فانوس

عقاب پیر

میدانی؟من دیگر کمی پیر شده ام.نمیتوانم مثل یک عقاب جوان بروم شکار کنم.چشمهایم دیگر آن سو را ندارند،خیلی چیزها را حتا شاید دیگر نبینم.چنگالهایم دیگر آن چسبندگی را ندارند که طعمه را قرص نگه بدارند. دیگر بالهایم توان آن را ندارند که یک آسمان را به زیر پر بگیرند. دیگر دوست دارم روی یک صخره ی آفتاب رو بنشینم و چرت بزنم.میتوانی هر چقدر دلت میخواهد با بچه خرگوشهای دیگر این نزدیکیها شیطنت کنی.

نظرات (3)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
از بابت لینک سپاس... من هم متقابلن لینکتان را افزودم.
شعر پست قبلی زیبا بود و ماجرای عقاب پیرهم...
پایدار باشید
پنج‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1385 ساعت 11:46 ق.ظ
امتیاز: 0 0
سلام فرزاد جان!!!!
خیلی قشنگ بود!!!
موفق باشی!!
پنج‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1385 ساعت 09:21 ب.ظ
امتیاز: 0 0
با سپاس از بابت لینک
پنج‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1385 ساعت 11:48 ب.ظ
امتیاز: 0 0