خُب که چی؟
  
 
 
خرداد 1386
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو

مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 16 خرداد ماه سال 1386
مبارزه با اراذل و اوباش

 

۱- در کشاکش این مبارزات چیزی به نام  انسانیت  چه می شود؟

۲- تاثیرات روانی این مبارزات است که امنیت اجتماعی نامیده می شود یا خود صحنه ی این مبارزات؟

۳- یادمان نرود:این جامعه است که جرم را فرآهم می کند تا مجرم مرتکب آن شود.

بیشتر در سایت بد حجاب


 
سه شنبه 15 خرداد ماه سال 1386
insomnia

 

دستم نمی رسد که  در آغوش گیرمت

ای ماه با که دست در آغوش می کنی؟

امیر هوشنگ ابتهاج


 
یکشنبه 13 خرداد ماه سال 1386
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد(ادامه ی مطلب)...

 

تصویر نمادینی که فردوسی آن حکیم فرزانه در آن روزگار کهن ارائه می دهد،چونان جوهری گرانبها بر این تاج شاهانه می درخشد که فردوسی با بردن رنج بسیار به زبان پارسی هدیه کرده است و آنچنان که خود به ارزش آن نیک آگاه است:"عجم زنده کردم بدین پارسی". این تصویر ظریف هم از آن جهت قابل تامل است که قرنها پیش و در قالب یک حماسه ارائه می شود;که بر حسب آنچه از نوع حماسه انتظار می رود بناست تا با چاشنی اغراق شاعرانه بیشتر به بیان رشادتها و دلاوریهای پهلوانان داستان و شرح نبردهای آنها بپردازد،و این خود دلیلی می شود که آن را در بین انواع حماسه های ملل دیگر بسیار ممتاز و کم نظیر می سازد و هم از این رو شایسته ی تحسین و تامل است که با گذشت قرنها این تصویر را همچنان بسیار تازه و بدیع و متناسب با معیارهای جهان ادبیات امروز میابیم.

این مغز سر انسانهاست که باید خوراک مارهای روییده بر دوش ضحاک بشود.آنچه مایه ی آرامش مارهایی می شود که نماد پلیدی هستند و بر دوش پادشاهی ظاهر شده اند که تنها به بقای سلطنت و قدرتش میاندیشد،نبودن اندیشه و فکر در آدمیان است که بزرگترین تهدید برای حاکم قدرت طلب فاسد و جورپیشه به حساب می آید.

فردوسی تصویری از آن روزگار سیاه را بسیار رسا که همچنان امروز نیز تازگی دارد در این چند بیت نشان می دهد:

نهان گشت  آیین  فرزانگان           پراگنده شد نام دیوانگان

هنر خوار شد،جادویی ارجمند        نهان راستی،آشکارا گزند

شده بر بدی دست دیوان دراز        ز نیکی نبودی سخن جز به راز

ندانست خود جز بد آموختن          جز از کشتن و غارت و سوختن

ادامه دارد...

پ.ن:  از تذکر رعنا که به اشتباه نوشتاری در کلمه ی سمبل اشاره و خواستار استفاده از کلمه ی فارسی نماد به جای آن شد قدردانی به عمل میاید.

روابط عمومی خب که چی


 
شنبه 12 خرداد ماه سال 1386
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد...

 

از معیارهای ارزش گذاری بر هر زبانی،آثار به نگارش درآمده به آن زبان می باشد.از پشتوانه های بسیار فاخر و ارزشمند زبان فارسی،از بزرگترین دلایل بقای زبان فارسی که سبب شده این زبان با وجود ضربه هایی که بر پیکر آن وارد آمده است همچنان بماند و یادگاری باشد برای ما ایرانیان از روزگار شکوهمندی که پس پشت نهاده ایم،شاهنامه ی فردوسی است.به تعبیر دکتر غلامحسین یوسفی در کتاب چشمه ی روشن " حماسه ی فردوسی-بر خلاف آنچه نا آشنایان می پندارند-فقط داستان جنگ ها و پیروزی های رستم نیست بلکه سرگذشت ملتی است در طول قرون و نمودار فرهنگ و اندیشه و آرمان های آنهاست.برتر از همه کتابی است در خور حیثیت انسان.یعنی مردمی را نشان می دهد که در راه آزادگی و شرافت و فضیلت،تلاش و مبارزه کرده،مردانگی ها نموده اند و اگر کامیاب شده یا شکست خورده اند حتی با مرگشان آرزوی دادگری و مروت و آزادمنشی را نیرو بخشیده اند."

در اینجا داستان "کاوه ی آهنگر" را به اختصار و به همراه گزیده هایی از کتاب چشمه ی روشن دکتر غلامحسین یوسفی مرور می کنیم.(نثر دکتر یوسفی آنقدر روان،زیبا و جذاب است و نقد او دقیق و سنجیده که با وجود اینکه مطلب کمی طولانی می شود و به نوعی از حوصله ی ژانر وبلاگ نویسی بیرون می شود اما نتوانستم به خلاصه ی گزیده ها اکتفا کنم.)

"راست است که رستم، قهرمان فردوسی و مظهر بسیاری از پسندها و آرزوهای ملت بوده،اما از او بسیار سخن رفته است.از این رو،جا دارد در این صفحات چهره ی دلپذیر کاوه نموده شود،یعنی مردی زحمتکش و سالخورد و گوژپشت،اما دلیر و با همت که نه فقط با دست پینه بسته ی خود استشهادنامه ی ستایش ضحاک را از هم درید و زیر پای افکند بلکه جنبش وی،این پادشاه جفاکار را از تخت به بند کشید-.در نظر اهل معنی،درخشندگی و شکوه سیمای کاوه،از دیگر قهرمانان حماسه ی فردوسی اگر بیشتر نباشد،کمتر نیست.

...و چون در اساطیر ملل دیگر،نظیری از برای این داستان نمی توان یافت،جلوه ی خاصی پیدا می کند.

در حماسه ی قومی ایران...ستایش دادپیشگی و تاکید بر دادگری،فرآوان است و داستان کاوه ی آهنگر یعنی تلاش ملت به منظور طرد ظلم و فساد و تباهی نابکاران جورپیشه و استقرار عدالت و حمایت از مردم زحمتکش و محروم،در این منظومه مقامی خاص دارد.

ضحاک،معرب اژی دهاک(=اژدها)،در داستانهای ایرانی،مظهر خوی شیطانی است و زشتی و بدی.در اوستا،موجودی است سه پوزه ی سه سر شش چشم،دیو زاد و مایه ی آسیب آدمیان و فتنه و فساد."

جمشید فرمانروای ایران است و پادشاهی است صاحب دانش که در جهت پیشرفت کشورش می کوشد اما پس از سالها بتدریج بر خویش غره می شود و اینطور ادعا می کند که:"مرا خواند باید جهان آفرین" و بدین ترتیب به تعبیر فردوسی به کیفری سخت گرفتار می آید. ضحاک با کمک نامجویانی که به گردن کشی می پردازند،وی را از قدرت به زیر می آورد و جمشید می گریزد و سپس پس از سالها که ضحاک وی را به چنگ می آورد به اره به دو نیم می کند.ضحاک چندین بار فریب ابلیس را می خورد. بدین شکل که در ابتدا با موافقت وی،ابلیس "مرداس"-پدر ضحاک-را که مردی پاک دین است از پای در می آورد تا ضحاک به پادشاهی برسد.سپس ابلیس بار دیگر در لباس خوالیگری(آشپزی) خورشهای حیوانی به ضحاک میخوراند تا خوی بدی را در وی بپروراند.و آنگاه بر اثر بوسه زدن ابلیس بر دوش ضحاک،دو مار از کتف او می روید و مایه ی رنج و ناراحتی وی می شود.بار دیگر ابلیس در لباس پزشک بر ضحاک حاضر می شود و جهت تسکین درد ضحاک تجویز می کند که مارها را با مغز سر آدمیان سیر نگاه دارند.

ادامه دارد...


 
سه شنبه 8 خرداد ماه سال 1386
اینه!

 

مونالیزا در وبلاگ دوست عزیزم رضا


 
یکشنبه 6 خرداد ماه سال 1386
رویای شهر هسته ای

 

به خواب دیدم که در میانه ی کویر دروازه های شهری بر من گشوده شد و چون پا اندرون نهادمی،مرده شدم و به هیئت اثیری مردمان آن دیار در آمدمی.مردگانی بخشنده بودند و چون مرا به دیار خویش غریب یافتند،جامه هایی از همان دست که بر تن داشتند،بر من بپوشیدند که بالا تنه را به تمامی بپوشانید چنانکه حتا تار مویی از سر هویدا نماندی و پایین تنه را هیچ به بر نداشتیم و گفتند که فرمان خدایان است که اینگونه جامه بر تن کنیم.

در میانه ی شهر رودی جاری بود از زباله های اتمی و ماهیگیران بر لب رود اورانیوم غنی شده صید نمودندی که همانا قوت غالب مردمان شهر را تشکیل بدادی.آسمان شهر سخت دژم بودی و سیاه و چند جای سوختگی همانند آن که از آتش سیگار باشد بر جبین آسمان شهر بدیدمی که بر روی آنها کلمات خورشید،ماه و ستاره خالکوبی آمده بودی و زمین شهر به برکت انفجارهای اتمی که در باغهای گلابی قریه ی مجاور انجام آمدی،روشنایی یافته بود.

در شهر به سیاحت مشغول آمدم.زنان را دیدم که در طرحی داوطلبانه برای حفظ امنیت اجتماعی شهر و شهروندان،هر روز چند نوبت بسته به توان خویش،به بیمارستانهای سیار در سطح خیابانها مراجعه بنمودندی و مغز سر خویشتن را دیالیز بنمودندی و بدینسان عادت ماهیانه به کلی از آنها دور گشته بودی و جملگی به غایت رستگار آمده بودند.به دریوزه ای رسیدم،گفتندم که از فرمان خدایانش سر باز زده،موی سر را عریان نهاده و به نفرین خدایان گرفتار آمده بود.شهر را کوی و برزن در به در همی می گشت و استامینوفن گدایی بنمودی.اشعاری ملحدانه بخواندی و با صدایی بس نا پسند و کفر آلوده.چون مرا بدان دیار غریب یافت،سر در دنبال من نهاد و بلندتر همی می خواند:

دریغا آفتاب-

الهه ی یگانه ی هسته شکن روز آفرین

بارور خداوندگار اعجازگر انرژی صلح آمیز در وجود آورده

صداقت پیشه ی زندگی ساز

شب ستیز آشکار شونده

نوید بخش رسوایی بمبهای اتم

آفتاب:

"حق مسلم ما"

همی سعی در گریز کردمی و روی در گوشه ی عافیت داشتمی از آن افریط کفرگوی که به ناگه تلفن به زنگ در آمدی و از آن کابوس دهشتناک برهانید مرا.کامبیز بود که بگفتی کجایی پسر چرا دیر بنمودی؟و من در یاد آوردم همی که با دوستان قرار داشتمی.در دم لباس بپوشیدمی و به میدان نقش جهان برای دیدار ریاست جمهور بشتافتم.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 29103


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها