خُب که چی؟
  
 
 
خرداد 1386
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 28 مهر ماه سال 1385
رهایی

کاش پرنده ی کوچکی بودم

در قفسی که تو می خواستی ام

تا پرواز را در تخدیر چشمهایت شیرین می مردم

آنگاه که لذت هر روزه ات را

از ایمان به قفس

برایم دانه می ریختی


 
یکشنبه 23 مهر ماه سال 1385
غریبانه

هر   چی   آرزوی  خوبه  مال  تو

هر چی که خاطره داریم مال من

اون روزای عاشقونه مال  تو

این شبای بیقراری مال من

منم و حسرت با تو ما شدن

تویی و بدون من رها  شدن

آخرغربت دنیاست مگه نه؟

اول  دو  راهی  آشنا شدن.

تو نگاه آخر تو

آسمون خونه نشین بود

دلتو شکسته بودن

همه ی قصه همین  بود

می تونستم با تو باشم

مثل سایه مثل رویا

اما بیدارم و بی  تو

مثل تو  تنهای تنها

(افشین یداللهی)

با صدای احسان خواجه امیری


 
سه شنبه 18 مهر ماه سال 1385
چرا؟

...چرا یک تقویم بی پاییز در همه ی دنیا پیدا نمی شود؟

چرا ما می ترسیم در روشنایی دنیا راه برویم؟

چرا تو در تن پوش بهاریت نیستی؟...

(محمدرضا رحمانی)


 
دوشنبه 17 مهر ماه سال 1385
باید کنترلش کنیم

?why is the safe lane the slow lane


 
جمعه 14 مهر ماه سال 1385
?ou est-ce que tu vas

سلام!

من و تابستون با هم هستیم.

بهتری؟

هنوز درست نمی دونم

شاید تا نی ها غنچه کنن نتونیم برگردیم.

می دونی امروز اینجا شب بود؟

آخه چند روزه آسمون تعطیله.

نامه هاتو به آدرس جدیدم بفرست:

خالیستان شهر

خیابان زندگی

بن بست خوشبختی

شماره ی آخر.

سلام منو به خاطره برسون.

راستی هنوزم تو نگاهت سیب داری؟!


 
جمعه 14 مهر ماه سال 1385
پراکنده گویی

1- شب شراب نیرزد به خماری صبح

2- شاید گاهی وقتها پایه خندمون می شه و دنبال اونی می گردیم که گیتارشو بر داشته!! اما بی انصافی نمی شه کرد.خیلی از بهترین آهنگهایی که هممون باهاشون خاطره داریم و در واقع به عنوان شاهکارهای خواننده های بزرگی مثل داریوش،گوگوش،معین و ابی میشناسیم از ساخته های اونه. تسلطش به موسیقی مردمی کوچه و بازار در کنار شناخت و تسلطش به سازها و موسیقی کلاسیک واقعا بی رقیبه.آره شماعی زاده رو می گم . همون حسن سگ صدای خودمون!! همه ی اینا رو گفتم که یکی از ترانه هایی که خونده رو اینجا بنویسم البته نمی دونم نویسنده ی ترانه کیه:

بعد از اونکه تو دیگه عاشقیتو به من نگفتی، به کی گفتی؟

وقتیکه رقیب من گفت که پریشون نگاته، تو چی گفتی؟

بگو که سر رو شونه هاش نذاشتی

بگو که قد من دوسش نداشتی

آخ بگو اون اشک چشماتو ندیده

مثه من گل اشکاتو نچیده

آخ بگو دست روی موهات نکشیده

حالا با اشک تمنا من بی تو بی ستاره

میگم عشق من تو باید مال من باشی دوباره

لحظه ها رد می شن و یه لحظه بی عشق تو نیستم

اگه عشقت نباشه من دیگه عاشق بشو نیستم

تو خداحافظی کردی گفتی که موقع کوچه

گریه کردم که خدایا همه چی هیچه و پوچه

دلمو من به تو دادم دیگه همخونه ی دردم

من دیگه رفته به بادم دیگه تا کجا بگردم

حالا با اشک تمنا من بی تو بی ستاره

می گم عشق من تو باید مال من باشی دوباره


 
چهارشنبه 12 مهر ماه سال 1385
بیداد-۲

یاری اندر کس   نمی بینیم  یاران  را  چه  شد

دوستی کی آخر آمد  دوستداران  را  چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

خون چکید از شاخ گل ابر  بهاران  را چه   شد

کس نمی گوید که یاری داشت حق  دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

شهریاران بود   و   خاک    مهربانان  این  دیار

مهربانی کی سر آمد  شهریاران  را   چه  شد

لعلی   از   کان  مروت  بر  نیامد  سالهاست

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

گوی  توفیق  و  کرامت   در  میان  افکنده اند

کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان  را  چه  پیش  آمد   هزاران   را  چه   شد

زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی میگساران  را  چه  شد

حافظ اسرار الهی  کس  نمی داند  خموش

از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد

 

امیدوارم سالهای سال زنده باشه و بخونه  کسی که این غزل حافظو به یکی از صفحات همیشه جاودان تاریخ موسیقی ایرانی  پیوند زد: استاد شجریان.

این غزل و آواز از خاطرات همون زمان کودکی منه...آخ که چه حیف شد کودکی... 

 


 
چهارشنبه 12 مهر ماه سال 1385
بیداد-۱

یادش بخیر دوران کودکی. کودکی ای که از خیلی از هم سنّ و سالهام متفاوت بود.اون زمانی که از پشت در و پنجره های قفل شده مهدی و نرگس و نسرین توی حیاط بازی می کردن و من نگاشون می کردم.از روی سادگی بچه گانشون برای اینکه دل منو بسوزونن میومدن جلوی شیشه و پفکی که می خوردنو به رخ من می کشیدن.اما من همه جور هله هوله ای برام مهیا شده بود پفک، بیسکویت، آدامس، از اون شکلات کاکائوییها که خیلی هم دوست داشتم... اما من در حسرت اون حیاط بودم و اینکه قاطی اون بچه ها شلوغ بازی در بیارم...

یه دیوان حافظ داشتیم که حاشیه ی صفحاتش نقاشی مینیاتور شده بود و همه ی سر گرمی من این بود که لابه لای اون نقاشیها،اون دخترای گیسو کمند ِ کمر باریک با اون چشمای خمار و اون سینه های برآمدشون که جام شراب و سبو در دست برای عاشق آشفته طنّازی می کردن یا توی بعضی صفحات دیگه در حال ساز زدن بودن، دنبال اون آهوهاو بچه هاشون بگردم که میومدن لب چشمه آب بخورن...گاهی اوقات هم کتابو می بردم پیش پدر و ازش درباره ی اون دخترها و عاشقها و آهوها و بچه هاشون سوال می کردم،پدر هم بعضی وقتها برام فال حافظ می گرفت و برام می خوند و به زبون خودم واسم فالمو تفسیرهای خنده دار می کرد و کلی می خندوندم...یادش بخیر پدر خیلی وقتها بیداد ِ شجریانو گوش می کرد و من هم با صدای سنتور و اون نقاشیها توی عالم خودم مشغول بودم...

یه تابلوی نقاشی به دیوار بود که همیشه یه عالمه وقت بهش خیره میشدم،یه خانوم ِ تنها که بالای چندتا پله نشسته بود و با دوک نخ ریسی مشغول بود. و من به این فکر میکردم که بالای اون پله ها اونطرف ساختمون چه شکلیه چرا اون خانوم تنهاست و ....

گاهی اوقات به آغوش مادر که صبح تا ظهرشو توی مدرسه با بچه های مردم سر و کله زده بود و خسته و بی حوصله به خونه رسیده بود تا واسمون ناهار درست کنه پناه میبردم و میزدم زیر گریه و اونقدر گریه می کردم که به هق هق میافتادم و همونطور با نفس بریده گریه کنون بهش می گفتم: "مامان من تنهام" ...

اون موقع پنج سالم بودم و از اون زمان روزهای زیادی گذشته...

اما من همان کودکم با این تفاوت که اختیار گریه کردنو ازم گرفتن...


 
یکشنبه 9 مهر ماه سال 1385
L'amour est l'enfant de la liberte

می خواهم تمرین دوست داشتن کنم بدون داشتن میل تصاحب،بدون سلطه طلبی.

می خواهم از درکی که از آزادی یک انسان، با در نظر گرفتن تمامی خواستها و نیازهایش، خواهم داشت لذت ببرم.

و تفسیری که خواهم شد برایم اهمیتی ندارد.

"همه ی

لرزش دست و دلم

از آن بود

که عشق

پناهی گردد.

پروازی نه

گریزگاهی گردد

آی عشق آی عشق

چهره ی آبیت پیدا نیست"(شاملو:ابراهیم در آتش)


 
یکشنبه 9 مهر ماه سال 1385
فصل بدون گل سرخ

هوا آروم آروم داره تاریک میشه اما همه ی روز هیچ نشونه ای از خورشید توی آسمون نبود.خیابون خلوت و ساکته.از صدای برف سفیدی که زیر قدمهام فشرده میشه احساس سبکی خاصی می کنم.احساس می کنم همه ی وجودم به سبکی یه تیکه خاکستره که رقص کنان توی هوا می چرخه و اینطرف اونطرف می ره.وارد کوچه ی سنگفرش میشم.سوز سرمای برف صورتمو کاملا قرمز و بی حس کرده.نگاهم بی اختیار به سمت تریای کوچیک انتهای کوچه میدوه.طعم قهوه ی داغ و خوشمزشو توی دهنم احساس می کنم.خیلی وقته که دیگه اونجا نرفتم.آخرین بار پاییز پارسال بود.خیلی دلم می خواد برم و باز سر اون میز کنار پنجره بشینم،سیگارمو روشن کنم و ....بی اختیار سست می شم.پاهامو احساس نمی کنم.احساس می کنم یه آدم برفیم که توان تکون خوردن ندارم.چند لحظه سر جام خشک می شم.تصمیممو می گیرم.تمام توانمو جمع می کنم و بعد شروع می کنم به دویدن.با تمام قدرت می دوم.فاصله ی چند متریم تا تریا تموم شدنی نیست.به یه اسب چوبی می مونم که هرچقدر سریع تکون می خوره و تمام تلاششو می کنه اما باز در جا زده و هیچ حرکتی به جلو نداره.جلوی تریا که می رسم چشمام خیس شدن و همه چیزو تار می بینم-از سرماست.جلوی در می ایستم و با پشت دست چشمامو پاک می کنم.یه نگاه به داخل تریا میندازم.تمام میزها پره.انگشتهای پامو احساس می کنم که از سرما می سوزن.باز سر جام خشکم می زنه.نمی دونم چیکار کنم.هوا دیگه کاملا تاریک شده و برف ملایمی شروع به باریدن کرده.یه نفس عمیق می کشم و سعی می کنم عادی نفس بکشم.وارد تریا میشم.پسری که اونجا کار می کرد هنوز همون شکله.هیچ تغییری نکرده.بهش سلام می کنم.همینطور که به میزها نگاه می کنه و دنبال یه جای خالی برام می گرده با لهجه ی خاصش جوابمو می ده.می گه جا نداریم،میتونی منتظر بشی تا یه میز خالی بشه؟ تا میام جواب بدم دختر و پسری که سر میز کنار پنجره نشستن پا میشن.معطل نمی کنم.می پرم و کیفمو می ذارم روی میز.همون سفارش همیشگیو می دم و می شینم.از پنجره بیرونو نگاه می کنم.اونطرف شیشه هیچ چیز پیدا نیست.انگار سرمای زمستون خاصیت شیشه رو هم ازش گرفته.یه لحظه عکس خودمو توی شیشه پیدا می کنم.فرم صورتم برام نا آشناست.بخار روی شیشه به شکل قطره های کوچیک روی شیشه سر می خوره و تصویر کاملا بهم میریزه.سیگارمو روشن می کنم . چشمامو ریز میکنم و سعی می کنم ببینمش.برف همه جا رو پوشونده.پنجره ی کوچیکیه ولی همیشه می تونستم از پشتش ببینمش.اما این بار هر چه سعی می کنم حتی اثری ازش نیست.انگار واقعا نیستش.گلوم از درد بهم فشرده می شه.نمی تونم بیشتر از این تحمل کنم.پا میشم و خیلی سنگین به طرف شیشه می رم.با دست شیشه رو پاک می کنم.صورتمو به شیشه می چسبونم و دنبالش می گردم.اون گل سرخ ِ سرخو یه لحظه می بینم.دلم می خواد از میون شیشه رد بشم و برم کنارش.اما یه دفعه تصویر محو می شه و سنگفرش کوچه رو می بینم که برف تازه داره جای پای عابر ها رو از روش پاک می کنه...


