خُب که چی؟
  
 
 
خرداد 1386
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 16 خرداد ماه سال 1386
مبارزه با اراذل و اوباش

 

۱- در کشاکش این مبارزات چیزی به نام  انسانیت  چه می شود؟

۲- تاثیرات روانی این مبارزات است که امنیت اجتماعی نامیده می شود یا خود صحنه ی این مبارزات؟

۳- یادمان نرود:این جامعه است که جرم را فرآهم می کند تا مجرم مرتکب آن شود.

بیشتر در سایت بد حجاب


 
سه شنبه 15 خرداد ماه سال 1386
insomnia

 

دستم نمی رسد که  در آغوش گیرمت

ای ماه با که دست در آغوش می کنی؟

امیر هوشنگ ابتهاج


 
یکشنبه 13 خرداد ماه سال 1386
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد(ادامه ی مطلب)...

 

تصویر نمادینی که فردوسی آن حکیم فرزانه در آن روزگار کهن ارائه می دهد،چونان جوهری گرانبها بر این تاج شاهانه می درخشد که فردوسی با بردن رنج بسیار به زبان پارسی هدیه کرده است و آنچنان که خود به ارزش آن نیک آگاه است:"عجم زنده کردم بدین پارسی". این تصویر ظریف هم از آن جهت قابل تامل است که قرنها پیش و در قالب یک حماسه ارائه می شود;که بر حسب آنچه از نوع حماسه انتظار می رود بناست تا با چاشنی اغراق شاعرانه بیشتر به بیان رشادتها و دلاوریهای پهلوانان داستان و شرح نبردهای آنها بپردازد،و این خود دلیلی می شود که آن را در بین انواع حماسه های ملل دیگر بسیار ممتاز و کم نظیر می سازد و هم از این رو شایسته ی تحسین و تامل است که با گذشت قرنها این تصویر را همچنان بسیار تازه و بدیع و متناسب با معیارهای جهان ادبیات امروز میابیم.

این مغز سر انسانهاست که باید خوراک مارهای روییده بر دوش ضحاک بشود.آنچه مایه ی آرامش مارهایی می شود که نماد پلیدی هستند و بر دوش پادشاهی ظاهر شده اند که تنها به بقای سلطنت و قدرتش میاندیشد،نبودن اندیشه و فکر در آدمیان است که بزرگترین تهدید برای حاکم قدرت طلب فاسد و جورپیشه به حساب می آید.

فردوسی تصویری از آن روزگار سیاه را بسیار رسا که همچنان امروز نیز تازگی دارد در این چند بیت نشان می دهد:

نهان گشت  آیین  فرزانگان           پراگنده شد نام دیوانگان

هنر خوار شد،جادویی ارجمند        نهان راستی،آشکارا گزند

شده بر بدی دست دیوان دراز        ز نیکی نبودی سخن جز به راز

ندانست خود جز بد آموختن          جز از کشتن و غارت و سوختن

ادامه دارد...

پ.ن:  از تذکر رعنا که به اشتباه نوشتاری در کلمه ی سمبل اشاره و خواستار استفاده از کلمه ی فارسی نماد به جای آن شد قدردانی به عمل میاید.

روابط عمومی خب که چی


 
شنبه 12 خرداد ماه سال 1386
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد...

 

از معیارهای ارزش گذاری بر هر زبانی،آثار به نگارش درآمده به آن زبان می باشد.از پشتوانه های بسیار فاخر و ارزشمند زبان فارسی،از بزرگترین دلایل بقای زبان فارسی که سبب شده این زبان با وجود ضربه هایی که بر پیکر آن وارد آمده است همچنان بماند و یادگاری باشد برای ما ایرانیان از روزگار شکوهمندی که پس پشت نهاده ایم،شاهنامه ی فردوسی است.به تعبیر دکتر غلامحسین یوسفی در کتاب چشمه ی روشن " حماسه ی فردوسی-بر خلاف آنچه نا آشنایان می پندارند-فقط داستان جنگ ها و پیروزی های رستم نیست بلکه سرگذشت ملتی است در طول قرون و نمودار فرهنگ و اندیشه و آرمان های آنهاست.برتر از همه کتابی است در خور حیثیت انسان.یعنی مردمی را نشان می دهد که در راه آزادگی و شرافت و فضیلت،تلاش و مبارزه کرده،مردانگی ها نموده اند و اگر کامیاب شده یا شکست خورده اند حتی با مرگشان آرزوی دادگری و مروت و آزادمنشی را نیرو بخشیده اند."

در اینجا داستان "کاوه ی آهنگر" را به اختصار و به همراه گزیده هایی از کتاب چشمه ی روشن دکتر غلامحسین یوسفی مرور می کنیم.(نثر دکتر یوسفی آنقدر روان،زیبا و جذاب است و نقد او دقیق و سنجیده که با وجود اینکه مطلب کمی طولانی می شود و به نوعی از حوصله ی ژانر وبلاگ نویسی بیرون می شود اما نتوانستم به خلاصه ی گزیده ها اکتفا کنم.)

"راست است که رستم، قهرمان فردوسی و مظهر بسیاری از پسندها و آرزوهای ملت بوده،اما از او بسیار سخن رفته است.از این رو،جا دارد در این صفحات چهره ی دلپذیر کاوه نموده شود،یعنی مردی زحمتکش و سالخورد و گوژپشت،اما دلیر و با همت که نه فقط با دست پینه بسته ی خود استشهادنامه ی ستایش ضحاک را از هم درید و زیر پای افکند بلکه جنبش وی،این پادشاه جفاکار را از تخت به بند کشید-.در نظر اهل معنی،درخشندگی و شکوه سیمای کاوه،از دیگر قهرمانان حماسه ی فردوسی اگر بیشتر نباشد،کمتر نیست.

...و چون در اساطیر ملل دیگر،نظیری از برای این داستان نمی توان یافت،جلوه ی خاصی پیدا می کند.

در حماسه ی قومی ایران...ستایش دادپیشگی و تاکید بر دادگری،فرآوان است و داستان کاوه ی آهنگر یعنی تلاش ملت به منظور طرد ظلم و فساد و تباهی نابکاران جورپیشه و استقرار عدالت و حمایت از مردم زحمتکش و محروم،در این منظومه مقامی خاص دارد.

ضحاک،معرب اژی دهاک(=اژدها)،در داستانهای ایرانی،مظهر خوی شیطانی است و زشتی و بدی.در اوستا،موجودی است سه پوزه ی سه سر شش چشم،دیو زاد و مایه ی آسیب آدمیان و فتنه و فساد."

جمشید فرمانروای ایران است و پادشاهی است صاحب دانش که در جهت پیشرفت کشورش می کوشد اما پس از سالها بتدریج بر خویش غره می شود و اینطور ادعا می کند که:"مرا خواند باید جهان آفرین" و بدین ترتیب به تعبیر فردوسی به کیفری سخت گرفتار می آید. ضحاک با کمک نامجویانی که به گردن کشی می پردازند،وی را از قدرت به زیر می آورد و جمشید می گریزد و سپس پس از سالها که ضحاک وی را به چنگ می آورد به اره به دو نیم می کند.ضحاک چندین بار فریب ابلیس را می خورد. بدین شکل که در ابتدا با موافقت وی،ابلیس "مرداس"-پدر ضحاک-را که مردی پاک دین است از پای در می آورد تا ضحاک به پادشاهی برسد.سپس ابلیس بار دیگر در لباس خوالیگری(آشپزی) خورشهای حیوانی به ضحاک میخوراند تا خوی بدی را در وی بپروراند.و آنگاه بر اثر بوسه زدن ابلیس بر دوش ضحاک،دو مار از کتف او می روید و مایه ی رنج و ناراحتی وی می شود.بار دیگر ابلیس در لباس پزشک بر ضحاک حاضر می شود و جهت تسکین درد ضحاک تجویز می کند که مارها را با مغز سر آدمیان سیر نگاه دارند.

ادامه دارد...


 
سه شنبه 8 خرداد ماه سال 1386
اینه!

 

مونالیزا در وبلاگ دوست عزیزم رضا


 
یکشنبه 6 خرداد ماه سال 1386
رویای شهر هسته ای

 

به خواب دیدم که در میانه ی کویر دروازه های شهری بر من گشوده شد و چون پا اندرون نهادمی،مرده شدم و به هیئت اثیری مردمان آن دیار در آمدمی.مردگانی بخشنده بودند و چون مرا به دیار خویش غریب یافتند،جامه هایی از همان دست که بر تن داشتند،بر من بپوشیدند که بالا تنه را به تمامی بپوشانید چنانکه حتا تار مویی از سر هویدا نماندی و پایین تنه را هیچ به بر نداشتیم و گفتند که فرمان خدایان است که اینگونه جامه بر تن کنیم.

در میانه ی شهر رودی جاری بود از زباله های اتمی و ماهیگیران بر لب رود اورانیوم غنی شده صید نمودندی که همانا قوت غالب مردمان شهر را تشکیل بدادی.آسمان شهر سخت دژم بودی و سیاه و چند جای سوختگی همانند آن که از آتش سیگار باشد بر جبین آسمان شهر بدیدمی که بر روی آنها کلمات خورشید،ماه و ستاره خالکوبی آمده بودی و زمین شهر به برکت انفجارهای اتمی که در باغهای گلابی قریه ی مجاور انجام آمدی،روشنایی یافته بود.

در شهر به سیاحت مشغول آمدم.زنان را دیدم که در طرحی داوطلبانه برای حفظ امنیت اجتماعی شهر و شهروندان،هر روز چند نوبت بسته به توان خویش،به بیمارستانهای سیار در سطح خیابانها مراجعه بنمودندی و مغز سر خویشتن را دیالیز بنمودندی و بدینسان عادت ماهیانه به کلی از آنها دور گشته بودی و جملگی به غایت رستگار آمده بودند.به دریوزه ای رسیدم،گفتندم که از فرمان خدایانش سر باز زده،موی سر را عریان نهاده و به نفرین خدایان گرفتار آمده بود.شهر را کوی و برزن در به در همی می گشت و استامینوفن گدایی بنمودی.اشعاری ملحدانه بخواندی و با صدایی بس نا پسند و کفر آلوده.چون مرا بدان دیار غریب یافت،سر در دنبال من نهاد و بلندتر همی می خواند:

دریغا آفتاب-

الهه ی یگانه ی هسته شکن روز آفرین

بارور خداوندگار اعجازگر انرژی صلح آمیز در وجود آورده

صداقت پیشه ی زندگی ساز

شب ستیز آشکار شونده

نوید بخش رسوایی بمبهای اتم

آفتاب:

"حق مسلم ما"

همی سعی در گریز کردمی و روی در گوشه ی عافیت داشتمی از آن افریط کفرگوی که به ناگه تلفن به زنگ در آمدی و از آن کابوس دهشتناک برهانید مرا.کامبیز بود که بگفتی کجایی پسر چرا دیر بنمودی؟و من در یاد آوردم همی که با دوستان قرار داشتمی.در دم لباس بپوشیدمی و به میدان نقش جهان برای دیدار ریاست جمهور بشتافتم.


 
دوشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1386
برهنگی

 

از آرشیو  چو ایران نباشد تن من نباد؛ برهنگی (۱۷ فروردین ۱۳۸۵)

در گذشته های دور،برهنگی در بابل ،اشور ،یونان و روم دیده می شد.آدمهای لخت در حمام های روم ،موتیف شایعی بود.نیچه

                              فریدریش نیچه

از روح یونان قبل از سقراط خوشش می امد.از دیونیزوس خدای باروری و شراب یونان.رومیان ،باکوس را با ان معادل می دانستند.مراسم رقص و پای کوبی و برهنگی در گرد این خدایان شکل گرفت.ژیمناستیک از واژه یونانی ژیمنوس به معنای لخت گرفته شده است.در این گردهمایی ورزشی ،افراد لخت، مسابقه می دادند.با امدن مذهب ،برهنگی ممنوع گشت و مفهومی گناه الوده یافت.در قرن ۱۶ گروههای پیوریتن به مخالفت جدی با برهنگی پرداختند.ورود انها به امریکا ،این روحیه برهنه ستیز را وارد تار و پود جامعه امریکایی کرد.امریکایی ها از میراث پیوریتن ها سخت تاثیر پذیرفته اند.جشن شکر گزاری از زمان پیوریتن ها به یادگار مانده است.مهاجر نشین ماساچوست و کلا ناحیه نیو اینگلند محل انان بود.حمله به نظریات فروید در امریکا که موجب تعطیلی نمایشگاه بزرگ مقالات او در کتابخانه کنگره شد.و سرانجام در سال ۱۹۹۸ پس از ۵ سال بحث و مجادله ،این نمایشگاه در قالبی دیگر بازگشایی شد !!! شاهد این روحیه پیوریتن مابی در ایالات متحده است.این پیوریتن ها از یاداوری این نکته پرهیز می کردند که عیسی نبی حداقل در غسل تعمید برهنه شده است.علی رغم روحیه پیوریتنی ،در امریکا کسانی بودند که به فواید برهنگی اذعان داشتند.هنری دیوید ثورو

