فانوس

خسرو و شیرین

 

فرهاد: دلم شور می زنه شیرین.تو حال و هوای داش آکُل ام.دیشب میخوندمش.

شیرین: انگار واقعا از غم وغصه خوشت می آدها! برو "اخراجیها" رو ببین یه کم بخندی دلت وا شه،خیلی با حال بود.

فرهاد: با خسرو رفتی؟

شیرین(تُن صدایش را بالاتر میبرد) هزار دفعه بهت گفتم اگه خواستم با خسرو تریپی بذارم خودم میام بهت میگم.انقدر با خودت فکرای بیخود نکن که اعصابت خورد بشه.

(فرهاد کمی آرام شده.همانطور مبهوت شیرین را نگاه میکند که آینه ی کوچکِ صدف شکلی را از کیفش بیرون می آورد،صدف را از هم باز میکند و توی آینه با عجله رژ لبش را تجدید میکند،لبهایش را کمی بهم فشار میدهد،بعد با انگشت، گوشه ی لبش را پاک میکند و دوباره صدف را میبندد و توی کیفش میاندازد.از پایین کوه صدای بوق یک ماشین به گوش میرسد.شیرین نیم نگاهی به پایین کوه میاندازد، بعد به سمت فرهاد میاید.آرام با پشت انگشتها اشکهای فرهاد را از گونه پاک میکند.کمی در چشمهای خیس فرهاد نگاه میکند.آرام صورتش را جلوتر میآورد و با ظرافت لبهایش را بر لبهای فرهاد مماس میکند.لبخند مهرآمیزی به فرهاد میزند و با صدایی آرام تر از قبل میگوید:)

- یکی از دوستام پایین کوه منتظرمه. مواظبت خودش باشه ها!

(دست چپ را تا مقابل سینه بالا آورده، انگشت شصت را زیر بند کیف قرمز رنگش که روی شانه انداخته گرفته و دست راست را در حالت پر عشوه ای برای حفظ تعادل از کنار باز کرده آنچنان که گویی روی هوا تکیه میکند و شروع میکند به پایین رفتن از کوه.صندلهای ظریفی که به پا دارد زیبایی پاهای کوچک و سفیدش را دو چندان کرده.پاها را آرام و با احتیاط روی سنگها میگذارد و پایین میرود.چند قدمی که دور میشود بر میگردد و به فرهاد نگاه میکند که ایستاده او را با چشمهای خیس بدرقه میکند و سینه اش از هق هق گریه ای بی صدا تکان میخورد.بعد همانطور که همیشه خودش را لوس میکند با لحنی بچگانه و در حالیکه لبها را گرد کرده سیلاب آخر کلمه را کشدار ادا میکند و صدا میزند:)

- فرهاد؟

(فرهاد که بغض صدایش را مبهم و بم کرده در حالیکه سعی میکند خودش را جمع و جور کند) جان ِ فرهاد؟

- کی نَهرمو باسَم درست میکنی فَس؟

- درستش می کنم عزیز دلم.

(شیرین با لبخندی برایش دست تکان میدهد و بر میگردد به سمت پایین کوه که خسرو با یک پرشیای نقره ای رنگ منتظرش است حرکت میکند.)

(فرهاد در حالیکه صدای گریه اش بلندتر شده کلنگش را برداشته و مشغول شده است.)

نظرات (4)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
فرزاد عزیز .کل وبلاگتو با دقت خوندم
پراکنده ولی منسجم
خیلی حرف داری برای گفتن
از کارت خوشم اومد
اما در مورد عقاب
عقاب حتی پیرش یک عقاب .با ابهت با چشمانی تیز
و هیچ خرگوش باهوشی در امان نیست
و جوجه های قرتی فقط جوجن ....اونها بزرگ نمیشن مگر زمانی که قرتی نباشن
مثل تو
عقاب خوبی باش
بذار خرگوش حسابی بازی کنن
تو نگاه کن و از دویدنشون لذت ببر
بعد شکارشون کن
.......................به امید دیدار
جمعه 10 فروردین‌ماه سال 1386 ساعت 12:27 ق.ظ
امتیاز: 0 0
فرزاد عزیز واقعا معذرت میخوام
دیگه این بی دقتی ها تکرار نمیشه ......
به من باز همن سر بزن
جمعه 10 فروردین‌ماه سال 1386 ساعت 05:40 ب.ظ
امتیاز: 0 0
وبلاگم سر قفلی نداره آزاده
آزاده برای کسی که یک وقتایی دلش می خواهد بنویسه
جمعه 10 فروردین‌ماه سال 1386 ساعت 07:44 ب.ظ
امتیاز: 0 0
سلام
خوبی آقا فرزاد
با مطلب فرهاد و شیرینت خیلی حال کردم
مو فق باشی
یکشنبه 12 فروردین‌ماه سال 1386 ساعت 10:00 ق.ظ
امتیاز: 0 0