X
تبلیغات
رایتل

فانوس

سفرنامه ی هندوستان!

 

یادم آمد در دهلی، در همان آژانس مسافرتی که به همان شیوه ی هندوها که مار را با نوای نی لبک از جعبه بیرون میکشند پولهای ما اصفهانیها را از جیبمان بیرون کشیده بود با پسری کشمیری دوستی گرفتم! شمیر،اگر گذر زمان نامش را در ذهن من مخدوش نکرده باشد، وقتی شنید من ایرانی هستم از جیبش یک اسکناس یکصد تومانی در آورد، تمثال روی اسکناس را نشانم داد و آنطور که خاطرم مانده گفت که او مولایشان است و بعد برایم تعریف کرد که اگر امریکا به ایران حمله کند ایران با موشکهایش اسراییل را نابود خواهد کرد و چه خواهد شد و چه نخواهد شد! حسابی با من گرم گرفته بود و از من خواست وقتی به ایران برگشتم برایش دعوتنامه بفرستم تا بتواند به ایران سفر کند و گفت که میخواهد آنجا کار پیدا کند و با یک دختر ایرانی ازدواج کند! برایم از نجابت و خوبی دخترهای ایرانی گفت و وقتی همکارش گفت که راهنمای چند دختر ایرانی بوده که با حجاب به هند آمده اند و در فرودگاه کشف حجاب کرده اند و در طول سفر با چند پسر اسراییلی دوست شده اند و شبها را با هم به صبح می برده اند بسیار ترش کرد!

به همان شیوه ی " آسمان هر جا که باشی " ، روز به شب در غلطید و سیاهی عارض شد! در آن شبانه غربت غریب دهلی که با غبار غلیظ هوا و بوی عود آغشته بود، شمیر،اگر گذر زمان نامش را در ذهن من مخدوش نکرده باشد،مرا برای شام به منزلش دعوت کرد. دخمه ای کوچک روی پشت بام یک خانه،جایی که او برای امرار معاش برای کارکنان آژانس آشپزی می کرد.ماه آسمان دهلی نیمه و ناقص بود و "کام من از تلخی می چون زهر" و شمیر از ماجرای عشق نافرجامی میگفت که از شهر خود بیرونش کرده بود و مجنون و آواره ی دهلی.

از فراز بام درشکه رانها را تماشا می کردم با آن اندامهای نحیف و آفتاب سوخته و گیسوان طلایی گردشگران را که با باد در رقص بودند و دور می شدند تا جایی در میان صدای آن بوقهای ممتد که از نظر ناپدید می شدند.جایی آن دورها که خود را به پرسش اینکه چه چیز تو را از اصفهان بیرون کرد و آواره ی دهلی چوب می زدی و صدای آن بوقهای ممتد که همه رشته هایت را پنبه کرده بود! 

 

از آرشیو وبلاگ قبل در بلاگفا، نوشته شده در تاریخ بیست و سوم مهر 90.

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)