| |
| دوشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| برهنگی |
از آرشیو چو ایران نباشد تن من نباد؛ برهنگی (۱۷ فروردین ۱۳۸۵)
در گذشته های دور،برهنگی در بابل ،اشور ،یونان و روم دیده می شد.آدمهای لخت در حمام های روم ،موتیف شایعی بود.نیچه

فریدریش نیچه
از روح یونان قبل از سقراط خوشش می امد.از دیونیزوس خدای باروری و شراب یونان.رومیان ،باکوس را با ان معادل می دانستند.مراسم رقص و پای کوبی و برهنگی در گرد این خدایان شکل گرفت.ژیمناستیک از واژه یونانی ژیمنوس به معنای لخت گرفته شده است.در این گردهمایی ورزشی ،افراد لخت، مسابقه می دادند.با امدن مذهب ،برهنگی ممنوع گشت و مفهومی گناه الوده یافت.در قرن ۱۶ گروههای پیوریتن به مخالفت جدی با برهنگی پرداختند.ورود انها به امریکا ،این روحیه برهنه ستیز را وارد تار و پود جامعه امریکایی کرد.امریکایی ها از میراث پیوریتن ها سخت تاثیر پذیرفته اند.جشن شکر گزاری از زمان پیوریتن ها به یادگار مانده است.مهاجر نشین ماساچوست و کلا ناحیه نیو اینگلند محل انان بود.حمله به نظریات فروید در امریکا که موجب تعطیلی نمایشگاه بزرگ مقالات او در کتابخانه کنگره شد.و سرانجام در سال ۱۹۹۸ پس از ۵ سال بحث و مجادله ،این نمایشگاه در قالبی دیگر بازگشایی شد !!! شاهد این روحیه پیوریتن مابی در ایالات متحده است.این پیوریتن ها از یاداوری این نکته پرهیز می کردند که عیسی نبی حداقل در غسل تعمید برهنه شده است.علی رغم روحیه پیوریتنی ،در امریکا کسانی بودند که به فواید برهنگی اذعان داشتند.هنری دیوید ثورو

ثورو مبدع نافرمانی مدنی
و بنجامین فرانکلین چنین عقیده ای داشتند.ثورو به زندگی ساده و بی پیرایه معتقد بود.او باور داشت که انسان وقتی به غایت نیکبختی می رسد که تحت قدرت و نیروی شخص خویش عمر بگذراند.او به طبیعت دلبستگی عجیبی داشت.کتاب والدن حاصل این شور رمانتیک در اوست.گاندی و تولستوی خوشه چین اموزه های وی بودند.این نگاه به برهنگی و حمام هوا البته در امریکا در اقلیت بود.در رنسانس به برهنگی و جزییات بدن در هنر ،بها داده شد.با ورود به قرن ۲۰،بسیاری از اثاری که به موضوع برهنگی می پرداخت و در انگلیس ،شاهکارمحسوب می شد در امریکا ممنوع گشت.نگاه فلسفی و بهداشتی به برهنگی ،در کتاب برهنگی اثر روشنفکر المانی ،ریچارد انگه ویتر در ۱۹۰۶ ،اغازگر برهنگی مدرن بود.او ادعا کرد که برهنگی اثر تقویتی برای جسم و ذهن دارد.در دهه ۱۹۳۰ ،با ظهور هیتلر ،محدودیتهای شدیدی برای این جریان ایجاد شد.اما کلوب های نودیسم یا نیچریسم در نروژ ،سوئد ،فنلاند و جاهای دیگر اروپا ظهور کرد و توسعه یافت.

در ۱۹۲۹ با ورود المانها به امریکا ،لیگ امریکایی فرهنگ جسمانی در ایالات متحده ایجاد شده بود که در حقیقت ترویج فرهنگ نودیسم بود.از پایان جنگ جهانی دوم این علاقه در امریکا و کانادا شدت یافته بود.در ستاد عملیاتی موجود در فلوریدا ،زمینه برای توسعه نودیسم در امریکا فراهم شده است. |
|
| |
| یکشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| حجاب |


درگیری خونین پلیس با زنان (تهران میدان هفت تیر یکشنبه ۳۰ اردیبهشت)
از سایت خداحافظ کوروش خداحافظ تاریخ کهن
حجاب نیز همچون ختنه که قبلن مختصری به آن پرداختم از واجبات و ضروریات اسلام به شمار میرود و از جمله ی مقوله هاییست که نمی توان به نقدش کشید یا در مخالفت با آن به اظهار نظری پرداخت چرا که چنین مخالفتی به آسانی میتواند به منزله ی ارتداد در نظر گرفته شود.کلن ادیان ابراهیمی و خصوصن اسلام و یهودیت در اصول خود به هیچ عنوان انعطاف پذیر نیستند و به قول معروف نمیتوان با آنها شوخی کرد.در کشور ما و پس از انقلاب اسلامی سال 57 فرمان حجاب اجباری بر اساس قوانین اسلامی توسط آیت ا... خمینی در تاریخ 6 مارس 1358 صادر شد و پس از آن شعار "یا روسری، یا تو سری" به عرف جامعه تبدیل شد.هر چند در آن زمان روسری هم مردود بود و چادر به عنوان حجاب کامل و برگزیده مورد قبول .پس از آن در زمان ریاست جمهوری خاتمی که مدعی اصلاحات و آزادی بود و با شعار "جامعه ی مدنی" به میدان آمده بود کمی در باب حجاب و پوشش با تسامح برخورد شد.البته این نیز بر مبنای مصلحت بود و الا نه خاتمی شباهتی به جان لاک* داشت و نه این سوپاپ اطمینان شباهتی به رفرم و اصلاحات.در کمپین تبلیغاتی فرد مذکور دختران با مانتو و روسریهای عقب رفته ظاهر شدند و بدین ترتیب وی برای مدت دو دوره و مجموع 8 سال به عنوان رییس جمهور منتخب بر گزیده شد هر چند بسیاری از هواخواهان وی پس از پیدا کردن شناخت نسبی از وی و عملکردش برای بار دوم به هواخواهی او به پای صندوقهای رای نرفتند و همانطور که بسیاری دیگر که بار نخست به مخالفت با وی برخاسته بودند،با اطمینان خاطر و خرسندی تمام سبب ساز تایید حکم ریاست جمهوری وی برای 4 سال دوم شدند.یادم می آید در خیابان چهارباغ بالا روی دیوارها شعار "آزادی جوانان=خاتمی" را می دیدم و همان زمان با خودم فکر می کردم چقدر باید جوانان ایرانی مفلوک باشند که آزادی خود را از یک آخوند مطالبه کنند.پس از آن در زمان انتخابات ریاست جمهوری نهم هاشمی رفسنجانی نیز که با نسخه ی جدیدش پا به عرصه ی انتخابات گذاشته بود خود را دارای افکار متعادل و میانه رو نشان داد و در کمپین تبلیغاتی خود از دختران با آرایشها و لباسهایی استفاده کرد که امروز مصداق بد حجابی شناخته می شوند و شامل احکام جزایی خاص.وی در تلاش برای کسب آرای جوانانی که با اشتیاق رای دادن برای بار نخست به پای صندوقها می رفتند و خواهان آزادی در نحوه ی پوشش خود بودند و نیز آن دسته از جوانانی که هنوز طعم سر خوردگی را به طور کامل نچشیده بودند وآنها نیز به گونه ای خواهان آزادی نسبی خود بودند ناکام ماند و رقیب اصولگرای وی که به زعم موج تبلیغات منفی که بر علیه وی شد با یک نطق انتخاباتی که از تلویزیون جمهوری اسلامی پخش شد ادعاهایی کرد و توانست به عنوان رییس جمهور محبوب مردم برگزیده شود!هر چند که عملکرد دولت وی و تضاد شدیدی که با نطق انتخاباتی وی داشت مردم را بر این باور داشت که از این پس شعارهای تبلیغاتی کاندیداهای خود را 180 درجه وارونه در نظر بگیرند!قسمتهایی از نطق انتخاباتی وی در کلاغستون به طنز کشیده شده و می توانید گوش کنید.کلن همه ی اینها در مملکت ما که اصولن همه چیز مصلحت محور است باید طبیعی انگاشته شود و صد البته لازمه ی حرکتهای سازنده ای(اگر خوشبینی خود را حفظ کنیم)خواهد بود.اگر اشتباه نکنم علی حاتمی بود که در فیلمی با اشاره به کلاه پهلوی که تازه مد شده بود از دهان شخصیت داستان اینچنین گفت که:ملت ایران هر روز باید کلاهی به سرش برود!آری، فقط شکل آن کلاه ممکن است فرق کند وگرنه قضیه همان است که بود.اشکال کار را باید در جاهای دیگر و بسیار اساسی تر جست و جو کرد.
دختران شُل حجاب را دوست دارم.






هنری دیوید ثورو: مبدع نافرمانی مدنی
*John Locke |
|
| |
| جمعه 28 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| کلمات قصار |
|
|
دو چیز آدمو خراب می کنه: پول زیاد و وقت زیاد.
و اونقدر که از دومی مطمئنم از اولی نیستم.
پ.ن: اگه به نتایج دیگه ای در باب انسان شناسی رسیدم حتمن باهاتون در موردش حرف خواهم زد! | |
|
| |
| جمعه 28 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| شب آینه اش را گردگیری می کند |
اینجا
|
|
| |
| سه شنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| دستنوشته های جزیره ای |
اینهم یکی از شعرهای خودم که توی اون جزیره ی دور افتاده که می رم احتمالن خواهم سرود!(این مورد توی پیش فرض رضا مطرح نشده بود!)چون چند روزی دارم میرم مسافرت واسه اینکه خب که چی به حال احتضار نیفته همراه با پست قبل منتشر میشه!
رفتم
کجا
و ندانستی…
اینجا:
دردش نمی آید
خانه ها در چشمش فرو می روند
اگر آسمان،
موریانه ها که بتن دوست نداشتند
مردند،
و دیوارهای بلند محکم اند،
مردها به رژ لب همسرانشان با دقت نگاه می کنند
و زنها پیراهن شوهرهایشان را عمیقن بو می کشند
دختر همسایه با دوست پسرهایش هر روز به سینما می رود
هر صبح زود رفتگرها خیابانها را پاک می کنند
و خیابانها به همانجا که دیروز
می رسند.
|
|
| |
| سه شنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| دفتر شعر فارسی |
اگه قرار باشه به اون جزیره ی دور افتاده که البته پیش فرضش رو دوست عزیزم رضا مطرح کرده بود برم و تا آخر عمر تک و تنها زندگی کنم مجموعه اشعار شاملو رو به عنوان اون دفتر شعر فارسی که می تونم همراه ببرم انتخاب می کنم.
نمونه ی شعر عاشقانه ی شاملو:
مرا
تو
بی سببی
نیستی.
به راستی
صلت کدام قصیده ای
ای غزل؟
ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه ی تاریک
کلام از نگاه تو شکل می بندد
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی!
پس پشت مردمکانت
فریاد کدام زندانی ست
که آزادی را
به لبان بر آماسیده
گل سرخی پرتاب می کند؟-
ورنه
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست.
نگاه از صدای تو ایمن می شود
چه مومنانه نام مرا آواز می کنی!
و دلت
کبوتر آشتی ست
در خون تپیده
به بام تلخ
با اینهمه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی!
|
|
| |
| شنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| فریاد |
اگه قرار باشه که تا آخر عمرم توی یه جزیره ی دور افتاده تک و تنها زندگی کنم احتمالن تابلوی فریاد اثر ادوارد مانش را به عنوان اون یک اثر هنری که می تونم همراه خودم ببرم انتخاب می کنم.

|
|
| |
| پنجشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| ارثیه |
|
گیلبرت سیاستمدار معروفی ست که در کشاکش رقابتهای سیاسی برای کسب مقام نخست وزیری همسر خود آنجلا را در یک سانحه ی تصادف رانندگی از دست می دهد.گیلبرت بی مبالاتی آنجلا را در هنگام عبور از خیابان سبب کشته شدن او می داند.آنجلا یک منشی به نام سیسی میلر داشته که بسیار به او علاقمند بوده است.وی پیش از مرگش برای سیسی سنجاق سینه ای به عنوان هدیه خریده و حالا پس از مرگش گیلبرت بناست این هدیه را به سیسی تحویل بدهد.پیش از رسیدن سیسی،گیلبرت دفترچه ی خاطرات همسرش را که در واقع تنها ارثیه ایست که برای او بجا گذاشته است مرور می کند.آنجلا هرگز در زمان حیاتش به گیلبرت اجازه نمی داده که به این دفتر دست بزند.گیلبرت قبل از مرور دفتر از همسرش به عنوان زنی مسوول و منظم یاد می کند و نیز به خاطر می آورد که به علت مشغله ی زیاد او کمتر در خانه و نزد همسرش بسر میبرد.به یاد می آورد که چون آنها فرزندی نداشتند آنجلا از او می خواهد که به وی اجازه دهد تا به کاری مشغول شود.آنجلا در دفترش از سخاوت گبلبرت می نویسد که با مهربانی به این تقاضای او پاسخ مثبت می دهد.وی در مورد روزی که راجع به کارش با گیلبرت صحبت میکند چنین می نویسد:"...اما این خودخواهی است که با وجود مشغله ی فکری زیادی که دارد با مسائل کوچک زندگی خود مزاحمش بشوم.وانگهی به ندرت اتفاق می افتد که شبی را با هم تنها باشیم."گیلبرت به یاد آنروز می افتد و اینکه چقدر آنجلا به زیبایی از شرم سرخ شده بود.در همین حین سیسی برای گرفتن هدیه ای که آنجلا برای وی بر جا گذاشته وارد می شود.سیسی که هنوز در مرگ برادرش سوگوار است،از مرگ ناگهانی آنجلا نیز بسیار انوهگین است بطوریکه قادر به تسلط بر احساسات خود نیست و بالاخره پس از گرفتن سنجاق سینه خانه را ترک می کند.گیلبرت به خواندن دفترچه خاطرات آنجلا ادامه می دهد و از کنار هم گذاشتن جزییات پی می برد در غیبتهای شبانه ی او،فردی به نام ب.م به دیدن آنجلا می آمده است و این ملاقاتها چندین بار تکرار شده است.ب.م که دلباخته ی آنجلا بوده است با اصرار از او می خواهد که شوهرش را ترک کرده و با او ازدواج کند.آنجلا از او می خواهد که وی را فراموش و ترک نماید،اما با تهدید ب.م روبرو می شود.از جزییات خاطرات چنین بر می آید که مرد بخاطر آنجلا دست به خودکشی زده و خود را زیر ماشین می اندازد.پس از مرگ وی آنجلا که همچنان به علت مشغله ی شوهرش از محبت و توجه وی محروم است خلاء عشق ب.م را بیش از پیش احساس می کند به طوریکه تصمیم می گیرد به معشوقش بپیوندد و به همان شکل از پیاده رو به خیابان می پرد و خودکشی می کند.گیلبرت که اکنون پس از خواندن تنها هدیه و میراثی که همسرش برای وی بجا گذاشته است با تلخی حقیقت روبرو شده است و دریافته است که این زندگی به ظاهر آرام و سعادتمندانه در حقیقت سوءتفاهمی بیش نبوده است،با غروری زخم خورده به سیسی تلفن می کند و هویت ب.م را که ظاهرن با سیسی ارتباطی داشته است جویا می شود.گیلبرت در میابد که معشوق همسرش همان برادر سیسی میلر بوده است.
(ارثیه اثر ویرجینیا وولف)
پ.ن:استاد بزرگوارم خانم هلن اولیایی در کتابشان بنام"داستان کوتاه در آینه ی نقد" نقدی به نام "یادگار شوم" بر این داستان نگاشته اند. |
|
| |
| چهارشنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| روز معلم! |
|
به مناسبت روز معلم دعوتمان کردند، بردند از خلوص در نماز و ایمان واقعی و تولد علی بن ابیطالب و کشته شدن حسن بن علی به دست زنش و واقعه ی عظیم کربلا و مطهری که اولین کسی بوده که به ما یاد داده چگونه با همسرمان رفتار کنیم و همان که به ما یاد داده اگر دختر سه ساله مان یک سوال سخت فلسفی پرسید چگونه جوابش را بدهیم و اینکه به دانشجو نباید بیخود نمره داد و نرخ بیکاری و فارغ التحصیلان بیکار دانشگاهها و روشهای تقلب دانشجویان و خیلی چیزهای دیگر که به لطف سرویس پیام کوتاه نشنیدم برایمان گفتند و گفتند و گفتند و هر چقدر هم حسن اکلیلی با آن یکی دیگر که اسمش را فراموش کردم زور زدند نتوانستند از آن حال که بعد از سخنرانیهای بی امان بزرگواران پیدا کرده بودیم درمان بیاورند.قرآن جایزه گرفتیم و مورد تقدیر و ستایش واقع شدیم و شام خوردیم که البته بهترین قسمت برنامه بود! و بعد هم غر و لند کنان راهی منزل شدیم.اما جالب ترین اتفاق امشب برای من دیدن دیوانه ای بود در اتوبوس که میزد و میرقصید و آواز میخواند!خودش را نمره ی بیست همه ی خوانندگان دنیا میدانست. ازعینک من پرسید و اینکه فرد کناری من اصالتن لُر است و چه سبیل خوشگلی دارد و نوشابه تعارفمان کرد و برایم گفت که توی عروسیها میبرندش که برقصد و میگویند که چون از زحمت بالا خانه راحت است خوب میتواند برقصد! و می خندید و چه خنده های جانانه ای و میخواند:"بیا پیشم، بیا پیشم"!بعد هم پیاده شد و به راننده گفت که دفعه ی بعد بلیتش را خواهد داد! و من از خنده هایش احساس کردم گویی چیزی ته دلم وول میخورد!احساس سر خوشی میکردم و فکر کردم چه دنیایی دارد دیوانگی! |
|
| |
| شنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| تصاویر آغاز طرح مبارزه با بدحجابی |







 از سایت بازتاب |
|
| |
| سه شنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| این روزها |
و چه خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت
(سپهری)
زیاد بهش فکر میکنم... |
|
| |
| دوشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| سفر به بختیاری |
|
سفر کوتاهی به بختیاری داشتم که دلیل نوشته ای کوتاه درباره ی ایل و تبار بختیاری ساکن در این منطقه شد.منطقه ای که گفته میشود خاستگاه یکی از اصیل ترین نژادهای ایران است.البته در مورد ایل بختیاری نظریات ضد ونقیضی وجود دارد.به طور کلی یک دسته آنها را ایرانی الاصل میدانند و دسته ای دیگر آنها را غیر ایرانی میدانند.گیرشمن در کتاب تاریخ ایران از آغاز تا اسلام اینطور بیان میکند که مهاجرت قوم آریا از سرزمینهای شمالی سبب شد که شاخه ای از این قوم به این منطقه آمده و پایه های تمدن چند هزار ساله ی ایلامی را بنیان نهادند.آنها یافت شدن ابزارهای سفالی و گلی را در این منطقه شاهدی بر این ادعا میدانند.
"اصالت بختیاری"اینطور مینویسد که لوریمر یکی از مستشرقین که به مطالعه ی زبان و لهجه ی بختیاری پرداخته است،آنها را از نژاد پارس میداند که در سده های ششم و هفتم قبل از میلاد به این منطقه رفته و با ایلامیان درآمیخته و نژادی واحد را بوجود آورده اند.وی بر اساس مشخصات جسمی و روحی و عادات ایل بختیاری آنها را ایرانی الاصل میداند که پناهگاه کوهستانیشان آنها را از حمله ی اعراب مصون داشته است.
برخی زبان بختیاری را به زبان پهلوی دوره ی ساسانیان شبیه میدانند که از واژه های ترکی و عربی رایج استفاده نمیکند.همچنین لباس بختیاریان را به لباسهای زرتشتیان در دوره ی ساسانی شبیه میدانند.لباس مردان بختیاری از رنگهای سفید و سیاه استفاده میکند که به صورت ستونهایی در هم فرو میروند.نشریه الکترونیکی آریا ویج درباره ی لباس مردان بختیاری اینگونه ادعا میکند که "این لباس از آرامگاه کوروش الهام گرفته است.بدین صورت که چوغا یا چوخا: خطهای سفید نماد سپنتا مینو(دشمن اهریمن و شیطان و فرشته ی نیکی) رفته رفته به بالا میایند و خطهای مشکی که نماد انگره مینو(اهریمن و شیطان) است رفته رفته به پایین می آیند و این نماد پیروزی نیکی بر بدی است." درباره ی کلاه مردان بختیاری این نشریه عنوان میکند که بر سر سربازان(بختیاری)حکاکی شده بر دیوارهای تخت جمشید میتوان این کلاه را مشاهده کرد.

لباس زنان بختیاری بسیار زیباست.از رنگهای متنوع و شاد بهره میبرد.هنگامی که یک زن بختیاری با آن پوشش زیبا و رنگارنگ در میان دشت راه میرود گویی خرمنی از گلها را میبینی که در دشت میخرامد.یادم است اینجا در اصفهان تقریبن دو سال پیش نوعی از روسری مد شده بود که دخترها و خانمها اکثرن از آن استفاده میکردند که بسیار شبیه به روسری زنان بختیاری بود یا شاید هم اصلن از همان لباس الگو برداری شده بود.طرح گلهای زیاد و بسیار رنگارنگ.حتا این نوع روسری به سر دخترهای شهری زیباتر هم نمود میکرد! نشریه آریا ویج درباره ی لباس زنان بختیاری میگوید:"لباس زنان بختیاری به بسیاری از لباسهای قومهای اصیل مانند پارسهای شیراز و برخی از اقوام اصیل شمالی بسیار شبیه است.این لباس شامل مینا یا مینایی (نوعی مقنعه ی بلند) لچک (نواری از پارچه که روی آنرا با چیزهای درخشان و زرین مزین میکنند و بر پشت سر میاندازند) دامن غری (دامن بلندی که با چیزهای زرین مزین شده) لباس بالا تنه ی آنها هم شامل پیرهنی ساده و مزین به زر است.قدمت این لباسها بسیار کهن و مربوط به قبل از اسلام است."

اما دسته ای دیگر از نظرات بختیاریها را غیر ایرانی دانسته اند."اصالت بختیاری" اشاره میکند که : شیندلر آنها را غیر ایرانی میداند که تبارشان به ترکها و مغولها میرسد.او برای اثبات ادعای خویش به مقیاس جمجه ی سر آنها اشاره دارد که با ایرانیها تفاوت دارد.برخی نظرات ادعای یونانی الاصل بودن تبار بختیاری را دارند که همراه اسکندر مقدونی به ایران آمده اند و در کوهستانهای این منطقه سکنا گزیده اند. نیکزاد نویسنده ی محلی بختیاری پس از ذکر روایات مختلف نتیجه میگیرد که روی هم رفته بختیاریان از ایرانیان اصیل میباشند که زبانشان هم همان پهلوی است.
ناهار را در پیر غار خوردم و در کنار آبشار زیبایی که سالها پیش در آن روزگار خوب بگذشته نیز به اتفاق گروهی از دوستان دانشگاهم در اردویی که خودمان بر خلاف مخالفت شدید دانشگاه با برگزاری چنین اردوهایی ترتیب آنرا داده بودیم به آنجا رفته بودیم.سپس به سرچشمه ی زاینده رود رفتم.
تصویر ۱
تصویر۲
تونل شماره ی یک کوهرنگ که در سال 1332 توسط شاهنشاه وقت ایران افتتاح شده.تونلهای دیگری هم قرار بوده که احداث بشوند اما هنوز به بهره برداری نرسیده اند. ایده ی ایجاد تونل و بازگرداندن آبهایی که به سمت خوزستان جاری میشوند به زاینده رود، به زمان شیخ بهایی باز میگردد.حتا در آن زمان مشغول ایجاد آبراهی بدین منظور میشوند که به دلایلی(گویا پایان عمر شیخ بهایی) متوقف میماند.
امسال به لطف بارشهای خوب برف در کوههای بختیاری بهار کوهستان بسیار با نشاط و دیدنی بود.همه ی تن کوهسار از آب شدن برفها خیس بود و چشمه های فراوان از زمین میجوشید.در حالیکه هوای شهرهای بزرگ مثل اصفهان رو به گرمی و آلودگی فصل بدون بارش میرود،هوای کوهستان بسیار تمیز و خنک بود.پایان روز از بین پیچ و خم کوهها و در امتداد زاینده رود،از لابلای مزارع و کشتزارها گذشتم و به سمت اصفهان باز گشتم.غروب کوهستان از جنس دیگریست.گویی غم انگیزتر است.وقتی لابلای کوهها خورشید گم میشود و همه جا زود به تاریکی مینشیند آدم احساس مغلوب شدن میکند.غروب را کنار دریا بیشتر دوست دارم.خورشید را تا لحظه ای که در افق ناپدید میشود میتوانی دنبال کنی.
تصویر۳ |
|