) هستند.اما دو مورد اخیر خود اثباتی هستند بر همان دلیلی که باعث شده در ادبیات ما به جز شعر که غالب است انواع دیگر بسیار کمرنگ تر باشند.واما آن دلیل که فکر میکنم آنچنان در طول اعصار و قرنها و شاید به واسطه ی دخالت مذهب نیز تشدید شده است که گویی در نا خود آگاه جمعی ما نشسته است همان خود سانسوری است.بدین صورت که همیشه در هر دوره ای که فشار و سرکوب بیرونی(سوپر ایگوی قوی بیرونی)-چه به دلایل سیاسی چه اجتماعی و یا مذهبی- شدیدتر بوده است نویسندگان به شعر روی آورده اند که فضایی مناسب تر برای بیان افکار و مقصودشان فراهم میکرده چه این خاصیت شعر است که این امکان را فراهم میکند که بتوان معنا را در لفافه پیچید و بیان کرد به طوریکه معنا را به مخاطب خاص خود منتقل کند.شاید غزلهای رندانه ی حافظ بهترین نمونه باشد.مدتی بود که شدیدا به خواندن شعر روی آورده بودم تا چند روز پیش که یکی از دوستان خوبم چند کتاب داستان به من هدیه کرد که دوباره حال و هوای داستان را در سرم زنده کرد.ترجمه ی داستان "تپه هایی به شکل فیلهای سفید" اثر همینگوی را به غزل تقدیم میکنم.
تپه هایی به شکل فیلهای سفید
تپه های آنطرف دره ی اِبرو طولانی و سفید بودند.در این سمت هیچ سایه بان و درختی نبود و ایسنگاه در بین دو خط راه آهن و در زیر نور خورشید قرار داشت.در نزدیکی و روبروی دیواره ی ایستگاه سایه ی گرم ساختمان و پرده ای افتاده بود که از رشته های نی درست شده بود و برای جلوگیری از ورود حشرات به داخل،در مقابل دری که به داخل کافه باز می شد،آویزان شده بود.آمریکایی و دختری که همراهش بود سر میزی بیرون ساختمان در سایه نشستند.هوای بسیار گرمی بود و قطار سریع السیر از بارسلونا تا چهل دقیقه ی دیگر میرسید.قطار دو دقیقه در این ایستگاه توقف میکرد و سپس به سمت مادرید به راه میافتاد.
دختر در حالیکه کلاهش را برداشته و روی میز گذاشته بود پرسید:"چی باید بنوشیم؟"
مرد گفت:"هوا خیلی گرمه."
"بیا آبجو بنوشیم."
مرد به طرف پرده صدا زد:"داز کروزاس"
زنی از داخل راهرو پرسید:"لیوان بزرگ؟"
"بله.دو تا لیوان بزرگ."
زن دو تا لیوان آبجو و زیر لیوانی آورد.آنها را روی میز گذاشت و به مرد و دختر نگاهی انداخت.دختر به امتداد تپه ها چشم دوخته بود.تپه ها زیر نور آفتاب سفید رنگ بودند و زمینهای اطراف خشک و قهوه ای.
دختر گفت:"شبیه به فیلهای سفید به نظر میرسند."
آمریکایی در حالیکه آبجواش را مینوشید گفت:"من تا بحال فیل سفید ندیده ام."
"نه،نبایدم میدیدی."
مرد گفت:"ممکنم بود دیده باشم.صرفا به این دلیل که تو می گی ممکن نبود،چیزی ثابت نمیشه."
دختر به پرده ی منجوق نگاهی کرد."یه چیزی روی پرده نقاشی کرده اند.منظورش چیه؟"
"انیس دلتورو.یه نوع نوشیدنیه."
"میتونیم امتحانش کنیم؟"
مرد به طرف پرده صدا زد:"گوش کن".زن از کافه بیرون آمد.
"ما دو تا انیس دلتورو میخوایم."
"با آب؟"
"تو با آب میخوری؟"
دختر گفت:"نمیدونم.با آب خوبه؟"
"عالیه."
"نوشیدنیتونو با آب خواستید؟"
"بله.با آب."
دختر گفت:"مزه ی لیکوریس میده" و لیوان را روی میز گذاشت.
"همه چیز همینطوریه."
دختر گفت:"آره.همه چیز مزه ی لیکوریس میده.مزه ی افسنطین.مخصوصا همه ی اون چیزهایی که مدتها به انتظارشون بودی."
"اوه،دوباره شروع نکن."
دختر گفت:"تو شروع کردی.من داشتم سرگرم میشدم.حال خوشی داشتم."
"خیلی خب.بیا سعی کنیم حال خوشی داشته باشیم."
"خیلی خب.من داشتم سعی میکردم.من گفتم تپه ها شکل فیلهای سفید هستن.واضح نبود؟"
"واضح بود."
"من میخواستم این نوشیدنی جدیدو امتحان کنیم.همون کاری که همیشه میکنیم،مگه نه؟اطرافو نگاه میکنیم و نوشیدنیهای جدیدو امتحان میکنیم."
"فکر میکنم همینطور باشه."
دختر به تپه های روبرو نگاه کرد."تپه های دوست داشتنی ای هستن.واقعا هم شکل فیلهای سفید نیستن.من فقط منظورم رنگ ظاهرشون از لابلای درختها بود."
"میتونیم یه نوشیدنی دیگه بگیریم؟"
"خیلی خب."
باد گرمی پرده ی منجوق را بطرف میز کشید.
مرد گفت:"آبجو خوبه. با حاله."
دختر گفت:"خیلی دوست داشتنیه."
مرد گفت:"جیگ،واقعا بد جوری عمل ساده اییه.واقعا،اصلا عمل نیست."
دختر به زمینی که پایه های میز روی آن آرام گرفته بود نگاه میکرد.
"جیگ،میدونم که اصلا باعث ناراحتیت نمیشه.واقعا هیچی نیست.فقط میذاری بهش هوا بخوره."
دختر چیزی نگفت.
"من باهات میام و تمام وقت پیشت می مونم.اونها فقط میذارن هوا بهش بخوره و بعدش همه چیز کاملا طبیعیه."
"اونوقت بعدش چیکار میکنیم؟"
"بعدش همه چیز خوب میشه.درست همونطور که قبلا بودیم."
"چی باعث میشه که تو اینطور فکر کنی؟"
"اون تنها چیزیه که ما رو اذیت میکنه.تنها چیزیه که باعث ناراحتی ما شده."
دختر به پرده ی منجوق نگاهی انداخت.دستش را دراز کرد و دو تا از رشته های نی را در دست گرفت.
"و تو فکر میکنی که بعد از اون ما خوب و خوش خواهیم بود؟"
"من مطمئنم.تو نباید نگران باشی.من خیلیها رو میشناسم که اینکارو کردن."
دختر گفت:"من هم میشناسم.و همه ی اونها بعدش خیلی خوب و خوشحال بودن."
مرد گفت:"خب.اگه نمیخوای مجبور نیستی.من مجبورت نمی کنم اگه خودت نمیخوای.ولی من میدونم که کاملا ساده ست."
"و تو واقعا میخوای که من اینکارو بکنم؟"
"من فکر میکنم که این بهترین کاره.ولی اگه واقعا نمیخوای،من مجبورت نمیکنم که اینکارو بکنی."
"و اگه من اینکارو بکنم تو خوشحال میشی و همه چیز مثل قبل میشه و تو منو دوست خواهی داشت؟"
"من الآن هم تو رو دوست دارم.خودت میدونی که دوستت دارم."
"میدونم.اما اگه من اینکارو بکنم،باز هم اگه من بگم یه چیزایی مثل فیلهای سفید هستند،تو خوشت میاد؟"
"آره خوشم میاد.من الآن هم خیلی خوشم میاد ولی فقط الآن نمیتونم بهش فکر کنم.میدونی که وقتی من نگرانم چطور میشم."
"اگه من اینکارو بکنم تو دیگه هیچوقت نگران نمیشی؟"
"من در مورد اون دیگه نگران نمیشم چون من میدونم که خیلی ساده ست."
"پس من اینکارو میکنم.چون من به خودم اهمیت نمیدم."
"منظورت چیه؟"
"من به خودم اهمیت نمیدم."
"ولی من به تو اهمیت میدم."
"اوه بله.اما منبه خودم اهمیت نمیدم.و من اینکارو میکنم و همه چیز دوباره خوب میشه."
"اگه اینطور در موردش فکر میکنی،من نمیخوام که اینکارو بکنی."
دختر بر خاست و قدم زنان تا انتهای ایستگاه به پیش رفت.روبرو و در طرف دیگر مزارع جو و درختان در امتداد حاشیه ی رودخانه ی ابرو قرار داشتند و دورتر و در پایین رودخانه کوهها.سایه ی ابری از فراز مزرعه رد شد و او رودخانه را از لابلای درختان دید.بعد گفت:"و ما میتونستیم همه ی اینها رو داشته باشیم.میتونستیم همه چیز داشته باشیم و هر روز غیر ممکن ترش میکنیم."
"چی گفتی؟"
"گفتم ما میتونستیم همه چیز داشته باشیم."
"الآن هم میتونیم همه چیز داشته باشیم."
"نه،نمیتونیم."
"میتونیم تمام دنیا رو داشته باشیم."
"نه،نمیتونیم."
"میتونیم همه جا بریم."
"نه،نمیتونیم.دیگه مال ما نیست."
"مال ماست."
"نه،نیست.و وقتی اونو ازت بگیرن دیگه هیچوقت نمیتونی پسش بگیری."
"ولی اونو از ما نگرفتن."
"صبر میکنیم و میبینیم."
مرد گفت:"بیا برگرد توی سایه.تو نباید اینجور فکر کنی."
دختر گفت:"من هیچ جوری فکر نمیکنم.من فقط یه چیزهایی رو میدونم."
"من ازت نمیخوام کاری رو انجام بدی که خودت نمیخوای-----"
دختر گفت:"همینطور کاری رو که برام خوب نیست.میدونم.میتونیم یه آبجوی دیگه بگیریم؟"
"خیلی خب.اما تو باید بتونی تشخیص بدی----"
دختر گفت:"میتونم.نمیتونیم شاید دیگه حرف نزنیم؟"
سر میز نشستند و دختر به امتداد تپه ها در طرف خشک دره چشم دوخت.مرد به او و به میز نگاه میکرد.سپس گفت:"تو باید بتونی تشخیص بدی که اگه تو نخوای،من ازت نمیخوام که اینکارو انجام بدی.اگه اون برای تو به معنی همه چیزه من کاملا حاضرم که باهاش کنار بیام."
"برای تو هیچ چیز نیست؟میتونستیم کنار بیایم."
"البته که هست.ولی من هیچ کس رو غیر از تو نمیخوام.من هیچ کس دیگه ای رو نمیخوام.و من میدونم که کاملا راحته."
"بله،تو میدونی که کاملا راحته."
"تو میتونی اینطور بگی ولی من مطمئنم که اینطوره."
"ممکنه الآن برام یه کاری انجام بدی؟"
"من هر کاری برات انجام میدم."
"ممکنه لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا دیگه حرف نزنی؟"
آمریکایی چیزی نگفت اما به کیفهاشون نگاه میکرد که کنار دیوار ایستگاه بودند.روی آنها بر چسب هتلهایی چسبانده شده بود که شبها را در آنها گذرانده بودند.
"ولی من ازت نمیخوام.من اصلا برام مهم نیست."
دختر گفت:"جیغ میکشم"
زن با دو لیوان آبجو از میان پرده بیرون آمد و آنها را روی زیر لیوانیها گذاشت.سپس گفت:"قطار تا پنج دقیقه ی دیگه میرسه."
دختر پرسید:"چی گفت؟"
"قطار تا پنج دقیقه ی دیگه میرسه."
دختر به نشانه ی تشکر از زن لبخندی زد.
مرد گفت:"من بهتره کیفها رو به اونطرف ایستگاه ببرم."دختر لبخندی زد.
"خیلی خب.بعدش برگرد و آبجو رو تموم میکنیم."
مرد دو تا کیف سنگین را برداشت و آنها را از کنار ایستگاه به طرف دیگر برد.به امتداد ریلها نگاه کرد،اما نتوانست قطار را ببیند.در حال برگشت از میان سالن کافه رد شد.جاییکه مردم منتظر برای قطار در حال نوشیدن مشروبات بودند.یک لیوان انیس در داخل کافه نوشید و به مردم نگاه کرد.همه به شکلی معقولانه منتظر قطار بودند.از میان پرده ی منجوق بیرون رفت.دختر همانطور که سر میز نشسته بود به او لبخندی زد.
مرد پرسید:"بهتر شدی؟"
دختر گفت:"خوبم.من هیچ چیزیم نیست.خوبم."