                          ثورو مبدع نافرمانی مدنی

 و بنجامین فرانکلین چنین عقیده ای داشتند.ثورو به زندگی ساده و بی پیرایه معتقد بود.او باور داشت که انسان وقتی به غایت نیکبختی می رسد که تحت قدرت و نیروی شخص خویش عمر بگذراند.او به طبیعت دلبستگی عجیبی داشت.کتاب والدن حاصل این شور رمانتیک در اوست.گاندی و تولستوی خوشه چین اموزه های وی بودند.این نگاه به برهنگی و حمام هوا البته در امریکا در اقلیت بود.در رنسانس به برهنگی و جزییات بدن در هنر ،بها داده شد.با ورود به قرن ۲۰،بسیاری از اثاری که به موضوع برهنگی می پرداخت و در انگلیس ،شاهکارمحسوب می شد در امریکا ممنوع گشت.نگاه فلسفی و بهداشتی به برهنگی ،در کتاب برهنگی اثر روشنفکر المانی ،ریچارد انگه ویتر در ۱۹۰۶ ،اغازگر برهنگی مدرن بود.او ادعا کرد که برهنگی اثر تقویتی برای جسم و ذهن دارد.در دهه ۱۹۳۰ ،با ظهور هیتلر ،محدودیتهای شدیدی برای این جریان ایجاد شد.اما کلوب های نودیسم یا نیچریسم در نروژ ،سوئد ،فنلاند و جاهای دیگر اروپا ظهور کرد و توسعه یافت.

 

در ۱۹۲۹ با ورود المانها به امریکا ،لیگ امریکایی فرهنگ جسمانی در ایالات متحده ایجاد شده بود که در حقیقت ترویج فرهنگ نودیسم بود.از پایان جنگ جهانی دوم این علاقه در امریکا و کانادا شدت یافته بود.در ستاد عملیاتی موجود در فلوریدا ،زمینه برای توسعه نودیسم در امریکا فراهم شده است.


 
یکشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1386
حجاب

 

 

درگیری خونین پلیس با زنان (تهران میدان هفت تیر یکشنبه ۳۰ اردیبهشت)

از سایت  خداحافظ کوروش خداحافظ تاریخ کهن

 

حجاب نیز همچون ختنه که قبلن مختصری به آن پرداختم از واجبات و ضروریات اسلام به شمار میرود و از جمله ی مقوله هاییست که نمی توان به نقدش کشید یا در مخالفت با آن به اظهار نظری پرداخت چرا که چنین مخالفتی به آسانی میتواند به منزله ی ارتداد در نظر گرفته شود.کلن ادیان ابراهیمی و خصوصن اسلام و یهودیت در اصول خود به هیچ عنوان انعطاف پذیر نیستند و به قول معروف نمیتوان با آنها شوخی کرد.در کشور ما و پس از انقلاب اسلامی سال 57 فرمان حجاب اجباری بر اساس قوانین اسلامی توسط آیت ا... خمینی در تاریخ 6 مارس 1358 صادر شد و پس از آن شعار "یا روسری، یا تو سری" به عرف جامعه تبدیل شد.هر چند در آن زمان روسری هم مردود بود و چادر به عنوان حجاب کامل و برگزیده مورد قبول .پس از آن در زمان ریاست جمهوری خاتمی که مدعی اصلاحات و آزادی بود و با شعار "جامعه ی مدنی" به میدان آمده بود کمی در باب حجاب و پوشش با تسامح برخورد شد.البته این نیز بر مبنای مصلحت بود و الا نه خاتمی شباهتی به جان لاک* داشت و نه این سوپاپ اطمینان شباهتی به رفرم و اصلاحات.در کمپین تبلیغاتی فرد مذکور دختران با مانتو و روسریهای عقب رفته ظاهر شدند و بدین ترتیب وی برای مدت دو دوره و مجموع 8 سال به عنوان رییس جمهور منتخب بر گزیده شد هر چند بسیاری از هواخواهان وی پس از پیدا کردن شناخت نسبی از وی و عملکردش برای بار دوم به هواخواهی او به پای صندوقهای رای نرفتند و همانطور که بسیاری دیگر که بار نخست به مخالفت با وی برخاسته بودند،با اطمینان خاطر و خرسندی تمام سبب ساز تایید حکم ریاست جمهوری وی برای 4 سال دوم شدند.یادم می آید در خیابان چهارباغ بالا روی دیوارها شعار "آزادی جوانان=خاتمی" را می دیدم و همان زمان با خودم فکر می کردم چقدر باید جوانان ایرانی مفلوک باشند که آزادی خود را از یک آخوند مطالبه کنند.پس از آن در زمان انتخابات ریاست جمهوری نهم هاشمی رفسنجانی نیز که با نسخه ی جدیدش پا به عرصه ی انتخابات گذاشته بود خود را دارای افکار متعادل و میانه رو نشان داد و در کمپین تبلیغاتی خود از دختران با آرایشها و لباسهایی استفاده کرد که امروز مصداق بد حجابی شناخته می شوند و شامل احکام جزایی خاص.وی در تلاش برای کسب آرای جوانانی که با اشتیاق رای دادن برای بار نخست به پای صندوقها می رفتند و خواهان آزادی در نحوه ی پوشش خود بودند و نیز آن دسته از جوانانی که هنوز طعم سر خوردگی را به طور کامل نچشیده بودند وآنها نیز به گونه ای خواهان آزادی نسبی خود بودند ناکام ماند و رقیب اصولگرای وی که به زعم موج تبلیغات منفی که بر علیه وی شد با یک نطق انتخاباتی که از تلویزیون جمهوری اسلامی پخش شد ادعاهایی کرد و توانست به عنوان رییس جمهور محبوب مردم برگزیده شود!هر چند که عملکرد دولت وی و تضاد شدیدی که با نطق انتخاباتی وی داشت مردم را بر این باور داشت که از این پس شعارهای تبلیغاتی کاندیداهای خود را 180 درجه وارونه در نظر بگیرند!قسمتهایی از نطق انتخاباتی وی در کلاغستون به طنز کشیده شده و می توانید گوش کنید.کلن همه ی اینها در مملکت ما که اصولن همه چیز مصلحت محور است باید طبیعی انگاشته شود و صد البته لازمه ی حرکتهای سازنده ای(اگر خوشبینی خود را حفظ کنیم)خواهد بود.اگر اشتباه نکنم علی حاتمی بود که در فیلمی با اشاره به کلاه پهلوی که تازه مد شده بود از دهان شخصیت داستان اینچنین گفت که:ملت ایران هر روز باید کلاهی به سرش برود!آری، فقط شکل آن کلاه ممکن است فرق کند وگرنه قضیه همان است که بود.اشکال کار را باید در جاهای دیگر و بسیار اساسی تر جست و جو کرد.

دختران شُل حجاب را دوست دارم.

 

 

هنری دیوید ثورو: مبدع نافرمانی مدنی

*John Locke


 
جمعه 28 اردیبهشت ماه سال 1386
کلمات قصار

 

دو چیز آدمو خراب می کنه: پول زیاد و  وقت زیاد.

و اونقدر که از دومی مطمئنم از اولی نیستم.

پ.ن: اگه به نتایج دیگه ای در باب انسان شناسی رسیدم حتمن باهاتون در موردش حرف خواهم زد!


 
جمعه 28 اردیبهشت ماه سال 1386
شب آینه اش را گردگیری می کند

 

اینجا

 


 
سه شنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1386
دستنوشته های جزیره ای

 

اینهم یکی از شعرهای خودم که توی اون جزیره ی دور افتاده که می رم احتمالن خواهم سرود!(این مورد توی پیش فرض رضا مطرح نشده بود!)چون چند روزی دارم میرم مسافرت واسه اینکه خب که چی به حال احتضار نیفته همراه با پست قبل منتشر میشه!

 

رفتم

کجا

و ندانستی…

اینجا:

دردش نمی آید

خانه ها در چشمش فرو می روند

اگر آسمان،

موریانه ها که بتن دوست نداشتند

مردند،

و دیوارهای بلند محکم اند،

مردها به رژ لب همسرانشان با دقت نگاه می کنند

و زنها پیراهن شوهرهایشان را عمیقن بو می کشند

دختر همسایه با دوست پسرهایش هر روز به سینما می رود

هر صبح زود رفتگرها خیابانها را پاک می کنند

و خیابانها به همانجا که دیروز

می رسند.

 


 
سه شنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1386
دفتر شعر فارسی

 

اگه قرار باشه به اون جزیره ی دور افتاده که البته پیش فرضش رو دوست عزیزم رضا مطرح کرده بود برم و تا آخر عمر تک و تنها زندگی کنم مجموعه اشعار شاملو رو به عنوان اون دفتر شعر فارسی که می تونم همراه  ببرم انتخاب می کنم.

 نمونه ی شعر عاشقانه ی شاملو:

مرا

   تو

بی سببی

          نیستی.

به راستی

صلت کدام قصیده ای

                         ای غزل؟

ستاره باران جواب کدام سلامی

                                     به آفتاب

از دریچه ی تاریک

کلام از نگاه تو شکل می بندد

خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی!

پس پشت مردمکانت

فریاد کدام زندانی ست

                         که آزادی را

به لبان بر آماسیده

                       گل سرخی پرتاب می کند؟-

ورنه

      این ستاره بازی

حاشا

    چیزی بدهکار آفتاب نیست.

نگاه از صدای تو ایمن می شود

چه مومنانه نام مرا آواز می کنی!

و دلت

کبوتر آشتی ست

در خون تپیده

به بام تلخ

با اینهمه

چه بالا

چه بلند

پرواز می کنی!

 


 
شنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1386
فریاد

 

اگه قرار باشه که تا آخر عمرم توی یه جزیره ی دور افتاده تک و تنها زندگی کنم احتمالن تابلوی فریاد اثر ادوارد مانش را به عنوان اون یک اثر هنری که می تونم همراه خودم ببرم انتخاب می کنم.


 
پنجشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1386
ارثیه

 

گیلبرت سیاستمدار معروفی ست که در کشاکش رقابتهای سیاسی برای کسب مقام نخست وزیری همسر خود آنجلا را در یک سانحه ی تصادف رانندگی از دست می دهد.گیلبرت بی مبالاتی آنجلا را در هنگام عبور از خیابان سبب کشته شدن او می داند.آنجلا یک منشی به نام سیسی میلر داشته که بسیار به او علاقمند بوده است.وی پیش از مرگش برای سیسی سنجاق سینه ای به عنوان هدیه خریده و حالا پس از مرگش گیلبرت بناست این هدیه را به سیسی تحویل بدهد.پیش از رسیدن سیسی،گیلبرت دفترچه ی خاطرات همسرش را که در واقع تنها ارثیه ایست که برای او بجا گذاشته است مرور می کند.آنجلا هرگز در زمان حیاتش به گیلبرت اجازه نمی داده که به این دفتر دست بزند.گیلبرت قبل از مرور دفتر از همسرش به عنوان زنی مسوول و منظم یاد می کند و نیز به خاطر می آورد که به علت مشغله ی زیاد او کمتر در خانه و نزد همسرش بسر میبرد.به یاد می آورد که چون آنها فرزندی نداشتند آنجلا از او می خواهد که به وی اجازه دهد تا به کاری مشغول شود.آنجلا در دفترش از سخاوت گبلبرت می نویسد که با مهربانی به این تقاضای او پاسخ مثبت می دهد.وی در مورد روزی که راجع به کارش با گیلبرت صحبت میکند چنین می نویسد:"...اما این خودخواهی است که با وجود مشغله ی فکری زیادی که دارد با مسائل کوچک زندگی خود مزاحمش بشوم.وانگهی به ندرت اتفاق می افتد که شبی را با هم تنها باشیم."گیلبرت به یاد آنروز می افتد و اینکه چقدر آنجلا به زیبایی از شرم سرخ شده بود.در همین حین سیسی برای گرفتن هدیه ای که آنجلا برای وی بر جا گذاشته وارد می شود.سیسی که هنوز در مرگ برادرش سوگوار است،از مرگ ناگهانی آنجلا نیز بسیار انوهگین است بطوریکه قادر به تسلط بر احساسات خود نیست و بالاخره پس از گرفتن سنجاق سینه خانه را ترک می کند.گیلبرت به خواندن دفترچه خاطرات آنجلا ادامه می دهد و از کنار هم گذاشتن جزییات پی می برد در غیبتهای شبانه ی او،فردی به نام ب.م به دیدن آنجلا می آمده است و این ملاقاتها چندین بار تکرار شده است.ب.م که دلباخته ی آنجلا بوده است با اصرار از او می خواهد که شوهرش را ترک کرده و با او ازدواج کند.آنجلا از او می خواهد که وی را فراموش و ترک نماید،اما با تهدید ب.م روبرو می شود.از جزییات خاطرات چنین بر می آید که مرد بخاطر آنجلا دست به خودکشی زده و خود را زیر ماشین می اندازد.پس از مرگ وی آنجلا که همچنان به علت مشغله ی شوهرش از محبت و توجه وی محروم است خلاء عشق ب.م را بیش از پیش احساس می کند به طوریکه تصمیم می گیرد به معشوقش بپیوندد و به همان شکل از پیاده رو به خیابان می پرد و خودکشی می کند.گیلبرت که اکنون پس از خواندن تنها هدیه و میراثی که همسرش برای وی بجا گذاشته است با تلخی حقیقت روبرو شده است و دریافته است که این زندگی به ظاهر آرام و سعادتمندانه در حقیقت سوءتفاهمی بیش نبوده است،با غروری زخم خورده به سیسی تلفن می کند و هویت ب.م را که ظاهرن با سیسی ارتباطی داشته است جویا می شود.گیلبرت در میابد که معشوق همسرش همان برادر سیسی میلر بوده است.

(ارثیه اثر ویرجینیا وولف)

پ.ن:استاد بزرگوارم خانم هلن اولیایی در کتابشان بنام"داستان کوتاه در آینه ی نقد" نقدی به نام "یادگار شوم" بر این داستان نگاشته اند.


 
چهارشنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1386
روز معلم!

 

به مناسبت روز معلم دعوتمان کردند، بردند از خلوص در نماز و ایمان واقعی و تولد علی بن ابیطالب و کشته شدن حسن بن علی به دست زنش و واقعه ی عظیم کربلا و مطهری که اولین کسی بوده که به ما یاد داده چگونه با همسرمان رفتار کنیم و همان که به ما یاد داده اگر دختر سه ساله مان یک سوال سخت فلسفی پرسید چگونه جوابش را بدهیم و اینکه به دانشجو نباید بیخود نمره داد و نرخ بیکاری و فارغ التحصیلان بیکار دانشگاهها و روشهای تقلب دانشجویان و خیلی چیزهای دیگر که به لطف سرویس پیام کوتاه نشنیدم برایمان گفتند و گفتند و گفتند و هر چقدر هم حسن اکلیلی با آن یکی دیگر که اسمش را فراموش کردم زور زدند نتوانستند از آن حال که بعد از سخنرانیهای بی امان بزرگواران پیدا کرده بودیم درمان بیاورند.قرآن جایزه گرفتیم و مورد تقدیر و ستایش واقع شدیم و شام خوردیم که البته بهترین قسمت برنامه بود! و بعد هم غر و لند کنان راهی منزل شدیم.اما جالب ترین اتفاق امشب برای من دیدن دیوانه ای بود در اتوبوس که میزد و میرقصید و آواز میخواند!خودش را نمره ی بیست همه ی خوانندگان دنیا میدانست. ازعینک من پرسید و اینکه فرد کناری من اصالتن لُر است و چه سبیل خوشگلی دارد و نوشابه تعارفمان کرد و برایم گفت که توی عروسیها میبرندش که برقصد و میگویند که چون از زحمت بالا خانه راحت است خوب میتواند برقصد! و می خندید و چه خنده های جانانه ای و میخواند:"بیا پیشم، بیا پیشم"!بعد هم پیاده شد و به راننده گفت که دفعه ی بعد بلیتش را خواهد داد! و من از خنده هایش احساس کردم گویی چیزی ته دلم وول میخورد!احساس سر خوشی میکردم و فکر کردم چه دنیایی دارد دیوانگی!


 
شنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1386
تصاویر آغاز طرح مبارزه با بدحجابی

از سایت بازتاب

 
سه شنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1386
این روزها

 

و چه خوب یادم هست

عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد

وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت

(سپهری)

 

زیاد بهش فکر میکنم...


 
دوشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1386
سفر به بختیاری

 

سفر کوتاهی به بختیاری داشتم که دلیل نوشته ای کوتاه درباره ی ایل و تبار بختیاری ساکن در این منطقه شد.منطقه ای که گفته میشود خاستگاه یکی از اصیل ترین نژادهای ایران است.البته در مورد ایل بختیاری نظریات ضد ونقیضی وجود دارد.به طور کلی یک دسته آنها را ایرانی الاصل میدانند و دسته ای دیگر آنها را غیر ایرانی میدانند.گیرشمن در کتاب تاریخ ایران از آغاز تا اسلام اینطور بیان میکند که مهاجرت قوم آریا از سرزمینهای شمالی سبب شد که شاخه ای از این قوم به این منطقه آمده و پایه های تمدن چند هزار ساله ی ایلامی را بنیان نهادند.آنها یافت شدن ابزارهای سفالی و گلی را در این منطقه شاهدی بر این ادعا میدانند.

"اصالت بختیاری"اینطور مینویسد که لوریمر یکی از مستشرقین که به مطالعه ی زبان و لهجه ی بختیاری پرداخته است،آنها را از نژاد پارس میداند که در سده های ششم و هفتم قبل از میلاد به این منطقه رفته و با ایلامیان درآمیخته و نژادی واحد را بوجود آورده اند.وی بر اساس مشخصات جسمی و روحی و عادات ایل بختیاری آنها را ایرانی الاصل میداند که پناهگاه کوهستانیشان آنها را از حمله ی اعراب مصون داشته است.

برخی زبان بختیاری را به زبان پهلوی دوره ی ساسانیان شبیه میدانند که از واژه های ترکی و عربی رایج استفاده نمیکند.همچنین لباس بختیاریان را به لباسهای زرتشتیان در دوره ی ساسانی شبیه میدانند.لباس مردان بختیاری از رنگهای سفید و سیاه استفاده میکند که به صورت ستونهایی در هم فرو میروند.نشریه الکترونیکی آریا ویج درباره ی لباس مردان بختیاری اینگونه ادعا میکند که "این لباس از آرامگاه کوروش الهام گرفته است.بدین صورت که چوغا یا چوخا: خطهای سفید نماد سپنتا مینو(دشمن اهریمن و شیطان و فرشته ی نیکی) رفته رفته به بالا میایند و خطهای مشکی که نماد انگره مینو(اهریمن و شیطان) است رفته رفته به پایین می آیند و این نماد پیروزی نیکی بر بدی است." درباره ی کلاه مردان بختیاری این نشریه عنوان میکند که بر سر سربازان(بختیاری)حکاکی شده بر دیوارهای تخت جمشید میتوان این کلاه را مشاهده کرد.

لباس زنان بختیاری بسیار زیباست.از رنگهای متنوع و شاد بهره میبرد.هنگامی که یک زن بختیاری با آن پوشش زیبا و رنگارنگ در میان دشت راه میرود گویی خرمنی از گلها را میبینی که در دشت میخرامد.یادم است اینجا در اصفهان تقریبن دو سال پیش نوعی از روسری مد شده بود که دخترها و خانمها اکثرن از آن استفاده میکردند که بسیار شبیه به روسری زنان بختیاری بود یا شاید هم اصلن از همان لباس الگو برداری شده بود.طرح گلهای زیاد و بسیار رنگارنگ.حتا این نوع روسری به سر دخترهای شهری زیباتر هم نمود میکرد! نشریه آریا ویج درباره ی لباس زنان بختیاری میگوید:"لباس زنان بختیاری به بسیاری از لباسهای قومهای اصیل مانند پارسهای شیراز و برخی از اقوام اصیل شمالی بسیار شبیه است.این لباس شامل مینا یا مینایی (نوعی مقنعه ی بلند) لچک (نواری از پارچه که روی آنرا با چیزهای درخشان و زرین مزین میکنند و بر پشت سر میاندازند) دامن غری (دامن بلندی که با چیزهای زرین مزین شده) لباس بالا تنه ی آنها هم شامل پیرهنی ساده و مزین به زر است.قدمت این لباسها بسیار کهن و مربوط به قبل از اسلام است."

اما دسته ای دیگر از نظرات بختیاریها را غیر ایرانی دانسته اند."اصالت بختیاری" اشاره میکند که : شیندلر آنها را غیر ایرانی میداند که تبارشان به ترکها و مغولها میرسد.او برای اثبات ادعای خویش به مقیاس جمجه ی سر آنها اشاره دارد که با ایرانیها تفاوت دارد.برخی نظرات ادعای یونانی الاصل بودن تبار بختیاری را دارند که همراه اسکندر مقدونی به ایران آمده اند و در کوهستانهای این منطقه سکنا گزیده اند. نیکزاد نویسنده ی محلی بختیاری پس از ذکر روایات مختلف نتیجه میگیرد که روی هم رفته بختیاریان از ایرانیان اصیل میباشند که زبانشان هم همان پهلوی است.

ناهار را در پیر غار خوردم و در کنار آبشار زیبایی که سالها پیش در آن روزگار خوب بگذشته نیز به اتفاق گروهی از دوستان دانشگاهم در اردویی که خودمان بر خلاف مخالفت شدید دانشگاه با برگزاری چنین اردوهایی ترتیب آنرا داده بودیم به آنجا رفته بودیم.سپس به سرچشمه ی زاینده رود رفتم.

تصویر ۱

تصویر۲

تونل شماره ی یک کوهرنگ که در سال 1332 توسط شاهنشاه وقت ایران افتتاح شده.تونلهای دیگری هم قرار بوده که احداث بشوند اما هنوز به بهره برداری نرسیده اند. ایده ی ایجاد تونل و بازگرداندن آبهایی که به سمت خوزستان جاری میشوند به زاینده رود، به زمان شیخ بهایی باز میگردد.حتا در آن زمان مشغول ایجاد آبراهی بدین منظور میشوند که به دلایلی(گویا پایان عمر شیخ بهایی) متوقف میماند.

امسال به لطف بارشهای خوب برف در کوههای بختیاری بهار کوهستان بسیار با نشاط و دیدنی بود.همه ی تن کوهسار  از آب شدن برفها خیس بود و چشمه های فراوان از زمین میجوشید.در حالیکه هوای شهرهای بزرگ مثل اصفهان رو به گرمی و آلودگی فصل بدون بارش میرود،هوای کوهستان بسیار تمیز و خنک بود.پایان روز از بین پیچ و خم کوهها و در امتداد زاینده رود،از لابلای مزارع و کشتزارها گذشتم و به سمت اصفهان باز گشتم.غروب کوهستان از جنس دیگریست.گویی غم انگیزتر است.وقتی لابلای کوهها خورشید گم میشود و همه جا زود به تاریکی مینشیند آدم احساس مغلوب شدن میکند.غروب را کنار دریا بیشتر دوست دارم.خورشید را تا لحظه ای که در افق ناپدید میشود میتوانی دنبال کنی.

تصویر۳


 
پنجشنبه 30 فروردین ماه سال 1386
دهنمکی

 

دهنمکی  و اخراجیهای پر فروش

در وبلاگ مهران عزیز


 
چهارشنبه 29 فروردین ماه سال 1386
حال زندگی خوب نیست.حال آدمها هم.

 

برای کامیار عزیز که او هم از ماجراهای تلخ وبلاگستان دلخور است.

چند وقتی ست که زندگی حالش خوب نیست.به سر گیجه های مداوم مبتلا ست.راه که میرود تعادل ندارد.سرش روی گردن سنگینی میکند و افتان و خیزان،گم و گیج،بی هدف پرسه میزند.گاهی پلکهایش سنگینی می کنند و در حالتی تشنج گونه روی پیاده رو نقش زمین می شود.بعد در حالتی رعشه وار به خود میپیچد و کف بالا میاورد و دوباره در حالتیکه سیاهی چشمانش محو شده و سفیدی چشمانش پر خون است دستش را به دیوار میگیرد و با حالتی وحشت انگیز بر میخیزد.دور و برش را نگاه می کند و باز در همان حالت رعب انگیز شروع میکند به راه رفتن.شاید زیاد نوشیده. شاید هم زیاد نوشیده هم در قمار پسِ مستی همه چیزش را بر باد داده.شاید هم بعدش بد مستی کرده و عربده کشی و بعد هم با کسی گلاویز شده و چند ضربه ی کاری چاقو هم در گرده اش فرو رفته باشد.نمی دانم. اما همچنان در همان حالت نا هوشیاری که خون از هیکلش میچکد و کف از دهان و بینی اش بیرون میزند خودش را توی پیاده روی نیمه شب کشان کشان جلو میبرد و نمیدانم به کجا....

حال آدمها هم تعریفی ندارد.همه جای دنیا آدمها خسته شده اند.بی حوصله،خسته و تنها.آدمها همه جای دنیا تنها شده اند.تنها به قهو ه خانه ها میروند. قهوه ی تلخ سفارش میدهند.سیگار میکشند و از دردهاشان مینویسند.با هم حرف نمیزنند.خالی ومبهم به هم نگاه میکنند.گاهی با ترس.تنها زاییده میشوند.تنها زندگی میکنند.تنها جان میکنند. تنها بسکتبال بازی میکنند و تنها و تنها و تنها.بعد هر از چند گاهی یکیشان که از شنیدنهای مداوم سکوت به جنون میافتد میرود یک اسلحه ی نه میلیمتری و یک قطار فشنگ میخرد و میرود توی کلاس دانشگاهش و همه را به گلوله میبندد و بعد هم فشنگ آخری را توی شقیقه ی خودش میچکاند و تمام....

ماجرای تصویر را در اخبار یاهو بخوانید


 
سه شنبه 28 فروردین ماه سال 1386
به یاد پیوندها و دوستیها

 

به دور و برم که نگاه میکنم زیادند. تصادفهایی که روزگار در گذارش همراهمان کرده.اما آن روزها...آن روزها دورند که از شوق شکفتن دانه ای آدمها شاعر می شدند...

 از خیال خشکیده ی نشاها- با خود رو راست تر که باشم،از توهم وجود نشاها امید گندمزار نمیتوان داشت.آنکه میبینم سراب است.فریب گند زاران....ایمان می آورم دیگر.اینجا صحرا ست....

برای دوستی به معنای کامل که از من دور است.اما خاطره اش همیشه با من.برای پویان:

شعر از الفرد لرد تنیسون(۱۸۹۲-۱۸۰۹

برگردان:فرزاد

 

یادواره

خانه ای سیاه،که بار دیگر در کنارش می ایستم

اینجا در خیابان نا مطلوب ممتد

درگاههایی که قلبم بر آستانشان عادت به تپیدن کرده بود

چنان به سرعت،در انتظار دستی،

دستی که دیگر نمیتوان گرفت-

مرا نظاره کن،که نمیتوانم به خواب روم

و بسان موجودی شرمناک میخزم

هر سحرگاهی بر درگاه.

او اینجا نیست:در دور دستهاست

قیل و قال زندگی دوباره آغاز میشود

و هولناک از میان نم نم باران

روز تهی روی خیابان عریان میشکند.

 

 


 
دوشنبه 27 فروردین ماه سال 1386
در حاشیه ی پست قبل:

 

مقوله ی جنسیت و تعاریف موجود و ممکن در این زمینه همیشه در بر دارنده و بر انگیزنده ی بحثهای بسیار بوده است.افراد به لحاظ داشتن حداقل، تجارب روزمره و اجتماعی که در این باب دارند به بیان نظرات و دیدگاههای خود میپردازند و این نکته باعث تنوع و تفصیل بحث در این زمینه میشود.البته به همان شکل که در هر موضوع دیگر، تا زمانیکه بحث از چهارچوب معقول و سازنده و بر انگیزاننده ی خود خارج نشود زیبا و قابل تامل است.زمانیکه مطلب "پمپ بنزین و آنتی فمینیزم" را در وبلاگ گذاشتم دقیقن همین انتظار را داشتم که باعث بیان دیدگاههای مختلف در این موضوع شود.

همیشه در مواجهه با هر نوشتاری این رویکرد را مد نظر دارم که اگر برداشت یا تحلیلی از متن ارائه میدهم به استناد شاهدی در آن نوشتار باشد.در نوشتن نیز سعی میکنم نشانه هایی را که بیانگر موضع من نسبت به موضوع طرح شده است را در نوشتار خود لحاظ کنم.با نظر به این رویکرد همیشه سعی میکنم از مثله کردن هر نوشتاری بپرهیزم...

اما در خصوص مطلب مذکور دوست داشتم کمی واضحتر موضع خودم را در خصوص مساله ی جنسیت عنوان کنم.من با مکتب فمینیسم و یا بهتر بگویم با شکل افراطی آن که به تعبیر دوست خوبم رضا و به نقل از دیدگاه نیچه قصد مسخ کردن ونفی زنانگی را در وجود زن دارد مخالفم.اما فکر میکنم آغاز و شکل گیری این مکتب دقیقن در نیل همان مقصود رساندن زنان به جایگاه زنانه ی خویش مطرح شد و قابل ستایش بود.(فراموش نشود که حرکتهای اجتماعی هیچکدام یک شبه و بی تاثیر از شرایط قبلی نبوده اند هر چند که اغلب از جایی و بعضن با نام فرد یا افرادی به رسمیت می رسند) آنگونه که در آثار هنری، زنان که تا قبل از این مرحله اگر حرفی برای گفتن میداشتند واگر مجالی برای ارائه ی آثار خود پیدا میکردند و مثلن مجبور به ارائه ی آن آثار تحت نام یک مرد نمی شدند،آن آثار را نیز تحت کدها و نرمهای هنری مردانه ارائه میکردند!در ادبیات فارسی آثار پروین اعتصامی نمونه ی بسیار خوبی برای استناد میباشد.اما اولین بارقه های این جنبش، به زنان،زن بودن خود را یاد آوری کرد(میتوان به آثار فروغ فرخزاد به عنوان نقطه ی مقابل مثال قبل اشاره کرد) و این به نظر من اصل صحیح شکل گیری این مکتب بود اما بعدها چنان شکل افراطی و مسلمن اشتباهی پیدا کرد که مثلن ازدواج را بهره کشی جنسی نامیدند و ...بدین ترتیب من در این مطلب به دنبال ارائه ی این تز که زنان باید دقیقن به مانند مردان رفتار کنند و یا به دنبال مطرح کردن این مساله که آیا زنان میتوانند یا باید از حقوق مساوی با مردها بر خوردار باشند یا اینکه تفاوتهای رفتاری در زنان و مردان ریشه ی بیولوژیک دارند یا اکتسابی هستند و ... نبودم که خود این موضوعات هر کدام به بحثهای بسیار دامنه داری مربوط میشوند.

اما در این مطلب که از لحن طنزآلود مورد علاقه ی من هم بی بهره نمانده هدف زدن تلنگرهایی بود به خانمها و خصوصن آن دسته که خود را فمینیست یا حامی حقوق زنان و ... مینامند و این مساله که زنان در بسیاری موارد خود به هر دلیل مسبب مشکلات خود میباشند.(باز به تعبیر دیکنسون :Women are hard at women)نمیتوان ژست فمینیست بودن(در هر معنی)به خود گرفت و در جلساتی تحت این عناوین شرکت کرد که مضمونا اصلی آنها همان دقدقه ی همیشگی یافتن شوهر است و انتظار بهبود اوضاع را داشت.و گرنه من نیز به این مساله واقفم که حتا مردان میتوانند پر کردن باک بنزین را به مسوول پمپ بنزین بسپرند کما اینکه در بسیاری جاها رایج است.پانوشت اول به همین مساله اشاره دارد.همینطور واقفم که مساله ی بنزین زدن نمیتواند ملاک تعیین کردن حقی برای زنان باشد حتا اگر فرض کنیم در موضع تعیین حقوق و وضع قالبها باشیم! اما اینکه خانمها در حالت نرمال خواهان شرایط انسانی و عادلانه برای جنس خود در اجتماع باشند و یا در حالت افراطی خواستهای دیگری داشته باشند،هیچکدام به این ترتیب که بگویند "تا آقایان هستند" ما نباید فلان کار را بکنیم(نمونه های مختلف را میتوان بحث کرد) محقق نمیشود واین نکته ای بود که با طنز کوتاهی عنوان شده بود.

با این دیدگاه که" زنان صرفن قابل احترام هستند و بس" نمیخواهم موافقت کنم.همانطور که منسوب به ناپلئون است "اگر میخواهی به سطح فرهنگ یک ملت نگاه کنی،به زنان آن نگاه کن".دختران و زنان،خالقان و پرورش دهندگان نسل بعد یک اجتماع، نقش غیر قابل انکاری در پیشرفت آن اجتماع در بعدهای مختلف دارند و بسیار بدیهی است که در یک اثر متقابل،زنان خود و شیوه ی زندگی خود را به شیوه ای که مورد انتظار مردان آنان است تغییر میدهند:اگر از آنها انتظار قابل احترام بودن صرف و نه بیشتر داشته باشیم نتیجه ی جالبی نخواهیم گرفت....

با تشکر از همه ی دوستان خوبم که در مورد پمپ بنزین و نتیجه گیری آنتی فمینیستی آن نظر دادند.(با تقدیم یک گل سرخ که در سیستم بلاگ اسکای موجود نیست گویا!)


 
شنبه 25 فروردین ماه سال 1386
پمپ بنزین و آنتی فمینیزم

 

به نظر من خانمها تا زمانیکه خودشان از اتومبیل پیاده نمیشوند که بنزین بزنند نباید از حقوق مساوی با آقایان برخوردار باشند.

پ.ن1: در شرایط و جامعه ی فعلی.

پ.ن2: امیلی دیکنسون: خانمها تا زمانیکه کفشهای پاشنه بلند خود را در نیاورده اند نمیتوانند بدوند.

پ.ن3: رونوشت شود برای جلسات آقایان و خانمهای فمینیست شهرمان(جلسات Match-Making ).


 
دوشنبه 20 فروردین ماه سال 1386
به یاد صادق هدایت

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرم ام اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلندِ کاجِ خشک کوچه ی بن بست...

(احمد شاملو:هوای تازه:بودن)

 نوزدهم فروردین ماه،  پنجاه و ششمین  سالروز هجرت  صادق هدایت 

 


 
شنبه 18 فروردین ماه سال 1386
محله ی ما!

 

میدانم شما هم فکر میکنید که ما ضایع شدیم! اما حداقل شما باید بفهمید که اینطور نیست.من خودم حتا چند مرتبه شاهد بودم که بچه های محله ی بالا آمده بودند و توی محله ی ما گل کوچیک بازی میکردند.حتا بعضیهاشان به دخترهای محله ی ما بد نگاه میکردند.اگر من ایندفعه رفتم و توپشان را گرفتم آوردم و سیزده روز تمام پیش خودم نگه داشتم بخاطر همینها بود.شما که خودتان شاهد بودید که آمدند و چقدر معذرت خواهی کردند و قول دادند که دیگر پایشان را توی محله ی ما نگذارند.حالا که توپشان را پس دادم انگشت شصتشان را نشانمان میدهند!اما شما نباید ناراحت بشوید.آنها این نمایشها را برای خر کردن مردم محله ی بالا میدهند وگرنه خودشان هم خوب میدانند که ما حتا میتوانستیم توپشان را پس ندهیم.حتا میتوانستیم برویم توی محله شان گل کوچیک بازی کنیم.شما باید حرفهای منرا باور کنید.من حتا مجبورشان کردم که آن توپ پنج لایه هه که چند وقت پیشها از ما گرفته بودند پسمان بدهند.من مطمئنم که پس میدهند.تازه کد خدای ده هم که هوای آنها را دارد و گفته بود که ما داریم توی محله های آنها شیطنت میکنیم حساب کار خودش را کرد.اصلا به درک! شما اگر نمیخواهید باور کنید که من با این کارم حال همه شان را گرفتم باور نکنید اما من میدانم که حالشان گرفته شد.

...