خُب که چی؟
  
 
 
خرداد 1386
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو

سریال قهرمانان سریال قهرمانان
مهیج ‌ترین سریال حال حاضر دنیا داستان زندگی انسانهایی با نیروهای خاص
مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹
مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹ به همراه فیلم زاغه نشین با زیر‌نویس فارسی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
یکشنبه 13 خرداد ماه سال 1386
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد(ادامه ی مطلب)...

 

تصویر نمادینی که فردوسی آن حکیم فرزانه در آن روزگار کهن ارائه می دهد،چونان جوهری گرانبها بر این تاج شاهانه می درخشد که فردوسی با بردن رنج بسیار به زبان پارسی هدیه کرده است و آنچنان که خود به ارزش آن نیک آگاه است:"عجم زنده کردم بدین پارسی". این تصویر ظریف هم از آن جهت قابل تامل است که قرنها پیش و در قالب یک حماسه ارائه می شود;که بر حسب آنچه از نوع حماسه انتظار می رود بناست تا با چاشنی اغراق شاعرانه بیشتر به بیان رشادتها و دلاوریهای پهلوانان داستان و شرح نبردهای آنها بپردازد،و این خود دلیلی می شود که آن را در بین انواع حماسه های ملل دیگر بسیار ممتاز و کم نظیر می سازد و هم از این رو شایسته ی تحسین و تامل است که با گذشت قرنها این تصویر را همچنان بسیار تازه و بدیع و متناسب با معیارهای جهان ادبیات امروز میابیم.

این مغز سر انسانهاست که باید خوراک مارهای روییده بر دوش ضحاک بشود.آنچه مایه ی آرامش مارهایی می شود که نماد پلیدی هستند و بر دوش پادشاهی ظاهر شده اند که تنها به بقای سلطنت و قدرتش میاندیشد،نبودن اندیشه و فکر در آدمیان است که بزرگترین تهدید برای حاکم قدرت طلب فاسد و جورپیشه به حساب می آید.

فردوسی تصویری از آن روزگار سیاه را بسیار رسا که همچنان امروز نیز تازگی دارد در این چند بیت نشان می دهد:

نهان گشت  آیین  فرزانگان           پراگنده شد نام دیوانگان

هنر خوار شد،جادویی ارجمند        نهان راستی،آشکارا گزند

شده بر بدی دست دیوان دراز        ز نیکی نبودی سخن جز به راز

ندانست خود جز بد آموختن          جز از کشتن و غارت و سوختن


 
شنبه 12 خرداد ماه سال 1386
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد...

 

از معیارهای ارزش گذاری بر هر زبانی،آثار به نگارش درآمده به آن زبان می باشد.از پشتوانه های بسیار فاخر و ارزشمند زبان فارسی،از بزرگترین دلایل بقای زبان فارسی که سبب شده این زبان با وجود ضربه هایی که بر پیکر آن وارد آمده است همچنان بماند و یادگاری باشد برای ما ایرانیان از روزگار شکوهمندی که پس پشت نهاده ایم،شاهنامه ی فردوسی است.به تعبیر دکتر غلامحسین یوسفی در کتاب چشمه ی روشن " حماسه ی فردوسی-بر خلاف آنچه نا آشنایان می پندارند-فقط داستان جنگ ها و پیروزی های رستم نیست بلکه سرگذشت ملتی است در طول قرون و نمودار فرهنگ و اندیشه و آرمان های آنهاست.برتر از همه کتابی است در خور حیثیت انسان.یعنی مردمی را نشان می دهد که در راه آزادگی و شرافت و فضیلت،تلاش و مبارزه کرده،مردانگی ها نموده اند و اگر کامیاب شده یا شکست خورده اند حتی با مرگشان آرزوی دادگری و مروت و آزادمنشی را نیرو بخشیده اند."

در اینجا داستان "کاوه ی آهنگر" را به اختصار و به همراه گزیده هایی از کتاب چشمه ی روشن دکتر غلامحسین یوسفی مرور می کنیم.(نثر دکتر یوسفی آنقدر روان،زیبا و جذاب است و نقد او دقیق و سنجیده که با وجود اینکه مطلب کمی طولانی می شود و به نوعی از حوصله ی ژانر وبلاگ نویسی بیرون می شود اما نتوانستم به خلاصه ی گزیده ها اکتفا کنم.)

"راست است که رستم، قهرمان فردوسی و مظهر بسیاری از پسندها و آرزوهای ملت بوده،اما از او بسیار سخن رفته است.از این رو،جا دارد در این صفحات چهره ی دلپذیر کاوه نموده شود،یعنی مردی زحمتکش و سالخورد و گوژپشت،اما دلیر و با همت که نه فقط با دست پینه بسته ی خود استشهادنامه ی ستایش ضحاک را از هم درید و زیر پای افکند بلکه جنبش وی،این پادشاه جفاکار را از تخت به بند کشید-.در نظر اهل معنی،درخشندگی و شکوه سیمای کاوه،از دیگر قهرمانان حماسه ی فردوسی اگر بیشتر نباشد،کمتر نیست.

...و چون در اساطیر ملل دیگر،نظیری از برای این داستان نمی توان یافت،جلوه ی خاصی پیدا می کند.

در حماسه ی قومی ایران...ستایش دادپیشگی و تاکید بر دادگری،فرآوان است و داستان کاوه ی آهنگر یعنی تلاش ملت به منظور طرد ظلم و فساد و تباهی نابکاران جورپیشه و استقرار عدالت و حمایت از مردم زحمتکش و محروم،در این منظومه مقامی خاص دارد.

ضحاک،معرب اژی دهاک(=اژدها)،در داستانهای ایرانی،مظهر خوی شیطانی است و زشتی و بدی.در اوستا،موجودی است سه پوزه ی سه سر شش چشم،دیو زاد و مایه ی آسیب آدمیان و فتنه و فساد."

جمشید فرمانروای ایران است و پادشاهی است صاحب دانش که در جهت پیشرفت کشورش می کوشد اما پس از سالها بتدریج بر خویش غره می شود و اینطور ادعا می کند که:"مرا خواند باید جهان آفرین" و بدین ترتیب به تعبیر فردوسی به کیفری سخت گرفتار می آید. ضحاک با کمک نامجویانی که به گردن کشی می پردازند،وی را از قدرت به زیر می آورد و جمشید می گریزد و سپس پس از سالها که ضحاک وی را به چنگ می آورد به اره به دو نیم می کند.ضحاک چندین بار فریب ابلیس را می خورد. بدین شکل که در ابتدا با موافقت وی،ابلیس "مرداس"-پدر ضحاک-را که مردی پاک دین است از پای در می آورد تا ضحاک به پادشاهی برسد.سپس ابلیس بار دیگر در لباس خوالیگری(آشپزی) خورشهای حیوانی به ضحاک میخوراند تا خوی بدی را در وی بپروراند.و آنگاه بر اثر بوسه زدن ابلیس بر دوش ضحاک،دو مار از کتف او می روید و مایه ی رنج و ناراحتی وی می شود.بار دیگر ابلیس در لباس پزشک بر ضحاک حاضر می شود و جهت تسکین درد ضحاک تجویز می کند که مارها را با مغز سر آدمیان سیر نگاه دارند.

ادامه دارد...


 
سه شنبه 8 خرداد ماه سال 1386
اینه!

 

مونالیزا در وبلاگ دوست عزیزم رضا


 
دوشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1386
برهنگی

 

از آرشیو  چو ایران نباشد تن من نباد؛ برهنگی (۱۷ فروردین ۱۳۸۵)

در گذشته های دور،برهنگی در بابل ،اشور ،یونان و روم دیده می شد.آدمهای لخت در حمام های روم ،موتیف شایعی بود.نیچه

                              فریدریش نیچه

از روح یونان قبل از سقراط خوشش می امد.از دیونیزوس خدای باروری و شراب یونان.رومیان ،باکوس را با ان معادل می دانستند.مراسم رقص و پای کوبی و برهنگی در گرد این خدایان شکل گرفت.ژیمناستیک از واژه یونانی ژیمنوس به معنای لخت گرفته شده است.در این گردهمایی ورزشی ،افراد لخت، مسابقه می دادند.با امدن مذهب ،برهنگی ممنوع گشت و مفهومی گناه الوده یافت.در قرن ۱۶ گروههای پیوریتن به مخالفت جدی با برهنگی پرداختند.ورود انها به امریکا ،این روحیه برهنه ستیز را وارد تار و پود جامعه امریکایی کرد.امریکایی ها از میراث پیوریتن ها سخت تاثیر پذیرفته اند.جشن شکر گزاری از زمان پیوریتن ها به یادگار مانده است.مهاجر نشین ماساچوست و کلا ناحیه نیو اینگلند محل انان بود.حمله به نظریات فروید در امریکا که موجب تعطیلی نمایشگاه بزرگ مقالات او در کتابخانه کنگره شد.و سرانجام در سال ۱۹۹۸ پس از ۵ سال بحث و مجادله ،این نمایشگاه در قالبی دیگر بازگشایی شد !!! شاهد این روحیه پیوریتن مابی در ایالات متحده است.این پیوریتن ها از یاداوری این نکته پرهیز می کردند که عیسی نبی حداقل در غسل تعمید برهنه شده است.علی رغم روحیه پیوریتنی ،در امریکا کسانی بودند که به فواید برهنگی اذعان داشتند.هنری دیوید ثورو

                          ثورو مبدع نافرمانی مدنی

 و بنجامین فرانکلین چنین عقیده ای داشتند.ثورو به زندگی ساده و بی پیرایه معتقد بود.او باور داشت که انسان وقتی به غایت نیکبختی می رسد که تحت قدرت و نیروی شخص خویش عمر بگذراند.او به طبیعت دلبستگی عجیبی داشت.کتاب والدن حاصل این شور رمانتیک در اوست.گاندی و تولستوی خوشه چین اموزه های وی بودند.این نگاه به برهنگی و حمام هوا البته در امریکا در اقلیت بود.در رنسانس به برهنگی و جزییات بدن در هنر ،بها داده شد.با ورود به قرن ۲۰،بسیاری از اثاری که به موضوع برهنگی می پرداخت و در انگلیس ،شاهکارمحسوب می شد در امریکا ممنوع گشت.نگاه فلسفی و بهداشتی به برهنگی ،در کتاب برهنگی اثر روشنفکر المانی ،ریچارد انگه ویتر در ۱۹۰۶ ،اغازگر برهنگی مدرن بود.او ادعا کرد که برهنگی اثر تقویتی برای جسم و ذهن دارد.در دهه ۱۹۳۰ ،با ظهور هیتلر ،محدودیتهای شدیدی برای این جریان ایجاد شد.اما کلوب های نودیسم یا نیچریسم در نروژ ،سوئد ،فنلاند و جاهای دیگر اروپا ظهور کرد و توسعه یافت.

 

در ۱۹۲۹ با ورود المانها به امریکا ،لیگ امریکایی فرهنگ جسمانی در ایالات متحده ایجاد شده بود که در حقیقت ترویج فرهنگ نودیسم بود.از پایان جنگ جهانی دوم این علاقه در امریکا و کانادا شدت یافته بود.در ستاد عملیاتی موجود در فلوریدا ،زمینه برای توسعه نودیسم در امریکا فراهم شده است.