 
سه شنبه 4 مهر ماه سال 1385
اصل مطلب!

بی مقدمه یه کم مقدمه از خودم در کنم تا بعد برم سر اصل مطلب!

مقدمه:چند وقته باز دوباره نوشتنم نمیاد با اینکه نوشتنی فرآوونه:

انوشه جان که رفته فضا، رویت حلال ماه مبارک هم که به همین مناسبت به تعویق افتاد تا زمانیکه این زن نا محرم و بد حجاب که پا شده با چند تا نامحرم بدون ترس از وقوع فعل حرام رفته مکان فضایی برگرده. با غیرتاش حواسشون باشه وظیفه ی هر ایرانی مسلمانه که این لکه ی ننگو از دامن همشیره پاک کنن، شاید بدیم سنگسارش کنن اینطوری جیگرمون هم حال میاد! پدری، برادری،اعوذ بالله دوست پسری نداشت که این ننگو به بار آورد؟! خون خودمونو کثیف نکنیم، وزیر رفاه هم که گویا بر کنار شد.در عین حال که رجال مملکت دنبال یه وزیر دفاع مناسب واسه مملکتن، روسها باز واسه ساختن نیروگاه بوشهر که حق مسلم ماست دارن قر میان البته قول دادن واسه محافظت از نیروگاه بهمون سیستم موشکی بفروشن البته اینا با اونا که با دستان متخصصین داخلی و جوانان برومند ما در وزارت دفاع ساخته شده فرق فوکوله ها! آخ گفتم وزارت دفاع دلم واسه آقای شمخانی تنگ شد! نمیشه دوباره خودش بیاد مرد و مردونه وایسه از مملکت دفاع کنه؟! دوست جونای فرانسویمون هم باز مهربونی از خودشون در کردن میخوان خودشون بیان حق مسلم ما رو تو بوشهر بسازن! لاریجانی جون هم با سولانا جون همچنان در حال مذاکراتن! آقای طالبانی نامردی کرده اومده لو داده که نخست وزیر عراق از مقامات ایرانی وعده هایی گرفته! همه ی کشورهای عربی خواستار روابط مثبت با ایران شده اند!لابد فکر کردن از حق مسلم ما چیزی هم به اونا می ماسته! برادر بن لادن هم که بالاخره نفهمیدیم از حصبه شهید شده یا زنده ست هنوز! صدام مادر مرده هم که باز وکلای مدافعش بیوفایی از خودشون در کردن کشیدن کنار و گویا گفتن که اصلا به ما چه! آیا؟!

پاپ عزیز دل برادر هم که معلوم نیست چرا هی اینطوری اونطوریش میشه گویا!

حاج آقا هاشمی(رفسنجانی سابق!) هم مرحمت کردن ناگفته هایی از دلایل پذیرش قطعنامه ی 598 را گفتند که گفته شده باشه!

برادر احمدی نژاد فرشهای نفیس نهاد ریاست جمهوری را(200 تخته گویا) سرانجام به موزه فرستاند که ظاهرا قراره از اونجا بره پیش آثار استاد فرشچیان که گلابی شدن !(جون محمود نکن این کارا رو یه وقت مهمون برسه واسه آقازاده ها،این حیوونیا که مکان دیگه ای ندارن آخه!)

تازشم که قرار شده با توسعه ی خدمات امدادی سایپا بار ترافیکی تهران کاهش پیدا کنه! این در حالیست که: صد هزار پژو 405 تحت ریسک محسوب می شوند! یه روایت دیگه هم شده که گویا اظهارات غیر کارشناسی بازی با اعتبار صنعت خودروی ایران در دنیاست!معلوم نیست مستوجبی کدوم بنده خدایی رو قطع کردن که اینطوری شده!

عضو کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس هم عنوان کردن که:"مشکل دانشجویان ستاره دار را به تریبون مجلس می کشانم."از قرار معلوم زحمت ستاره دار کردن دانشجوها هم به گردن پرسنل زحمتکش حراست دانشگاهها خواهد بید! 4 تا بچه لی پوشه پیتزا خور اسم خودشونم گذاشتن دانشجو،هر روز باید پرسنل زحمتکش نیروی انتظامی بیان توی کافی شاپها و جاهای دیگه که وکلای مجلس نجابت می کنن زیر سبیلیش میکنن بره،جمعهای مشکل دارشونو ببرن ارشاد کنن! خدا این آمریکای جهانخوارو هر چه زودتر نابود کنه که جوونای ما رو به این راهها کشونده.

مدافع حقوق زنان افغانستان هم ترور شد.به همه ی برادران غیور افغان خدا قوت بگیمو برای اینکه من مقدمه رو تموم کنم گریزی بزنم به خبر برگزاری جلسه ی محاکمه ی 4 وبلاگ نویس که 6 آبان ماه برگزار خواهد شد نقطه مقدمه تمام

بدنه ی نبشته:بعد از یک روز پر تلاش علاوه بر خستگی احساس می کنم درجه حرارت بدنم هم بالاست.چند تا عطسه زدم و بالاخره نوشتنم گرفت! کلاس فردا صبح یکی از زبان آموزان محترم باز هم تعطیل شد.از وقتی اداره ی نشر اکاذیب اعلام کرد که دمای هوا کاهشش محسوسی خواهد داشت هوا داره گرمتر میشه! مگه کسی که تو خونه تلویزیون داره دیگه سینما نمیره؟ ! هوا سر شار از بوی اسب است و غم و اندکی غبطه*. ما هم که بچه مدرسه ای بودیم کلاسمون که تموم می شد با کیف و کتابمون میومدیم تو نظر می تابیدیم!!.

- دوسِت دارم. - خودتو بیشتر دوست داری!!. پول جقدر گرون شده!!آنکه می گرید یک درد دارد،آنکه می خندد هزار و یک درد.**"پیاده می شوم تا به قرار بعدی ات برسی! همیشه همینطور است و لابد تا برسی انگشتهایت ماهرانه روی دگمه های نقره ای رنگ می دود تا شعرهای عاشقانه را با صدای بوق به آدم های جدید هدیه کنی!به خانه می رسم و در سکوت و تاریکی به انتظار پاکتهای کوچک نامه ام می مانم.سهم من پنجره ای است که آویختن پرده ای آنرا از من می گیرد!!."***

امروز یه پاکت بهمن کوچیک کشیدم اما هیچ افاقه نمی کنه هر چند ریه ام نابوده شد!!

اصل مطلب: یکی به یکی گفت: چطوری؟ گفت:هی بد نیستم. حالا حکایت ماست.****

*شاملو:سکوت سرشار از نا گفته هاست

**فیلم هنرپیشه

***از وبلاگ گوسبندانه نبشته ی غزل ۲۲/۹/۸۴

****بیژن مفید 


 
شنبه 1 مهر ماه سال 1385
خود دلداری

ای دل صبور باش و مخور غم که عاقبت

این شام صبح گردد و این شب سحر شود


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 29097


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها