"وطن کجاست که آواز آشنای تو چنین دور می نماید؟"
دوستی دارم که حدود 10 روز پیش از کشور خارج شد.برای تحصیل و زندگی.یعنی به قول خودش "رفت که دیگه بر نگرده"! در اولین email که برام فرستاده بیشتر از هر چیز مردم اونجا رو برام توصیف کرده:"بد نیستش،مردم بی آزاری داره و کسی کاری به کار کسی نداره...مردمش البته چندان با هوش نیستن اما از اونجایی که به گردشگرها{(tourist)} عادت دارن اهل فضولی و این صحبتها نیستن...در کل چند روزی که اومدم اینجا کم پیش اومده که مثل تهران حرص بخورم یا اینکه مردم حرصمو در بیارن،اینجا می شه تا حدی آرامشو تجربه کرد".
افراد زیادی رو تا حالا دیدم که اونها هم از مردم هموطنشون شاکی بودن که مثلا" اه اینجا جای زندگیه؟مردک توی اتوبان دنده عقب میره!" یا مثلا "شما نمیدونید اونجا مردم چقدر متمدن هستن،شما برای قطار برقی هم دست بلند کنید می ایسته سوارتون می کنه" یا مثلا "چقدر لذت بخشه اون آزادی که آدم می تونه یه بطر ویسکی دستش بگیره تو خیابون راحت راه بره کسی هم کاری به کارش نداشته باشه" یا مثلا "اونجا پلیس نمی تونه توی خیابون بدون دلیل جلوی شما رو بگیره چون شما رو از روی چهره و تصادفی انتخاب کرده و این تبعیض قائل شدنه و غیر قانونیه" و .... به اینکه دلایلشون آبکیه یا نه واقعا حق دارن و اینکه بعضی ها که از این حرفها می زنن خودشون چه طور زندگی می کنن زیاد فکر کردم اما به این نتیجه رسیدم که نمی تونم در مقام قضاوت خودمو قرار بدم....
دیشب دیر وقت سر راهم رفتم یه کارت اشتراک اینترنت از یه سوپر مارکت بخرم.روی کارتها روغن ریخته شده بود اما چون دیر وقت بود و احتمالا جای دیگه نمیتونستم خرید کنم و با تضمین دادنهای محکم فروشنده که آقا هیچ مشکلی نداره،خرید کردم.وقتی پاکتوباز کردم رمز کارت اصلا قابل خوندن نبود.خلاصه کلی توی نور نگاش کردم،اینور اونورش کردم،چند تا عدد که به نظرم میومد امتحان کردم اما نمیشد که نمیشد.صبح برگشتم دم همون سوپر کارتو برگردوندم،عذر خواهی هم کردم!(حالا خوبه که قبول کرد!)،رفتم جای دیگه یه کارت خریدم که بتونم از اینترنت با این سرعت خوبش و این صفحه گسترده جهانی که اصلا هم همش فیلتر نشده استفاده کنم!!!
همینطور که داشتم به طرف ایستگاه تاکسی میرفتم و با تلفن صحبت میکردم خانمی کنارم با صدای بلند و بدون توجه که گویی من در حال صحبت کردن هستم صدا میزد:آقا ببخشید،آقاااااا،ببخشیییید.صحبتمو زود تموم کردم و به طرفش برگشتم. "میشه یه شماره واسه من بگیری؟!"
با خانمهای محترمی که به خصوص کنار باجه های تلفن می ایستن و درخواست کارت تلفن و موبایل میکنن و اعتماد به نفس و جسارت فوق العاده ای هم دارن اصلا احساس رو در بایستی نمی کنم اما خوب یه بچه کوچولو که دماغش هم خون اومده بود همراهش بود،فکر کردم شاید مشکلی واسش پیش اومده.شماره رو براش گرفتم." الو،الو...الو طوفان...الو،صدات قط و وصل میشه،الو،...طوفان اومدم بانک،میشنوی؟کجایی خط نمیده؟الو... گفتن باید اون شماره رو داشته باشی،الو،فهمیدی؟ الو طوفان میرم خونه بهت زنگ می زنم،...نه موبایل یه آقاییه...الو...بهت زنگ میزنم...خدافظ." "ببخشید آقا".
اومدم تاکسی سوار بشم.راننده کنار ماشینش ایستاده بود،چندین مرتبه ازش پرسیدم آقا فلان جا؟اونم همینطور از عالمی دیگر گویا ندا میداد:"سوار شید" حتی به مسافر های دیگه که مسیرشون هم با من فرق داشت باز با همین صدایی که از ته چاه به گوش می رسید همون پاسخ "سوار شید" رو میداد! ظرفیت 5 نفر مسافر تکمیل شد.راننده آروم آروم سوار شد و شروع به استارت زدن کرد.منکه فکر نمی کنم اصلا چیزی به اسم باتری بین قطعات اون ماشین وجود داشت ولی خوب حالا!!من و مسافر کناریم که روی هیچ مبلمانی بهمون انقدر حال نمیداد که روی صندلی جلوی یه پیکان مدل 48 گویا، نشسته بودیم پیاده شدیم و به اتفاق راننده تاکسیه دیگه ای که اونجا بود شروع کردیم روی خیابون قیرپاشی شده ای که شهرداری محترم بالاخره تصمیم به آسفالت مجددش گرفته ودر کنار مردم مومن و همیشه در صحنه ای که کنار خیابون مشغول آماده سازی پیاده روها برای برگزاری بزرگترین جشن دنیا بودن!، مشغول هل دادن ماشین شدیم! قسمتی از راه رو اومدیم.مسافرها پیاده شدن جز من و یه خانم به همراه بچه اش.راننده سر یه چهار راه ازم پرسید شما کجا میرین؟گفتم فلان جا. نچ خیلی غلیظی گفت و نگاه چپی به من کرد و گفت چرا نگفتی کجا میخوای بری و سوار شدی؟ ! با عصبانیت گفتم: من که چند بار پرسیدم ! خلاصه هر طور بود رسیدم خونه یعنی در واقع اون راننده مهربون و محترم لطف کردن هر طور بود منو رسوندن!
به خودم فکر می کنم،به زندگی،به وطنم که یادم دادن باید عاشقش باشم،به وطن که باید مقدس باشه برام،به مردمی که اینهمه اشتراکات متعدد باهاشون دارم و کنارشون زندگی می کنم،به اینهمه تضاد های مختلف در طرحها و رنگهای مختلف ، به امیدی که خیلی وقته حتی دیگه سوسو هم نمیزنه،به چمدانی که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد و ....
"از رنجی خسته ام که از آن من نیست
بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست
با نامی زیسته ام که از آن من نیست
از دردی گریسته ام که از آن من نیست
از لذتی جان گرفته ام که از آن من نیست
به مرگی جان می سپارم که از آن من نیست" (باغ آینه)
"با گیاه بیابانم
خویشی و پیوندی نیست
خود اگرچه درد رستن و ریشه کردن با من است و هراس بی بار و بری.
و در این گلخن مغموم
پا در جای
چنانم
که مازوی پیر
بندی ی درّه تنگ.
و ریشه های فولادم
در ظلمت سنگ
مقصدی بی رحمانه را
جاودانه در سفرند.
مرگ من سفری نیست،
هجرتی ست
از وطنی که دوست نمی داشتم
به خاطر نا مردمانش.
خود آیا از چه هنگام اینچنین
آیین مردمی
از دست
بنهاده اید؟
پر پرواز ندارم
اما
دلی دارم و حسرت درناها.
و به هنگامی که مرغان مهاجر
در دریاچه ی ماه تاب
پارو می کشند،
خوشا رها کردن و رفتن!
خوابی دیگر
به مردابی دیگر!
خوشا ماندابی دیگر
به ساحلی دیگر
به دریایی دیگر!
خوشا پر کشیدن،خوشا رهایی،
خوشا اگر نه رها زیستن،مردن به رهایی!
آه این پرنده
در این قفس ِ تنگ
نمی خواند.
نهادتان،هم به وسعت آسمان است
از آن پیشتر که خداوند
ستاره و خورشیدی بیافریند.
بردگانتان را همه بفروخته اید
که برده داری
نشان زوال و تباهی ست:
و کنون به پیروزی
دست به دست می تکانید
که از طایفه ی برده داران نه ئید(آفرینتان!)
و تجارت آدمی را
ننگی می شمارید.
خدای را از چه هنگام این چنین
آیین مردمی از دست
بنهاده ایید؟
..."
(آیدا،درخت،خنجر و خاطره : شبانه) |