خُب که چی؟
  
 
 
خرداد 1386
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 24 شهریور ماه سال 1385
خزان و آرزو

"چه زود می رسه سرمای زمستون

می آد برف رو گلها رو می پوشونه

دیگه هیچی حنام رنگی نداره

همین موی سفیدم یه نشونه..."

پاییز دوباره از راه رسید.آروم آروم همینطور که ما حواسمون پرته داره کم کم جاشو باز می کنه.چند تا تیکه ابر که با خودش آورده گذاشته گوشه ی آسمون و مشغول کارهاشه.کم کم داره به درختها می فهمونه که وقتشه با برگهای امسالی هم خداحافظی کنن و شاخه هاشونو آماده کنن که برف زمستون سفید پوششون کنه. به هر حال خیلی زودتر از اینکه ما بتونیم متوجه بشیم که چی شده همه ی درختها برگهاشونو می ریزن زیر پای ما که روشون راه بریم.آخه پاییز صداشو خیلی دوست داره.گهگاهی سرشو بر می گردونه، یه کم گوش می کنه، بعد یه لبخند معنی دار می زنه که یه جورایی بیشتر شبیه ریشخنده،انگار داره درختها رو مسخره می کنه که دیدید همین برگهایی که یه روز اینهمه بالا می بردید،فکر می کردید می تونید به خورشید برسونیدشون،همین برگهایی که همه ی زندگیتون بودن،اگه یه دونشون زرد می شد چقدر ناراحت می شدید،اگه یه دونشون می افتاد چقدر دردتون می اومد،طوری شد که خودتون دونه به دونشونو از خودتون جدا کردید و ریختید زیر پای رهگذرها،ککتون هم نگزید.اصلا حتی یادتون هم نمی مونه. بعد دوباره مشغول کارهای خودش می شه. قد روزها رو کوتاه می کنه سر لباس خواب شبها میکنه، یه عینک دودی میذاره روی چشمای خورشید خانوم که نورش ابرها رو اذیت نکنه، با ابرها بازی می کنه، شکلهاشونو عوض می کنه، توی آسمون می گردوندشون ...

خش خش،پایان یه برگ ، خش خش،پایان یه برگ دیگه....

"دلم ای دل غافل

نذار تنها بمونی

دیگه چسماتو وا کن

ببین رفته جوونی

می خوام بیست ساله باشم

می خوام سی ساله باشم

می خوام وقتی بهاره

گل امساله باشم..."*

 

*آهنگو با صدای ویگن شاید بشه اینجا گوش کرد!


 
سه شنبه 21 شهریور ماه سال 1385
حاصل عمر

بس که جفا زخار و گل دید دل رمیده ام
همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده ام
شمع طرب زبخت ما آتش خانه سوز شد
گشت بلای جان من عشق به جان خریده ام
حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود
تا تو زمن بریده ای من زجهان بریده ام
تا به کنار من بُدی ، بود به جا قرار دل
رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده ام
چون به بهار سرکند لاله زخاک من برون
ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده ام
تا تو مراد من دهی ، کشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی ، من به خدا رسیده ام

( رهی معیری)

 شنیدن تصنیف با صدای همایون شجریان


 
شنبه 18 شهریور ماه سال 1385
بدین مناسبت

ما شکیبا بودیم.

و این است آن کلامی که ما را به تمامی

وصف می تواند کرد...

ما شکیبا بودیم.

به شکیبایی بشکه ئی بر گذرگاهی نهاده:

که نظاره می کند با سکوتی درد انگیز

خالی شدن سطل های زباله را در انباره ی خویش

و انباشته شدن را

از انگیزه های مبتذل شادی ی ِ گربه گان و سگان بی صاحب ِ کوی،

و پوزه ی ره گذران را

که چون از کنارش می گذرند

به شتاب

در دست مال هایی از درون و برون بشکه پلشت تر

پنهان می شود.

ای محتضران

که امیدی وقیح

خون به رگهاتان می گرداند!

من از زوال سخن نمی گویم

{یا خود از شما- که فتح ِ زوال اید

و وحشت های قرنی چنین آلوده ی نا مرادی و نا مردی را

آن گونه به دنبال می کشید

که ماده سگی

بوی تند ماچه گی اش را.}

من از آن امید بیهوده سخن می گویم

که مرگ نجات بخش ِ شما را

به امروز و فردا می افکند:

((- مسافری که به انتظار و امیدش نشسته اید

از کجا که هم از نیمه ی ِ راه

باز نگشته باشد؟))

(آیدا:درخت خنجر و خاطره)


 
پنجشنبه 16 شهریور ماه سال 1385
دنیای کوچک ما

همه کشمکشهای دنیا به خاطر ۳ چیزه: قدرت- پول- زن.

و دنیا با همه بزرگیش خیلی کوچیکه.خیلی وقتا کم میاد.

"باید شراب خورد و در خنکای یک سایه راه رفت..."

 


 
دوشنبه 13 شهریور ماه سال 1385
وطن

"وطن کجاست که آواز آشنای تو چنین دور می نماید؟"

دوستی دارم که حدود 10 روز پیش از کشور خارج شد.برای تحصیل و زندگی.یعنی به قول خودش "رفت که دیگه بر نگرده"! در اولین email که برام فرستاده بیشتر از هر چیز مردم اونجا رو برام توصیف کرده:"بد نیستش،مردم بی آزاری داره و کسی کاری به کار کسی نداره...مردمش البته چندان با هوش نیستن اما از اونجایی که به گردشگرها{(tourist)} عادت دارن اهل فضولی و این صحبتها نیستن...در کل چند روزی که اومدم اینجا کم پیش اومده که مثل تهران حرص بخورم یا اینکه مردم حرصمو در بیارن،اینجا می شه تا حدی آرامشو تجربه کرد".

افراد زیادی رو تا حالا دیدم که اونها هم از مردم هموطنشون شاکی بودن که مثلا" اه اینجا جای زندگیه؟مردک توی اتوبان دنده عقب میره!" یا مثلا "شما نمیدونید اونجا مردم چقدر متمدن هستن،شما برای قطار برقی هم دست بلند کنید می ایسته سوارتون می کنه" یا مثلا "چقدر لذت بخشه اون آزادی که آدم می تونه یه بطر ویسکی دستش بگیره تو خیابون راحت راه بره کسی هم کاری به کارش نداشته باشه" یا مثلا "اونجا پلیس نمی تونه توی خیابون بدون دلیل جلوی شما رو بگیره چون شما رو از روی چهره و تصادفی انتخاب کرده و این تبعیض قائل شدنه و غیر قانونیه" و .... به اینکه دلایلشون آبکیه یا نه واقعا حق دارن و اینکه بعضی ها که از این حرفها می زنن خودشون چه طور زندگی می کنن زیاد فکر کردم اما به این نتیجه رسیدم که نمی تونم در مقام قضاوت خودمو قرار بدم....

دیشب دیر وقت سر راهم رفتم یه کارت اشتراک اینترنت از یه سوپر مارکت بخرم.روی کارتها روغن ریخته شده بود اما چون دیر وقت بود و احتمالا جای دیگه نمیتونستم خرید کنم و با تضمین دادنهای محکم فروشنده که آقا هیچ مشکلی نداره،خرید کردم.وقتی پاکتوباز کردم رمز کارت اصلا قابل خوندن نبود.خلاصه کلی توی نور نگاش کردم،اینور اونورش کردم،چند تا عدد که به نظرم میومد امتحان کردم اما نمیشد که نمیشد.صبح برگشتم دم همون سوپر کارتو برگردوندم،عذر خواهی هم کردم!(حالا خوبه که قبول کرد!)،رفتم جای دیگه یه کارت خریدم که بتونم از اینترنت با این سرعت خوبش و این صفحه گسترده جهانی که اصلا هم همش فیلتر نشده استفاده کنم!!!

همینطور که داشتم به طرف ایستگاه تاکسی میرفتم و با تلفن صحبت میکردم خانمی کنارم با صدای بلند و بدون توجه که گویی من در حال صحبت کردن هستم صدا میزد:آقا ببخشید،آقاااااا،ببخشیییید.صحبتمو زود تموم کردم و به طرفش برگشتم. "میشه یه شماره واسه من بگیری؟!"

با خانمهای محترمی که به خصوص کنار باجه های تلفن می ایستن و درخواست کارت تلفن و موبایل میکنن و اعتماد به نفس و جسارت فوق العاده ای هم دارن اصلا احساس رو در بایستی نمی کنم اما خوب یه بچه کوچولو که دماغش هم خون اومده بود همراهش بود،فکر کردم شاید مشکلی واسش پیش اومده.شماره رو براش گرفتم." الو،الو...الو طوفان...الو،صدات قط و وصل میشه،الو،...طوفان اومدم بانک،میشنوی؟کجایی خط نمیده؟الو... گفتن باید اون شماره رو داشته باشی،الو،فهمیدی؟ الو طوفان میرم خونه بهت زنگ می زنم،...نه موبایل یه آقاییه...الو...بهت زنگ میزنم...خدافظ." "ببخشید آقا".

اومدم تاکسی سوار بشم.راننده کنار ماشینش ایستاده بود،چندین مرتبه ازش پرسیدم آقا فلان جا؟اونم همینطور از عالمی دیگر گویا ندا میداد:"سوار شید" حتی به مسافر های دیگه که مسیرشون هم با من فرق داشت باز با همین صدایی که از ته چاه به گوش می رسید همون پاسخ "سوار شید" رو میداد! ظرفیت 5 نفر مسافر تکمیل شد.راننده آروم آروم سوار شد و شروع به استارت زدن کرد.منکه فکر نمی کنم اصلا چیزی به اسم باتری بین قطعات اون ماشین وجود داشت ولی خوب حالا!!من و مسافر کناریم که روی هیچ مبلمانی بهمون انقدر حال نمیداد که روی صندلی جلوی یه پیکان مدل 48 گویا، نشسته بودیم پیاده شدیم و به اتفاق راننده تاکسیه دیگه ای که اونجا بود شروع کردیم روی خیابون قیرپاشی شده ای که شهرداری محترم بالاخره تصمیم به آسفالت مجددش گرفته ودر کنار مردم مومن و همیشه در صحنه ای که کنار خیابون مشغول آماده سازی پیاده روها برای برگزاری بزرگترین جشن دنیا بودن!، مشغول هل دادن ماشین شدیم! قسمتی از راه رو اومدیم.مسافرها پیاده شدن جز من و یه خانم به همراه بچه اش.راننده سر یه چهار راه ازم پرسید شما کجا میرین؟گفتم فلان جا. نچ خیلی غلیظی گفت و نگاه چپی به من کرد و گفت چرا نگفتی کجا میخوای بری و سوار شدی؟ ! با عصبانیت گفتم: من که چند بار پرسیدم ! خلاصه هر طور بود رسیدم خونه یعنی در واقع اون راننده مهربون و محترم لطف کردن هر طور بود منو رسوندن!

به خودم فکر می کنم،به زندگی،به وطنم که یادم دادن باید عاشقش باشم،به وطن که باید مقدس باشه برام،به مردمی که اینهمه اشتراکات متعدد باهاشون دارم و کنارشون زندگی می کنم،به اینهمه تضاد های مختلف در طرحها و رنگهای مختلف ، به امیدی که خیلی وقته حتی دیگه سوسو هم نمیزنه،به چمدانی که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد و ....

"از رنجی خسته ام که از آن من نیست

بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست

با نامی زیسته ام که از آن من نیست

از دردی گریسته ام که از آن من نیست

از لذتی جان گرفته ام که از آن من نیست

به مرگی جان می سپارم که از آن من نیست" (باغ آینه)

"با گیاه بیابانم

خویشی و پیوندی نیست

خود اگرچه درد رستن و ریشه کردن با من است و هراس بی بار و بری.

و در این گلخن مغموم

پا در جای

چنانم

که مازوی پیر

بندی ی درّه تنگ.

و ریشه های فولادم

در ظلمت سنگ

مقصدی بی رحمانه را

جاودانه در سفرند.

مرگ من سفری نیست،

هجرتی ست

از وطنی که دوست نمی داشتم

به خاطر نا مردمانش.

خود آیا از چه هنگام اینچنین

آیین مردمی

از دست

بنهاده اید؟

پر پرواز ندارم

اما

دلی دارم و حسرت درناها.

و به هنگامی که مرغان مهاجر

در دریاچه ی ماه تاب

پارو می کشند،

خوشا رها کردن و رفتن!

خوابی دیگر

به مردابی دیگر!

خوشا ماندابی دیگر

به ساحلی دیگر

به دریایی دیگر!

خوشا پر کشیدن،خوشا رهایی،

خوشا اگر نه رها زیستن،مردن به رهایی!

آه این پرنده

در این قفس ِ تنگ

نمی خواند.

نهادتان،هم به وسعت آسمان است

از آن پیشتر که خداوند

ستاره و خورشیدی بیافریند.

بردگانتان را همه بفروخته اید

که برده داری

نشان زوال و تباهی ست:

و کنون به پیروزی

دست به دست می تکانید

که از طایفه ی برده داران نه ئید(آفرینتان!)

و تجارت آدمی را

ننگی می شمارید.

خدای را از چه هنگام این چنین

آیین مردمی از دست

بنهاده ایید؟

..."

(آیدا،درخت،خنجر و خاطره : شبانه)


 
جمعه 10 شهریور ماه سال 1385

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

Oh let me see your beauty when the witnesses are gone
Let me feel you moving like they do in Babylon
Show me slowly what I only know the limits of
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

Dance me to the wedding now, dance me on and on
Dance me very tenderly and dance me very long
We're both of us beneath our love, we're both of us above
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

Dance me to the children who are asking to be born
Dance me through the curtains that our kisses have outworn
Raise a tent of shelter now, though every thread is torn
Dance me to the end of love

Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic till I'm gathered safely in
Touch me with your naked hand or touch me with your glove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love

Leonard Cohen


 
چهارشنبه 8 شهریور ماه سال 1385

همه

لرزش دست و دلم

از آن بود

که عشق

پناهی گردد

پروازی نه

گریزگاهی گردد

آی عشق  آی عشق 

چهره آبیت پیدا نیست

(شاملو:ابراهیم در آتش)

 


 
سه شنبه 7 شهریور ماه سال 1385
عینک

امروز باز عینکم شکست.بر خلاف دفعه قبل اصلا شاکی نشدم.پیش میاد دیگه!!!

می خواستم یه فیلم ببینم.بعد از اینکه کلی دنبالش گشتم بالاخره عینک قبلیم رو پیدا کردم.رفتم که شیشه هاش رو تمیز کنم.وقتی توی نور گرفتمش که ببینم تمیز شده یا نه،از پشت اون شیشه ها چهره های افرادی رو دیدم که خیلیهاشونو شاید دیگه هیچوقت توی زندگیم نبینم.

رفتم به چند سال پیش.زمستون 82.یه شب که مهتاب آسمونو کامل قرق کرده بود و خوشگلیشو به رخ زمین می کشید.شهر یه بار دیگه تب داشت.در و دیوارای شهر پر از عکسها و پوسترهای انتخاباتی بود.از همون شب تبلیغات کاندیداها تا شروع رای گیری ممنوع شده بود.اما حالا دیر وقت بود و شهر آروم شده بود.تو خیابون گهگاهی ماشینی رد میشد و سکوت شبو میشکست.گاهی هم میشد صدای پاره شدن پوسترهای تبلیغاتی رو به دست دار و دسته های رقیب شنید....اون خونه خشت و گلی یادم میاد.اون اتاق با دیوارای سبز رنگش،طاقچه های پر از خرت و پرتش.گلهای مریمی که واسه عزیزترین مهمون دنیا خریده بودم .... شیشه های عینک هیچ تغییری نکردن اما چشمهای من پشت این شیشه ها دارن پیر میشن تنها فرقش همینه.

O,how shall summer's honey breath hold out

Against the wrackful siege of battering days

(Shakespear: sonnet 65)


 
جمعه 3 شهریور ماه سال 1385
گیسوانش در باد

نشسته ایم

مقابلمان سفره ای از مائده های آسمانی گسترده:

زیتون و شراب.

زیباست و آشنا

چشمانی زلال دارد و غمی شفاف که در چشمانش موج میزند

اکنون امّا چشمانش را بسته

و با آواز فرشتگان به آرامی در رقص است

- چرا؟

- To have a happy time with together

- with نمیخواد

- (خنده ای جانانه)دیوونه! اینجا هم غلط میگیری؟!

چشمانم گردتر از همیشه اند

حضور او را لمس می کنند

که دیگر حرفی نمیزند

شاید سکوت خود را در زمان و مکان دیگری شکسته ست.

شاید رویاها و اندیشه هایش را گرم گفت و گو ست.

شاید -

شاید ...

امّا حضور من را فرآموش نکرده

میخواهم حرف بزنم

میخواهم حرف بزنم ...

تازیانه های سکوت ...

توانم ...

کاش فریاد ...

از هوش می روم ....

آفتاب بی صداتر از همیشه از یک گوشه ی آسمان به گوشه ی دیگر خزیده.

با بوسه ای بدرقه ام می کند.

فردا از رویای شیرینم بیدار می شوم...

سالها بود که رویا و کابوسهای شبانه به سراغم نیامده بودند.

امروز هم با کابوس گیسوان پریشان در بادش بیدار شده ام.

باید امروز در آینه خوب جستجو کنم.


 
جمعه 3 شهریور ماه سال 1385
یه لیوان چایی
امروز شدیدا هوس چایی کرده بودم.از صبح دنبال کارای جور واجور و بیفایده همیشگی بودم.حتی فرصت درست کردن یه لیوان چایی هم نشد.خلاصه بعد از اینکه هیچ دوستی هم منو به یه لیوان چایی مهمون نکرد!! تصمیم گرفتم بزنم بیرون یه قدمی بزنم شاید یه جا یه لیوان چایی هم گیرم بیاد! توی راه به یکی از دوستام تلفن کردم که اگه بشه اونم بیاد با هم سری به یه چایچونه  بزنیم.گفت:آره آره بیا فلان جا میبینمت.بهش رسیدم با ۲ تا از دوستای دیگش بود.سوار ماشینشون شدم گفتن میریم یه کار کوچولو داریم انجام میدیم و میریم  چایخونه.رفتیم توی یه دفتر کار بهم گفتن بشین میخوایم پرزنتت کنیم!! کلی خودمو جمو جور کردم که معلوم نشه چه حالی بهم دست داده.این مدلشو ندیده بودم.هیچ سبزی فروشی هم اینطور شیر تو شیر نمیتونست باشه.ولی برام جالب بود.e-commerce به شکل کاملا ایرانی.به زور نزدیک بود یه دستبند ۱۳۶ دلاری هم بخرم!! خلاصه ساعت ۱۰:۳۰ شب دست از سر کچل بنده برداشتنو من رفتم که سوار تاکسی بشم واسه خونه.میخواستم سوار تاکسی بشم که یکی از همکلاسیهای عزیز دانشگاهیو دیدم که منتظر تاکسیه.سریع سوار یه پراید شدم که منو نبینه.اومدم در ماشینو ببندم که ....خلاصه کلی از مصاحبتشون خوشحال شدم .توی راهم مرتبا از آقای راننده با لحن پر از ناز و اداشون میخواستن که یواشتر رانندگی بکنه.بعد هم که پیاده شدن از متلکهای آقای راننده فیض بردم  و خلاصه الآن که ساعت ۳ صبحه منم و یه فلاکس چایی.بالاخره آدم باید تو زندگیش یه دلخوشیهایی هم داشته باشه دیگه!!

 
پنجشنبه 2 شهریور ماه سال 1385

شب غریبیه.حتما صبح میشه ولی معلوم نیست من جزء افرادی باشم که صبح فردا رو میبینه یا نه.صبحی که ممکن بود با یه بیت شعر شروع بشه و روز خوبی باشه به همین سادگی.شعری که ممکن بود مصرع اولش حتی یادم بره طبق معمول ولی حس قشنگ خوندنش واسه اولین بار هیچ وقت فرآموش شدنی نباشه:" که غوغا میکند در سر خیال خواب دوشینم".

هیچ تضمینی نیست.هیچ چیز هیچ تضمینی نداره.فکر کردن بهش هم هیچ فایده ای نداره.اصلا حرف حساب من چیه؟زور که نیست.همینه که هست.میخوای بخواه نمیخوای نخواه.همینه که هست.هیچم زور نمیتونی بگی."من که گفته بودم".

عصبانیت و دوست داشتن و حتی شاید نفرت عجب مخلوط ضد خوابی!

یه بار دیگه بذار به شاملو پناه ببریم البته نه واسه اینکه خوابمون بگیره، نه واسه اینکه بحث کنیم که آیا آیدا ...؟ یا اینکه آیدا به کیا چیا گفته.

گاهی وقتا فال شاملو هم میگیرم:

اکنون که مسلک

خاطره ای بیش نیست

یا کتابی در کتاب دان:

و دوست

نردبانی ست

که نجات از گودال را

پا بر گرده ی او می توان نهاد:

و کلمه ی انسان

طلسم احضار وحشت است و

اندیشه ی آن

کابوسی که به رویای مجانین می گذرد:-

ای شمایان!

حکایت شادکامی خود را

من

رنج مایه ی جان ناباورتان می خواهم!


 
چهارشنبه 1 شهریور ماه سال 1385
A Song

Bang Bang, you shot me down
Bang Bang, I hit the ground
Bang Bang, that awful sound
Bang Bang, my baby shot me down

...

Song By Cher


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 29084


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها