نوعی احساس بازگشت همراه است؛ احساس بازگشت به خانه. هرکس باید جایی داشته باشد که یک روز به آن‌جا برگردد. من هم دارم. در لهستان است. چه در ورشو و چه در کُچِک، کنار دریاچه‌ی مازوری. به نظرم اوضاع آن‌قدر تغییر نمی‌کند که احساسات اساسی مرا تغییر بدهد. وقتی به پاریس برمی‌گردم احساس بازگشت به خانه ندارم. من به پاریس می‌آیم، ولی به لهستان برمی‌گردم.



<< کیشلوفسکی به روایت کیشلوفسکی ترجمه ی امید نجوان >>

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)