فانوس

زادروز

از خواب پریدم.خواب عادی میدیدم.همه در خواب هستند.حتما خوابهای عادیشان را میبینند.امروز بیست و پنجمین سالگرد آن روزیست که من از خواب بیدار شدم و به زندگی پیوستم ...الان ذقیقا در همان لحظه از خواب پریدم.مقابل آتشی که طرح لاغر اندامم را روشن کرده نشسته ام.به این فکر میکنم که دقیقا از چه زمان بود که "رفتم از شهر خیالات سبک بیرون،دلم از غربت سنجاقک پر"؟ و یادم نمی آید.به دریا فکر میکنم و آنروز که در افق خیره شدم و تا چشم کار میکرد دریا بود و دریا.اما دانستم که "پیوند ترد تو نیز،نجاتم نداد،نه پیوند ترد تو،نه چشمها و نه پستانهایت،نه دستهایت".

چشمانم از هجوم یک چیزهایی که در وجودم پیچ میخورد و بعد گلویم را محکم چنگ میزند پر میشوند و سر ریز میکنند....

پ.ن:

و امروز که بیست و پنج ساله شده ام میخواهم صبحانه را بخورم و باز به رختخواب باز گردم.

نظرات (4)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
تولدن مبارک :)
سه‌شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 10:41 ق.ظ
امتیاز: 0 0
Tavalodetun Kheiiiiiiiiiiiiili Mobarak Bashe!
سه‌شنبه 10 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 05:18 ب.ظ
امتیاز: 0 0
happy your belated birthday
پنج‌شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 09:11 ق.ظ
امتیاز: 0 0
گلدان کوچک شمعدانی را فراموش کرده بودم. عین آمار 10 روز تشنه بوده در اتاقی که همه می رفتیم و می آمدیم و یادمان نمانده بود یک چکه آب بریزیم پای شمعدانی مظلوم.طفلک بی زبان چقدر با آن چشم های سبزش...
ملت برای ادم هایی که 1400 سال پیش از تشنگی مرده اند هنوز عربده می زنند.چقدر باید برای گلدان کوچکم گریه کنم!!
سه‌شنبه 17 بهمن‌ماه سال 1385 ساعت 04:03 ب.ظ
امتیاز: 0 0