 
جمعه 28 اردیبهشت ماه سال 1386
کلمات قصار

 

دو چیز آدمو خراب می کنه: پول زیاد و  وقت زیاد.

و اونقدر که از دومی مطمئنم از اولی نیستم.

پ.ن: اگه به نتایج دیگه ای در باب انسان شناسی رسیدم حتمن باهاتون در موردش حرف خواهم زد!


 
جمعه 28 اردیبهشت ماه سال 1386
شبانه

 

اینجا

 


 
سه شنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1386
دستنوشته های جزیره ای

 

 

رفتم

کجا

و ندانستی…

اینجا:

دردش نمی آید

خانه ها در چشمش فرو می روند

اگر آسمان،

موریانه ها که بتن دوست نداشتند

مردند،

و دیوارهای بلند محکم اند،

مردها به رژ لب همسرانشان با دقت نگاه می کنند

و زنها پیراهن شوهرهایشان را عمیقن بو می کشند

دختر همسایه با دوست پسرهایش هر روز به سینما می رود

هر صبح زود رفتگرها خیابانها را پاک می کنند

و خیابانها به همانجا که دیروز

می رسند.

 


 
سه شنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1386
دفتر شعر فارسی

 

اگه قرار باشه به اون جزیره ی دور افتاده که البته پیش فرضش رو دوست عزیزم رضا مطرح کرده بود برم و تا آخر عمر تک و تنها زندگی کنم مجموعه اشعار شاملو رو به عنوان اون دفتر شعر فارسی که می تونم همراه  ببرم انتخاب می کنم.

 نمونه ی شعر عاشقانه ی شاملو:

مرا

   تو

بی سببی

          نیستی.

به راستی

صلت کدام قصیده ای

                         ای غزل؟

ستاره باران جواب کدام سلامی

                                     به آفتاب

از دریچه ی تاریک

کلام از نگاه تو شکل می بندد

خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی!

پس پشت مردمکانت

فریاد کدام زندانی ست

                         که آزادی را

به لبان بر آماسیده

                       گل سرخی پرتاب می کند؟-

ورنه

      این ستاره بازی

حاشا

    چیزی بدهکار آفتاب نیست.

نگاه از صدای تو ایمن می شود

چه مومنانه نام مرا آواز می کنی!

و دلت

کبوتر آشتی ست

در خون تپیده

به بام تلخ

با اینهمه

چه بالا

چه بلند

پرواز می کنی!

 


 
شنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1386
فریاد

 

اگه قرار باشه که تا آخر عمرم توی یه جزیره ی دور افتاده تک و تنها زندگی کنم احتمالن تابلوی فریاد اثر ادوارد مانش را به عنوان اون یک اثر هنری که می تونم همراه خودم ببرم انتخاب می کنم.


 
پنجشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1386
ارثیه

 

گیلبرت سیاستمدار معروفی ست که در کشاکش رقابتهای سیاسی برای کسب مقام نخست وزیری همسر خود آنجلا را در یک سانحه ی تصادف رانندگی از دست می دهد.گیلبرت بی مبالاتی آنجلا را در هنگام عبور از خیابان سبب کشته شدن او می داند.آنجلا یک منشی به نام سیسی میلر داشته که بسیار به او علاقمند بوده است.وی پیش از مرگش برای سیسی سنجاق سینه ای به عنوان هدیه خریده و حالا پس از مرگش گیلبرت بناست این هدیه را به سیسی تحویل بدهد.پیش از رسیدن سیسی،گیلبرت دفترچه ی خاطرات همسرش را که در واقع تنها ارثیه ایست که برای او بجا گذاشته است مرور می کند.آنجلا هرگز در زمان حیاتش به گیلبرت اجازه نمی داده که به این دفتر دست بزند.گیلبرت قبل از مرور دفتر از همسرش به عنوان زنی مسوول و منظم یاد می کند و نیز به خاطر می آورد که به علت مشغله ی زیاد او کمتر در خانه و نزد همسرش بسر میبرد.به یاد می آورد که چون آنها فرزندی نداشتند آنجلا از او می خواهد که به وی اجازه دهد تا به کاری مشغول شود.آنجلا در دفترش از سخاوت گبلبرت می نویسد که با مهربانی به این تقاضای او پاسخ مثبت می دهد.وی در مورد روزی که راجع به کارش با گیلبرت صحبت میکند چنین می نویسد:"...اما این خودخواهی است که با وجود مشغله ی فکری زیادی که دارد با مسائل کوچک زندگی خود مزاحمش بشوم.وانگهی به ندرت اتفاق می افتد که شبی را با هم تنها باشیم."گیلبرت به یاد آنروز می افتد و اینکه چقدر آنجلا به زیبایی از شرم سرخ شده بود.در همین حین سیسی برای گرفتن هدیه ای که آنجلا برای وی بر جا گذاشته وارد می شود.سیسی که هنوز در مرگ برادرش سوگوار است،از مرگ ناگهانی آنجلا نیز بسیار انوهگین است بطوریکه قادر به تسلط بر احساسات خود نیست و بالاخره پس از گرفتن سنجاق سینه خانه را ترک می کند.گیلبرت به خواندن دفترچه خاطرات آنجلا ادامه می دهد و از کنار هم گذاشتن جزییات پی می برد در غیبتهای شبانه ی او،فردی به نام ب.م به دیدن آنجلا می آمده است و این ملاقاتها چندین بار تکرار شده است.ب.م که دلباخته ی آنجلا بوده است با اصرار از او می خواهد که شوهرش را ترک کرده و با او ازدواج کند.آنجلا از او می خواهد که وی را فراموش و ترک نماید،اما با تهدید ب.م روبرو می شود.از جزییات خاطرات چنین بر می آید که مرد بخاطر آنجلا دست به خودکشی زده و خود را زیر ماشین می اندازد.پس از مرگ وی آنجلا که همچنان به علت مشغله ی شوهرش از محبت و توجه وی محروم است خلاء عشق ب.م را بیش از پیش احساس می کند به طوریکه تصمیم می گیرد به معشوقش بپیوندد و به همان شکل از پیاده رو به خیابان می پرد و خودکشی می کند.گیلبرت که اکنون پس از خواندن تنها هدیه و میراثی که همسرش برای وی بجا گذاشته است با تلخی حقیقت روبرو شده است و دریافته است که این زندگی به ظاهر آرام و سعادتمندانه در حقیقت سوءتفاهمی بیش نبوده است،با غروری زخم خورده به سیسی تلفن می کند و هویت ب.م را که ظاهرن با سیسی ارتباطی داشته است جویا می شود.گیلبرت در میابد که معشوق همسرش همان برادر سیسی میلر بوده است.

