اینهم یکی از شعرهای خودم که توی اون جزیره ی دور افتاده که می رم احتمالن خواهم سرود!(این مورد توی پیش فرض رضا مطرح نشده بود!)چون چند روزی دارم میرم مسافرت واسه اینکه خب که چی به حال احتضار نیفته همراه با پست قبل منتشر میشه!
رفتم
کجا
و ندانستی…
اینجا:
دردش نمی آید
خانه ها در چشمش فرو می روند
اگر آسمان،
موریانه ها که بتن دوست نداشتند
مردند،
و دیوارهای بلند محکم اند،
مردها به رژ لب همسرانشان با دقت نگاه می کنند
و زنها پیراهن شوهرهایشان را عمیقن بو می کشند
دختر همسایه با دوست پسرهایش هر روز به سینما می رود
هر صبح زود رفتگرها خیابانها را پاک می کنند
و خیابانها به همانجا که دیروز
می رسند.
|