فانوس

ادبیات جنگ(1)

 

مردی که او کشت 

من و او اما، اگر یکدیگر را دیده بودیم

نزدیکیهای یک میکده ی قدیمی

حتما نشسته بودیم

و با هم لبی تر کرده بودیم

اما در هیئت پیاده نظام

آنگونه که چشم در چشم هم دوخته بودیم

به او شلیک کردم همانطور که او به من

و در جا کشتمش.

کشتمش چون--

چون دشمنم بود

فقط همین: دشمنم البته که بود

به اندازه ی کافی روشن است: اگرچه

فکر می کرد که به ارتش بپیوندد

بی آنکه بخواهد مثل--درست مثل من--

بیکار بوده--اموالش را فروخته

دلیل دیگری ندارد که چرا.

آری:جنگ عجیب است و غریب!

تو کسی را از پای در می آوری

که مهمانش کرده بودی ،اگر هر جا که میکده ایست دیده بودی اش

یا پول سیاهی به او کمک کرده بودی.

توماس هاردی در شعر "مردی که او کشت" صحنه ای از مواجهه ی دو سرباز را در جنگ به تصویر می کشد.سربازانی که انسانند و احساس دارند.شعر از دیدگاه سربازی نقل می شود که از انجام کاری که جنگ او را ملزم به انجام آن کرده است بهت زده است.او دلیل اینکه سربازی از صف مقابل کشته است را برای خود مرور میکند:سربازی که درست شبیه خود او بوده است.

*در ترجمه سعی کرده ام معنا به درستی منتقل شود و تا جای ممکن به همان سادگی شعر.اما به هر حال ترجمه ی خیلی صیقل خورده ای نیست.



از آرشیو وبلاگ قبل در بلاگفا، نوشته شده در تاریخ چهرام تیر 88.

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)