(ارثیه اثر ویرجینیا وولف)

پ.ن:استاد بزرگوارم خانم هلن اولیایی در کتابشان بنام"داستان کوتاه در آینه ی نقد" نقدی به نام "یادگار شوم" بر این داستان نگاشته اند.


 
چهارشنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1386
روز معلم!

 

به مناسبت روز معلم دعوتمان کردند، بردند از خلوص در نماز و ایمان واقعی و تولد علی بن ابیطالب و کشته شدن حسن بن علی به دست زنش و واقعه ی عظیم کربلا و مطهری که اولین کسی بوده که به ما یاد داده چگونه با همسرمان رفتار کنیم و همان که به ما یاد داده اگر دختر سه ساله مان یک سوال سخت فلسفی پرسید چگونه جوابش را بدهیم و اینکه به دانشجو نباید بیخود نمره داد و نرخ بیکاری و فارغ التحصیلان بیکار دانشگاهها و روشهای تقلب دانشجویان و خیلی چیزهای دیگر که به لطف سرویس پیام کوتاه نشنیدم برایمان گفتند و گفتند و گفتند و هر چقدر هم حسن اکلیلی با آن یکی دیگر که اسمش را فراموش کردم زور زدند نتوانستند از آن حال که بعد از سخنرانیهای بی امان بزرگواران پیدا کرده بودیم درمان بیاورند.قرآن جایزه گرفتیم و مورد تقدیر و ستایش واقع شدیم و شام خوردیم که البته بهترین قسمت برنامه بود! و بعد هم غر و لند کنان راهی منزل شدیم.اما جالب ترین اتفاق امشب برای من دیدن دیوانه ای بود در اتوبوس که میزد و میرقصید و آواز میخواند!خودش را نمره ی بیست همه ی خوانندگان دنیا میدانست. ازعینک من پرسید و اینکه فرد کناری من اصالتن لُر است و چه سبیل خوشگلی دارد و نوشابه تعارفمان کرد و برایم گفت که توی عروسیها میبرندش که برقصد و میگویند که چون از زحمت بالا خانه راحت است خوب میتواند برقصد! و می خندید و چه خنده های جانانه ای و میخواند:"بیا پیشم، بیا پیشم"!بعد هم پیاده شد و به راننده گفت که دفعه ی بعد بلیتش را خواهد داد! و من از خنده هایش احساس کردم گویی چیزی ته دلم وول میخورد!احساس سر خوشی میکردم و فکر کردم چه دنیایی دارد دیوانگی!


 
سه شنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1386
این روزها

 

و چه خوب یادم هست

عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد

وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت

(سپهری)

 


 
دوشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1386
سفر به بختیاری

 

سفر کوتاهی به بختیاری داشتم که دلیل نوشته ای کوتاه درباره ی ایل و تبار بختیاری ساکن در این منطقه شد.منطقه ای که گفته میشود خاستگاه یکی از اصیل ترین نژادهای ایران است.البته در مورد ایل بختیاری نظریات ضد ونقیضی وجود دارد.به طور کلی یک دسته آنها را ایرانی الاصل میدانند و دسته ای دیگر آنها را غیر ایرانی میدانند.گیرشمن در کتاب تاریخ ایران از آغاز تا اسلام اینطور بیان میکند که مهاجرت قوم آریا از سرزمینهای شمالی سبب شد که شاخه ای از این قوم به این منطقه آمده و پایه های تمدن چند هزار ساله ی ایلامی را بنیان نهادند.آنها یافت شدن ابزارهای سفالی و گلی را در این منطقه شاهدی بر این ادعا میدانند.

"اصالت بختیاری"اینطور مینویسد که لوریمر یکی از مستشرقین که به مطالعه ی زبان و لهجه ی بختیاری پرداخته است،آنها را از نژاد پارس میداند که در سده های ششم و هفتم قبل از میلاد به این منطقه رفته و با ایلامیان درآمیخته و نژادی واحد را بوجود آورده اند.وی بر اساس مشخصات جسمی و روحی و عادات ایل بختیاری آنها را ایرانی الاصل میداند که پناهگاه کوهستانیشان آنها را از حمله ی اعراب مصون داشته است.

برخی زبان بختیاری را به زبان پهلوی دوره ی ساسانیان شبیه میدانند که از واژه های ترکی و عربی رایج استفاده نمیکند.همچنین لباس بختیاریان را به لباسهای زرتشتیان در دوره ی ساسانی شبیه میدانند.لباس مردان بختیاری از رنگهای سفید و سیاه استفاده میکند که به صورت ستونهایی در هم فرو میروند.نشریه الکترونیکی آریا ویج درباره ی لباس مردان بختیاری اینگونه ادعا میکند که "این لباس از آرامگاه کوروش الهام گرفته است.بدین صورت که چوغا یا چوخا: خطهای سفید نماد سپنتا مینو(دشمن اهریمن و شیطان و فرشته ی نیکی) رفته رفته به بالا میایند و خطهای مشکی که نماد انگره مینو(اهریمن و شیطان) است رفته رفته به پایین می آیند و این نماد پیروزی نیکی بر بدی است." درباره ی کلاه مردان بختیاری این نشریه عنوان میکند که بر سر سربازان(بختیاری)حکاکی شده بر دیوارهای تخت جمشید میتوان این کلاه را مشاهده کرد.

لباس زنان بختیاری بسیار زیباست.از رنگهای متنوع و شاد بهره میبرد.هنگامی که یک زن بختیاری با آن پوشش زیبا و رنگارنگ در میان دشت راه میرود گویی خرمنی از گلها را میبینی که در دشت میخرامد.یادم است اینجا در اصفهان تقریبن دو سال پیش نوعی از روسری مد شده بود که دخترها و خانمها اکثرن از آن استفاده میکردند که بسیار شبیه به روسری زنان بختیاری بود یا شاید هم اصلن از همان لباس الگو برداری شده بود.طرح گلهای زیاد و بسیار رنگارنگ.حتا این نوع روسری به سر دخترهای شهری زیباتر هم نمود میکرد! نشریه آریا ویج درباره ی لباس زنان بختیاری میگوید:"لباس زنان بختیاری به بسیاری از لباسهای قومهای اصیل مانند پارسهای شیراز و برخی از اقوام اصیل شمالی بسیار شبیه است.این لباس شامل مینا یا مینایی (نوعی مقنعه ی بلند) لچک (نواری از پارچه که روی آنرا با چیزهای درخشان و زرین مزین میکنند و بر پشت سر میاندازند) دامن غری (دامن بلندی که با چیزهای زرین مزین شده) لباس بالا تنه ی آنها هم شامل پیرهنی ساده و مزین به زر است.قدمت این لباسها بسیار کهن و مربوط به قبل از اسلام است."

اما دسته ای دیگر از نظرات بختیاریها را غیر ایرانی دانسته اند."اصالت بختیاری" اشاره میکند که : شیندلر آنها را غیر ایرانی میداند که تبارشان به ترکها و مغولها میرسد.او برای اثبات ادعای خویش به مقیاس جمجه ی سر آنها اشاره دارد که با ایرانیها تفاوت دارد.برخی نظرات ادعای یونانی الاصل بودن تبار بختیاری را دارند که همراه اسکندر مقدونی به ایران آمده اند و در کوهستانهای این منطقه سکنا گزیده اند. نیکزاد نویسنده ی محلی بختیاری پس از ذکر روایات مختلف نتیجه میگیرد که روی هم رفته بختیاریان از ایرانیان اصیل میباشند که زبانشان هم همان پهلوی است.

ناهار را در پیر غار خوردم و در کنار آبشار زیبایی که سالها پیش در آن روزگار خوب بگذشته نیز به اتفاق گروهی از دوستان دانشگاهم در اردویی که خودمان بر خلاف مخالفت شدید دانشگاه با برگزاری چنین اردوهایی ترتیب آنرا داده بودیم به آنجا رفته بودیم.سپس به سرچشمه ی زاینده رود رفتم.

تصویر ۱

تصویر۲

تونل شماره ی یک کوهرنگ که در سال 1332 توسط شاهنشاه وقت ایران افتتاح شده.تونلهای دیگری هم قرار بوده که احداث بشوند اما هنوز به بهره برداری نرسیده اند. ایده ی ایجاد تونل و بازگرداندن آبهایی که به سمت خوزستان جاری میشوند به زاینده رود، به زمان شیخ بهایی باز میگردد.حتا در آن زمان مشغول ایجاد آبراهی بدین منظور میشوند که به دلایلی(گویا پایان عمر شیخ بهایی) متوقف میماند.

امسال به لطف بارشهای خوب برف در کوههای بختیاری بهار کوهستان بسیار با نشاط و دیدنی بود.همه ی تن کوهسار  از آب شدن برفها خیس بود و چشمه های فراوان از زمین میجوشید.در حالیکه هوای شهرهای بزرگ مثل اصفهان رو به گرمی و آلودگی فصل بدون بارش میرود،هوای کوهستان بسیار تمیز و خنک بود.پایان روز از بین پیچ و خم کوهها و در امتداد زاینده رود،از لابلای مزارع و کشتزارها گذشتم و به سمت اصفهان باز گشتم.غروب کوهستان از جنس دیگریست.گویی غم انگیزتر است.وقتی لابلای کوهها خورشید گم میشود و همه جا زود به تاریکی مینشیند آدم احساس مغلوب شدن میکند.غروب را کنار دریا بیشتر دوست دارم.خورشید را تا لحظه ای که در افق ناپدید میشود میتوانی دنبال کنی.

تصویر۳


 
پنجشنبه 30 فروردین ماه سال 1386
دهنمکی

 

دهنمکی  و اخراجیهای پر فروش

در وبلاگ مهران عزیز


 
چهارشنبه 29 فروردین ماه سال 1386
حال زندگی خوب نیست.حال آدمها هم.

 

چند وقتی ست که زندگی حالش خوب نیست.به سر گیجه های مداوم مبتلا ست.راه که میرود تعادل ندارد.سرش روی گردن سنگینی میکند و افتان و خیزان،گم و گیج،بی هدف پرسه میزند.گاهی پلکهایش سنگینی می کنند و در حالتی تشنج گونه روی پیاده رو نقش زمین می شود.بعد در حالتی رعشه وار به خود میپیچد و کف بالا میاورد و دوباره در حالتیکه سیاهی چشمانش محو شده و سفیدی چشمانش پر خون است دستش را به دیوار میگیرد و با حالتی وحشت انگیز بر میخیزد.دور و برش را نگاه می کند و باز در همان حالت رعب انگیز شروع میکند به راه رفتن.شاید زیاد نوشیده. شاید هم زیاد نوشیده هم در قمار پسِ مستی همه چیزش را بر باد داده.شاید هم بعدش بد مستی کرده و عربده کشی و بعد هم با کسی گلاویز شده و چند ضربه ی کاری چاقو هم در گرده اش فرو رفته باشد.نمی دانم. اما همچنان در همان حالت نا هوشیاری که خون از هیکلش میچکد و کف از دهان و بینی اش بیرون میزند خودش را توی پیاده روی نیمه شب کشان کشان جلو میبرد و نمیدانم به کجا....

حال آدمها هم تعریفی ندارد.همه جای دنیا آدمها خسته شده اند.بی حوصله،خسته و تنها.آدمها همه جای دنیا تنها شده اند.تنها به قهو ه خانه ها میروند. قهوه ی تلخ سفارش میدهند.سیگار میکشند و از دردهاشان مینویسند.با هم حرف نمیزنند.خالی ومبهم به هم نگاه میکنند.گاهی با ترس.تنها زاییده میشوند.تنها زندگی میکنند.تنها جان میکنند. تنها بسکتبال بازی میکنند و تنها و تنها و تنها.بعد هر از چند گاهی یکیشان که از شنیدنهای مداوم سکوت به جنون میافتد میرود یک اسلحه ی نه میلیمتری و یک قطار فشنگ میخرد و میرود توی کلاس دانشگاهش و همه را به گلوله میبندد و بعد هم فشنگ آخری را توی شقیقه ی خودش میچکاند و تمام....

ماجرای تصویر را در اخبار یاهو بخوانید


 
سه شنبه 28 فروردین ماه سال 1386
به یاد پیوندها و دوستیها

 

به دور و برم که نگاه میکنم زیادند. تصادفهایی که روزگار در گذارش همراهمان کرده.اما آن روزها...آن روزها دورند که از شوق شکفتن دانه ای آدمها شاعر می شدند...

 از خیال خشکیده ی نشاها- با خود رو راست تر که باشم،از توهم وجود نشاها امید گندمزار نمیتوان داشت.آنکه میبینم سراب است.فریب گند زاران....ایمان می آورم دیگر.اینجا صحرا ست....

شعر از الفرد لرد تنیسون(۱۸۹۲-۱۸۰۹

برگردان:فرزاد

 

یادواره

خانه ای سیاه،که بار دیگر در کنارش می ایستم

اینجا در خیابان نا مطلوب ممتد

درگاههایی که قلبم بر آستانشان عادت به تپیدن کرده بود

چنان به سرعت،در انتظار دستی،

دستی که دیگر نمیتوان گرفت-

مرا نظاره کن،که نمیتوانم به خواب روم

و بسان موجودی شرمناک میخزم

هر سحرگاهی بر درگاه.

او اینجا نیست:در دور دستهاست

قیل و قال زندگی دوباره آغاز میشود

و هولناک از میان نم نم باران

روز تهی روی خیابان عریان میشکند.

 

 


 
دوشنبه 20 فروردین ماه سال 1386
به یاد صادق هدایت

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرم ام اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلندِ کاجِ خشک کوچه ی بن بست...

(احمد شاملو:هوای تازه:بودن)

 نوزدهم فروردین ماه،  پنجاه و ششمین  سالروز هجرت  صادق هدایت 

 


 
یکشنبه 12 فروردین ماه سال 1386
طنز

 

طنز را بسیار دوست دارم و قلمهایی که توان آن را دارند که نا موزونیهای اطرافشان را از هر نوع و در هر پوششی که باشد بیرون بکشند و به سخره بگیرند میستایم.

مطلب زیر را در وبلاگ ترانه آزادی دوست داشتم:

دندون دندونم کن!

 


 
جمعه 10 فروردین ماه سال 1386
خسرو و شیرین

 

فرهاد: دلم شور می زنه شیرین.تو حال و هوای داش آکُل ام.دیشب میخوندمش.

شیرین: انگار واقعا از غم وغصه خوشت می آدها! برو "اخراجیها" رو ببین یه کم بخندی دلت وا شه،خیلی با حال بود.

فرهاد: با خسرو رفتی؟

شیرین(تُن صدایش را بالاتر میبرد) هزار دفعه بهت گفتم اگه خواستم با خسرو تریپی بذارم خودم میام بهت میگم.انقدر با خودت فکرای بیخود نکن که اعصابت خورد بشه.

(فرهاد کمی آرام شده.همانطور مبهوت شیرین را نگاه میکند که آینه ی کوچکِ صدف شکلی را از کیفش بیرون می آورد،صدف را از هم باز میکند و توی آینه با عجله رژ لبش را تجدید میکند،لبهایش را کمی بهم فشار میدهد،بعد با انگشت، گوشه ی لبش را پاک میکند و دوباره صدف را میبندد و توی کیفش میاندازد.از پایین کوه صدای بوق یک ماشین به گوش میرسد.شیرین نیم نگاهی به پایین کوه میاندازد، بعد به سمت فرهاد میاید.آرام با پشت انگشتها اشکهای فرهاد را از گونه پاک میکند.کمی در چشمهای خیس فرهاد نگاه میکند.آرام صورتش را جلوتر میآورد و با ظرافت لبهایش را بر لبهای فرهاد مماس میکند.لبخند مهرآمیزی به فرهاد میزند و با صدایی آرام تر از قبل میگوید:)

- یکی از دوستام پایین کوه منتظرمه. مواظبت خودش باشه ها!

(دست چپ را تا مقابل سینه بالا آورده، انگشت شصت را زیر بند کیف قرمز رنگش که روی شانه انداخته گرفته و دست راست را در حالت پر عشوه ای برای حفظ تعادل از کنار باز کرده آنچنان که گویی روی هوا تکیه میکند و شروع میکند به پایین رفتن از کوه.صندلهای ظریفی که به پا دارد زیبایی پاهای کوچک و سفیدش را دو چندان کرده.پاها را آرام و با احتیاط روی سنگها میگذارد و پایین میرود.چند قدمی که دور میشود بر میگردد و به فرهاد نگاه میکند که ایستاده او را با چشمهای خیس بدرقه میکند و سینه اش از هق هق گریه ای بی صدا تکان میخورد.بعد همانطور که همیشه خودش را لوس میکند با لحنی بچگانه و در حالیکه لبها را گرد کرده سیلاب آخر کلمه را کشدار ادا میکند و صدا میزند:)

- فرهاد؟

(فرهاد که بغض صدایش را مبهم و بم کرده در حالیکه سعی میکند خودش را جمع و جور کند) جان ِ فرهاد؟

- کی نَهرمو باسَم درست میکنی فَس؟

- درستش می کنم عزیز دلم.

(شیرین با لبخندی برایش دست تکان میدهد و بر میگردد به سمت پایین کوه که خسرو با یک پرشیای نقره ای رنگ منتظرش است حرکت میکند.)

(فرهاد در حالیکه صدای گریه اش بلندتر شده کلنگش را برداشته و مشغول شده است.)


 
پنجشنبه 9 فروردین ماه سال 1386
عقاب و خرگوش(The Story of Disillusionment)

 

حکایت اعتقاد من و اینکه یک عقاب پیر میتواند شکارچی خوبی باشد به اعتقاد آن مردمی شباهت دارد که همراه مرده هاشان چیزهای جور وا جور دفن میکردند تا آنطور که اعتقاد داشتند، وقتی مرده دوباره زنده میشود از آنها استفاده کند، اما گورها خیلی زودتر از آنکه مرده ها زنده شوند بدست باستان شناسان فتح شدند تا ایمان آن مردم دلیل شگفت انگیز فروش بلیط موزه ها باشد.الآن که فکر میکنم می بینم خیلی وقتها حتا از آن جوجه قرقی ها هم کم آورده ام.گاهی باید با خود رو راست بود.

پ.ن: من زنده ام!


 
چهارشنبه 1 فروردین ماه سال 1386
بهارانه

بهار خنده زد و ارغوان شکفت

در زیر پنجره گل داد یاس پیر...

نوروز و فرا رسیدن بهار را به همه ی دوستان تبریک میگویم.

(روابط عمومی خب که چی)


 
چهارشنبه 23 اسفند ماه سال 1385
عقاب پیر2

جوجه قرقی ها هیچوقت شکارچیان خوبی نمیشوند.آنها فقط ادایش را در میاورند.تنها یک عقاب پیر میداند که گاهی هم نیاز است که روی یک صخره ی آفتابرو سنگین بنشیند،چشمها را ببندد و خود را به خواب بزند.خرگوشها ذاتا موجودات بازیگوشی هستند.اگر نگذاری که گاهی اینطرف و آنطرف جست و خیزی بزنند و شیطنتی بکنند،گوشتشان تلخ میشود.


 
سه شنبه 22 اسفند ماه سال 1385
دور انداختن خود!

دخترها دیر یا زود وارد روندی به نام دور انداختن خود می شدند،و اگرهم  تا الآن صبر کرده بودند تنها به این دلیل بود که شاید در آینده بتوانند خود را شدید تر به داخل این فرآیند پرتاب کنند.

Howards End By E.M. Forster: Chapter Three


 
شنبه 19 اسفند ماه سال 1385
باغ رضا کلاغی

دکتر معمارزاده از دُبی مینویسد: دُبی دُبی چه جایی بود! 

باغ رضا کلاغی

مملکت ما یک مملکت اسلامی و افراطی است.در اینگونه ممالک بسیاری چیزها هستند که وجود ندارند،اما وجود دارند! این تناقض مضحک بین واقعیت و فیگور،که در همه ی ابعاد زندگی ما ساکنان این سرزمینها وجود دارد، بسیار بیشتر از آنچه در نگاه نخست خنده دار و مضحک به نظر میرسند،درد آور و نشانه ی یک بیماری اجتماعی شدید و پنهان هستند.گاهی اوقات نسیمی میوزد و پوشش تزیین شده با روبانهای رنگارنگ مختلفه را به کناری میزند و آنگاه است که گند قضیه در میاید و محکوم میکنیم،مرده باد و زنده باد سر میدهیم،به شیوه ی نزاعهای برره ای به جان هم میافتیم در به در بدنبال مقصرین و خاطیان احتمالی،خواستار استعفا و پرسش و استیضاح میشویم،چشمها را میدرانیم و در حالیکه رگهای گردنمان به شدت برآمده شده آنقدر عربده میکشیم تا کم کم آبها از آسیاب می افتد و باز این سیکل معیوب زندگی به جریان خود ادامه میدهد.

ما از شیوه ی زیر سبیلی رد کردن خیلی خوشمان میاید!ما در مواجهه با مشکلات و مسائل آنقدر قدرتمند عمل میکنیم که حتا صورت مساله را نیز میتوانیم به کلی پاک کنیم!گویی که چنین چیزی از ابتدا به کل وجود نداشته است.

مصرف و خرید و فروش مشروبات الکلی ممنوع است اما بازار مصرف داغ است! نظارت بهداشتی و قانونی در مورد این محصولات قاچاق طبیعتا وجود ندارد. بازار سیاه این محصولات پر است از انواع تقلبی و فاسد و حتا کشنده.سال 83 افراد زیادی بخصوص در شیراز و تهران و اصفهان در اثر مصرف این محصولات فاسد،کور شدند و یا فوت کردند.

از افتخارات جامعه ی اسلامیمان اینست که فاحشه خانه ها را تعطیل کرده است اما بازار مصرف داغ است!صنف فاحشه ها دیگر مکان مشخصی برای شغل خود در اختیار ندارند(منظور مکان مشخص و ثبت شده از منظر قانونی میباشد).نظارتهای بهداشتی و قانونی طبیعتا وجود ندارد.مشتریها در سطح خیابانهای شهر به دنبال فروشندگان داروی ممنوعه برای غریزه ی آتش گرفته،بی هیچ نوع ملاحظه ای برای هر دختر و حتا زنی که کودکی به همراه دارد بوق میزنند!خوشمزگی قضیه آنجاهاست که میبینی در انتخاب خود اشتباه نکرده اند!

از زندگی استاد دانشگاهی که پیراهنش را روی شلوار میگذاشت و ... اما در دفتر خود ناگهان به سینه های دختر دانشجو حمله ور شده بود مجال صحبت نیست!

ربا و رشوه و دزدی ممنوع است به شدت.اما بازار بیزینس داغ است!(توجه کنید که جرم به یک نا هنجار اطلاق میشود بنابرین زمانیکه اقلام یاد شده تا این حد رواج دارند باید از آنها با همین اصطلاح بیزینس یاد کرد و فساد اقتصادی به مواردی بر میگردد که در برابر این هنجارها شکل ناهنجار به خود میگیرند.نفهمیدید چی شد؟!خب زیاد سخت نگیرید!من و شما که هیچ،هنوز در سیستم قضایی حکومتی هم این قضایا تعریف مشخصی پیدا نکرده اند.)به کوری چشم آنها که قصد تشویش اذهان عمومی را دارند و میخواهند سیستم اقتصادی جامعه ی اسلامیمان را فاسد و نا کارآمد بنمایانند،نظارت قانونی در این بند ذکر شده وجود دارد.خیلی خوبش هم وجود دارد.انشا الله این شهرام جزایری هم به زودی جنازه اش یه گوشه کناری پیدا میشود تا قلب امام و امت آرام گیرد. البته اگرمبالغی از درآمد این بیزینسهایش را همانطور که برای صرف شدن در امور خیریه به رییس مجلس سابق اهدا کرده بود،جاهای دیگر هم کمی نیت خیر از خود نشان میداد و نیکو کاری میکرد اصلا کار به این جاها نمیکشید که بعد از قضیه ی انرژی هسته ای که در راس و اولویت اول همه ی برنامه های دولت و حکومت است،و بعد از قضیه ی سی دی های چند وقت پیش که به اولویت و دقدقه ی دوم همه ی دلسوزان جامعه تبدیل شد، امروز در جایگاه سوم، ذهن آحاد ملت مسلمانمان را آشفته باشد.

خب،مقدمه کمی طولانی شد.برویم سر اصل مطلب:باغ رضا کلاغی.این باغ را آقا رضا سالها پیش دیوارش را تا آنجا که میتوانست کشید و مالک شد!تازگیها با اداره ی منابع طبیعی بر سر قسمتهایی از زمینهای باغ مذکور که قیمتش هم به شدت بالا رفته است، دعوایش شده است.در مجاورت جاده ی اصفهان و شهر جدید بهارستان واقع است.آقا رضا را میتوان در آینده به عنوان بنیانگزار رسمی بیزینس سگ فروشی در اصفهان یاد کرد هر چند به شیوه ی بسیار ابتدایی به انجام این بیزینس مشغول است.بیزینس وی چندان تخصصی و منحصر به سگها نیست،میتوانید حیوانات دیگر از قبیل میمون،مرغ و خروس و ... را هم از باغ وی خریداری کنید.در باغ وی نژادهای مختلف سگ از قبیل شیانلو،تازی،دوبر من،گیریدین، قهدریجانی و دورگه هایی که خود آقا رضا از آنها ساخته است را در کنار اوراغی وانت و یخچال مغازه و کیسه های زباله و بسته های شیر کاکائوی فاسد شده و آمپولهای آنتی بیوتیک و بیهوشی و لاشه های سگهای مرده که توسط همنوعان خود پاره شده اند را در کنار بوی تلفیقی عناصر مذکور میتوان ملاحظه کرد.نظارت بهداشتی و قانونی وجود ندارد!از روی قیمت بعضی از سگها و تویوتای مدل کمری GLX که در گوشه ی باغ پارک است به نظر میرسد بازار مصرف باید داغ باشد!

عکسهایی از باغ:

۱

۲

۳

۴


 
پنجشنبه 17 اسفند ماه سال 1385
عقاب پیر

میدانی؟من دیگر کمی پیر شده ام.نمیتوانم مثل یک عقاب جوان بروم شکار کنم.چشمهایم دیگر آن سو را ندارند،خیلی چیزها را حتا شاید دیگر نبینم.چنگالهایم دیگر آن چسبندگی را ندارند که طعمه را قرص نگه بدارند. دیگر بالهایم توان آن را ندارند که یک آسمان را به زیر پر بگیرند. دیگر دوست دارم روی یک صخره ی آفتاب رو بنشینم و چرت بزنم.میتوانی هر چقدر دلت میخواهد با بچه خرگوشهای دیگر این نزدیکیها شیطنت کنی.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 46090


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها