خُب که چی؟
  
 
 
خرداد 1386
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو

مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 30 فروردین ماه سال 1386
دهنمکی

 

دهنمکی  و اخراجیهای پر فروش

در وبلاگ مهران عزیز


 
چهارشنبه 29 فروردین ماه سال 1386
حال زندگی خوب نیست.حال آدمها هم.

 

برای کامیار عزیز که او هم از ماجراهای تلخ وبلاگستان دلخور است.

چند وقتی ست که زندگی حالش خوب نیست.به سر گیجه های مداوم مبتلا ست.راه که میرود تعادل ندارد.سرش روی گردن سنگینی میکند و افتان و خیزان،گم و گیج،بی هدف پرسه میزند.گاهی پلکهایش سنگینی می کنند و در حالتی تشنج گونه روی پیاده رو نقش زمین می شود.بعد در حالتی رعشه وار به خود میپیچد و کف بالا میاورد و دوباره در حالتیکه سیاهی چشمانش محو شده و سفیدی چشمانش پر خون است دستش را به دیوار میگیرد و با حالتی وحشت انگیز بر میخیزد.دور و برش را نگاه می کند و باز در همان حالت رعب انگیز شروع میکند به راه رفتن.شاید زیاد نوشیده. شاید هم زیاد نوشیده هم در قمار پسِ مستی همه چیزش را بر باد داده.شاید هم بعدش بد مستی کرده و عربده کشی و بعد هم با کسی گلاویز شده و چند ضربه ی کاری چاقو هم در گرده اش فرو رفته باشد.نمی دانم. اما همچنان در همان حالت نا هوشیاری که خون از هیکلش میچکد و کف از دهان و بینی اش بیرون میزند خودش را توی پیاده روی نیمه شب کشان کشان جلو میبرد و نمیدانم به کجا....

حال آدمها هم تعریفی ندارد.همه جای دنیا آدمها خسته شده اند.بی حوصله،خسته و تنها.آدمها همه جای دنیا تنها شده اند.تنها به قهو ه خانه ها میروند. قهوه ی تلخ سفارش میدهند.سیگار میکشند و از دردهاشان مینویسند.با هم حرف نمیزنند.خالی ومبهم به هم نگاه میکنند.گاهی با ترس.تنها زاییده میشوند.تنها زندگی میکنند.تنها جان میکنند. تنها بسکتبال بازی میکنند و تنها و تنها و تنها.بعد هر از چند گاهی یکیشان که از شنیدنهای مداوم سکوت به جنون میافتد میرود یک اسلحه ی نه میلیمتری و یک قطار فشنگ میخرد و میرود توی کلاس دانشگاهش و همه را به گلوله میبندد و بعد هم فشنگ آخری را توی شقیقه ی خودش میچکاند و تمام....

ماجرای تصویر را در اخبار یاهو بخوانید


 
سه شنبه 28 فروردین ماه سال 1386
به یاد پیوندها و دوستیها

 

به دور و برم که نگاه میکنم زیادند. تصادفهایی که روزگار در گذارش همراهمان کرده.اما آن روزها...آن روزها دورند که از شوق شکفتن دانه ای آدمها شاعر می شدند...

 از خیال خشکیده ی نشاها- با خود رو راست تر که باشم،از توهم وجود نشاها امید گندمزار نمیتوان داشت.آنکه میبینم سراب است.فریب گند زاران....ایمان می آورم دیگر.اینجا صحرا ست....

برای دوستی به معنای کامل که از من دور است.اما خاطره اش همیشه با من.برای پویان:

شعر از الفرد لرد تنیسون(۱۸۹۲-۱۸۰۹

برگردان:فرزاد

 

یادواره

خانه ای سیاه،که بار دیگر در کنارش می ایستم

اینجا در خیابان نا مطلوب ممتد

درگاههایی که قلبم بر آستانشان عادت به تپیدن کرده بود

چنان به سرعت،در انتظار دستی،

دستی که دیگر نمیتوان گرفت-

مرا نظاره کن،که نمیتوانم به خواب روم

و بسان موجودی شرمناک میخزم

هر سحرگاهی بر درگاه.

او اینجا نیست:در دور دستهاست

قیل و قال زندگی دوباره آغاز میشود

و هولناک از میان نم نم باران

روز تهی روی خیابان عریان میشکند.

 

 


 
دوشنبه 27 فروردین ماه سال 1386
در حاشیه ی پست قبل:

 

مقوله ی جنسیت و تعاریف موجود و ممکن در این زمینه همیشه در بر دارنده و بر انگیزنده ی بحثهای بسیار بوده است.افراد به لحاظ داشتن حداقل، تجارب روزمره و اجتماعی که در این باب دارند به بیان نظرات و دیدگاههای خود میپردازند و این نکته باعث تنوع و تفصیل بحث در این زمینه میشود.البته به همان شکل که در هر موضوع دیگر، تا زمانیکه بحث از چهارچوب معقول و سازنده و بر انگیزاننده ی خود خارج نشود زیبا و قابل تامل است.زمانیکه مطلب "پمپ بنزین و آنتی فمینیزم" را در وبلاگ گذاشتم دقیقن همین انتظار را داشتم که باعث بیان دیدگاههای مختلف در این موضوع شود.

همیشه در مواجهه با هر نوشتاری این رویکرد را مد نظر دارم که اگر برداشت یا تحلیلی از متن ارائه میدهم به استناد شاهدی در آن نوشتار باشد.در نوشتن نیز سعی میکنم نشانه هایی را که بیانگر موضع من نسبت به موضوع طرح شده است را در نوشتار خود لحاظ کنم.با نظر به این رویکرد همیشه سعی میکنم از مثله کردن هر نوشتاری بپرهیزم...

اما در خصوص مطلب مذکور دوست داشتم کمی واضحتر موضع خودم را در خصوص مساله ی جنسیت عنوان کنم.من با مکتب فمینیسم و یا بهتر بگویم با شکل افراطی آن که به تعبیر دوست خوبم رضا و به نقل از دیدگاه نیچه قصد مسخ کردن ونفی زنانگی را در وجود زن دارد مخالفم.اما فکر میکنم آغاز و شکل گیری این مکتب دقیقن در نیل همان مقصود رساندن زنان به جایگاه زنانه ی خویش مطرح شد و قابل ستایش بود.(فراموش نشود که حرکتهای اجتماعی هیچکدام یک شبه و بی تاثیر از شرایط قبلی نبوده اند هر چند که اغلب از جایی و بعضن با نام فرد یا افرادی به رسمیت می رسند) آنگونه که در آثار هنری، زنان که تا قبل از این مرحله اگر حرفی برای گفتن میداشتند واگر مجالی برای ارائه ی آثار خود پیدا میکردند و مثلن مجبور به ارائه ی آن آثار تحت نام یک مرد نمی شدند،آن آثار را نیز تحت کدها و نرمهای هنری مردانه ارائه میکردند!در ادبیات فارسی آثار پروین اعتصامی نمونه ی بسیار خوبی برای استناد میباشد.اما اولین بارقه های این جنبش، به زنان،زن بودن خود را یاد آوری کرد(میتوان به آثار فروغ فرخزاد به عنوان نقطه ی مقابل مثال قبل اشاره کرد) و این به نظر من اصل صحیح شکل گیری این مکتب بود اما بعدها چنان شکل افراطی و مسلمن اشتباهی پیدا کرد که مثلن ازدواج را بهره کشی جنسی نامیدند و ...بدین ترتیب من در این مطلب به دنبال ارائه ی این تز که زنان باید دقیقن به مانند مردان رفتار کنند و یا به دنبال مطرح کردن این مساله که آیا زنان میتوانند یا باید از حقوق مساوی با مردها بر خوردار باشند یا اینکه تفاوتهای رفتاری در زنان و مردان ریشه ی بیولوژیک دارند یا اکتسابی هستند و ... نبودم که خود این موضوعات هر کدام به بحثهای بسیار دامنه داری مربوط میشوند.

اما در این مطلب که از لحن طنزآلود مورد علاقه ی من هم بی بهره نمانده هدف زدن تلنگرهایی بود به خانمها و خصوصن آن دسته که خود را فمینیست یا حامی حقوق زنان و ... مینامند و این مساله که زنان در بسیاری موارد خود به هر دلیل مسبب مشکلات خود میباشند.(باز به تعبیر دیکنسون :Women are hard at women)نمیتوان ژست فمینیست بودن(در هر معنی)به خود گرفت و در جلساتی تحت این عناوین شرکت کرد که مضمونا اصلی آنها همان دقدقه ی همیشگی یافتن شوهر است و انتظار بهبود اوضاع را داشت.و گرنه من نیز به این مساله واقفم که حتا مردان میتوانند پر کردن باک بنزین را به مسوول پمپ بنزین بسپرند کما اینکه در بسیاری جاها رایج است.پانوشت اول به همین مساله اشاره دارد.همینطور واقفم که مساله ی بنزین زدن نمیتواند ملاک تعیین کردن حقی برای زنان باشد حتا اگر فرض کنیم در موضع تعیین حقوق و وضع قالبها باشیم! اما اینکه خانمها در حالت نرمال خواهان شرایط انسانی و عادلانه برای جنس خود در اجتماع باشند و یا در حالت افراطی خواستهای دیگری داشته باشند،هیچکدام به این ترتیب که بگویند "تا آقایان هستند" ما نباید فلان کار را بکنیم(نمونه های مختلف را میتوان بحث کرد) محقق نمیشود واین نکته ای بود که با طنز کوتاهی عنوان شده بود.

با این دیدگاه که" زنان صرفن قابل احترام هستند و بس" نمیخواهم موافقت کنم.همانطور که منسوب به ناپلئون است "اگر میخواهی به سطح فرهنگ یک ملت نگاه کنی،به زنان آن نگاه کن".دختران و زنان،خالقان و پرورش دهندگان نسل بعد یک اجتماع، نقش غیر قابل انکاری در پیشرفت آن اجتماع در بعدهای مختلف دارند و بسیار بدیهی است که در یک اثر متقابل،زنان خود و شیوه ی زندگی خود را به شیوه ای که مورد انتظار مردان آنان است تغییر میدهند:اگر از آنها انتظار قابل احترام بودن صرف و نه بیشتر داشته باشیم نتیجه ی جالبی نخواهیم گرفت....

با تشکر از همه ی دوستان خوبم که در مورد پمپ بنزین و نتیجه گیری آنتی فمینیستی آن نظر دادند.(با تقدیم یک گل سرخ که در سیستم بلاگ اسکای موجود نیست گویا!)


 
شنبه 25 فروردین ماه سال 1386
پمپ بنزین و آنتی فمینیزم

 

به نظر من خانمها تا زمانیکه خودشان از اتومبیل پیاده نمیشوند که بنزین بزنند نباید از حقوق مساوی با آقایان برخوردار باشند.

پ.ن1: در شرایط و جامعه ی فعلی.

پ.ن2: امیلی دیکنسون: خانمها تا زمانیکه کفشهای پاشنه بلند خود را در نیاورده اند نمیتوانند بدوند.

پ.ن3: رونوشت شود برای جلسات آقایان و خانمهای فمینیست شهرمان(جلسات Match-Making ).


 
دوشنبه 20 فروردین ماه سال 1386
به یاد صادق هدایت

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرم ام اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلندِ کاجِ خشک کوچه ی بن بست...

(احمد شاملو:هوای تازه:بودن)

 نوزدهم فروردین ماه،  پنجاه و ششمین  سالروز هجرت  صادق هدایت 

 


 
شنبه 18 فروردین ماه سال 1386
محله ی ما!

 

میدانم شما هم فکر میکنید که ما ضایع شدیم! اما حداقل شما باید بفهمید که اینطور نیست.من خودم حتا چند مرتبه شاهد بودم که بچه های محله ی بالا آمده بودند و توی محله ی ما گل کوچیک بازی میکردند.حتا بعضیهاشان به دخترهای محله ی ما بد نگاه میکردند.اگر من ایندفعه رفتم و توپشان را گرفتم آوردم و سیزده روز تمام پیش خودم نگه داشتم بخاطر همینها بود.شما که خودتان شاهد بودید که آمدند و چقدر معذرت خواهی کردند و قول دادند که دیگر پایشان را توی محله ی ما نگذارند.حالا که توپشان را پس دادم انگشت شصتشان را نشانمان میدهند!اما شما نباید ناراحت بشوید.آنها این نمایشها را برای خر کردن مردم محله ی بالا میدهند وگرنه خودشان هم خوب میدانند که ما حتا میتوانستیم توپشان را پس ندهیم.حتا میتوانستیم برویم توی محله شان گل کوچیک بازی کنیم.شما باید حرفهای منرا باور کنید.من حتا مجبورشان کردم که آن توپ پنج لایه هه که چند وقت پیشها از ما گرفته بودند پسمان بدهند.من مطمئنم که پس میدهند.تازه کد خدای ده هم که هوای آنها را دارد و گفته بود که ما داریم توی محله های آنها شیطنت میکنیم حساب کار خودش را کرد.اصلا به درک! شما اگر نمیخواهید باور کنید که من با این کارم حال همه شان را گرفتم باور نکنید اما من میدانم که حالشان گرفته شد.

...


 
یکشنبه 12 فروردین ماه سال 1386
طنز

 

طنز را بسیار دوست دارم و قلمهایی که توان آن را دارند که نا موزونیهای اطرافشان را از هر نوع و در هر پوششی که باشد بیرون بکشند و به سخره بگیرند میستایم.

مطلب زیر را در وبلاگ ترانه آزادی دوست داشتم:

دندون دندونم کن!

 


 
شنبه 11 فروردین ماه سال 1386
I feel awesome tonight

امشب به جوجه کباب ور نرفتم.

با پوست و استخوان بر خلاف همیشه

مردانه به نیش کشیدم.

بوی عطر چی چی دور تا دور اتاق

با بوی یاس بنفشی که چییده ام

عطرها زندگیند...

و کاکتوسم که اینجاست بالای قفسه ی کتابها

با روبان قرمز رنگی که دور گلدان فسقلی اش پیچیده ای.

قرمز آلبالویی زندگیست

زیاد خیلی راستی

که به ناخنهایت بزنی

و برایم شکلات بیاوری...

الآغ را مردانه در مشتم میچلانم

و اتاقم پر است از کاغذهای رنگارنگ که الآغ را در بوی چی چی پیچانده بودند.

رنگها زندگیند

و عطرها

و قرمز آلبالویی

و شکیرا

و چنان دختر خوبی بودن عسلم...

زندگی را آلبالویی رنگ و با بوی یاس و چی چی و شکیرا

مردانه دوست دارم،

وقتی: "من با تو تنها نیستم"

وقتی "هیچکس با هیچکس تنها نیست".

میخواهم روسری ات را بکشم

و دنبالت بدوم

وقتی:"سوسکها - اگر تو بخواهی- کنار دمپایی ها دراز می کشند"...

سیر سیرکهای درونم قلقلک شده اند

شاید چیزی بنویسم امشب:

وقتی بچه میشوند مردها...


 
جمعه 10 فروردین ماه سال 1386
خسرو و شیرین

 

فرهاد: دلم شور می زنه شیرین.تو حال و هوای داش آکُل ام.دیشب میخوندمش.

شیرین: انگار واقعا از غم وغصه خوشت می آدها! برو "اخراجیها" رو ببین یه کم بخندی دلت وا شه،خیلی با حال بود.

فرهاد: با خسرو رفتی؟

شیرین(تُن صدایش را بالاتر میبرد) هزار دفعه بهت گفتم اگه خواستم با خسرو تریپی بذارم خودم میام بهت میگم.انقدر با خودت فکرای بیخود نکن که اعصابت خورد بشه.

(فرهاد کمی آرام شده.همانطور مبهوت شیرین را نگاه میکند که آینه ی کوچکِ صدف شکلی را از کیفش بیرون می آورد،صدف را از هم باز میکند و توی آینه با عجله رژ لبش را تجدید میکند،لبهایش را کمی بهم فشار میدهد،بعد با انگشت، گوشه ی لبش را پاک میکند و دوباره صدف را میبندد و توی کیفش میاندازد.از پایین کوه صدای بوق یک ماشین به گوش میرسد.شیرین نیم نگاهی به پایین کوه میاندازد، بعد به سمت فرهاد میاید.آرام با پشت انگشتها اشکهای فرهاد را از گونه پاک میکند.کمی در چشمهای خیس فرهاد نگاه میکند.آرام صورتش را جلوتر میآورد و با ظرافت لبهایش را بر لبهای فرهاد مماس میکند.لبخند مهرآمیزی به فرهاد میزند و با صدایی آرام تر از قبل میگوید:)

- یکی از دوستام پایین کوه منتظرمه. مواظبت خودش باشه ها!

(دست چپ را تا مقابل سینه بالا آورده، انگشت شصت را زیر بند کیف قرمز رنگش که روی شانه انداخته گرفته و دست راست را در حالت پر عشوه ای برای حفظ تعادل از کنار باز کرده آنچنان که گویی روی هوا تکیه میکند و شروع میکند به پایین رفتن از کوه.صندلهای ظریفی که به پا دارد زیبایی پاهای کوچک و سفیدش را دو چندان کرده.پاها را آرام و با احتیاط روی سنگها میگذارد و پایین میرود.چند قدمی که دور میشود بر میگردد و به فرهاد نگاه میکند که ایستاده او را با چشمهای خیس بدرقه میکند و سینه اش از هق هق گریه ای بی صدا تکان میخورد.بعد همانطور که همیشه خودش را لوس میکند با لحنی بچگانه و در حالیکه لبها را گرد کرده سیلاب آخر کلمه را کشدار ادا میکند و صدا میزند:)

- فرهاد؟

(فرهاد که بغض صدایش را مبهم و بم کرده در حالیکه سعی میکند خودش را جمع و جور کند) جان ِ فرهاد؟

- کی نَهرمو باسَم درست میکنی فَس؟

- درستش می کنم عزیز دلم.

(شیرین با لبخندی برایش دست تکان میدهد و بر میگردد به سمت پایین کوه که خسرو با یک پرشیای نقره ای رنگ منتظرش است حرکت میکند.)

(فرهاد در حالیکه صدای گریه اش بلندتر شده کلنگش را برداشته و مشغول شده است.)


 
پنجشنبه 9 فروردین ماه سال 1386
عقاب و خرگوش(The Story of Disillusionment)

 

حکایت اعتقاد من و اینکه یک عقاب پیر میتواند شکارچی خوبی باشد به اعتقاد آن مردمی شباهت دارد که همراه مرده هاشان چیزهای جور وا جور دفن میکردند تا آنطور که اعتقاد داشتند، وقتی مرده دوباره زنده میشود از آنها استفاده کند، اما گورها خیلی زودتر از آنکه مرده ها زنده شوند بدست باستان شناسان فتح شدند تا ایمان آن مردم دلیل شگفت انگیز فروش بلیط موزه ها باشد.الآن که فکر میکنم می بینم خیلی وقتها حتا از آن جوجه قرقی ها هم کم آورده ام.گاهی باید با خود رو راست بود.

پ.ن: من زنده ام!


 
چهارشنبه 1 فروردین ماه سال 1386
بهارانه

بهار خنده زد و ارغوان شکفت

در زیر پنجره گل داد یاس پیر...

نوروز و فرا رسیدن بهار را به همه ی دوستان تبریک میگویم.

(روابط عمومی خب که چی)


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 29072


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها